♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3940 سباستین شروع میکنه به حرف زدن، ولی اروم تا از بیرون صداش رو نشنون. _
سباستین سریع به سمت اتاق اسلحه ها میره و یه جلیقه ضد گلوله تنش میکنه و بعد کتش رو روش میپوشه و میره اتاق کنترل دوربین ها.
به محض رسیدن بیسیم حمله رو بر می داره و فرمان میده :« بخش اِی جواب بده ، وضعیت چطوره؟»
_ از فرمانده بخش اِی یوکی به رئیس ، وضعیت تحت کنترله . نیروی های عملیاتی دارن تمام تلاششونو میکنن تا نیرو های دشمن رو عقب برونن.
_ بخش اِی به من گوش کن . تمام نیروهای دشمن رو دستگیر کن ، بدون تلفات.
صدای سباستین در اتاق دوربین که حالا ساکت بود پخش شد . چند ثانیه ای سکوت و بعد صدای فرمانده یوکی از بی سیم سباستین گفت :« بله قربان . »
سباستین سیگنال بی سیم را عوض کرد و دوباره شروع به فرمان دادن کرد :« بخش اف صدامو می شنوی ؟»
_ بله قربان به گوش هستیم .
_ نفوذ به شبکه های کامپیوتری دشمن چطور پیش میره ؟
_ اول اونا ما رو هک کردن و همین چند ثانیه پیش ضد حمله اجرا شد .
_ تمام اطلاعات شون رو میخوام ، سعی کن هیچی رو از قلم نندازی.
_ بله قربان .
سباستین دوباره سیگنال را عوض کرد :« گروه چک و خنثی ، تا الان بمبی در منطقه شناسایی شده ؟»
_ بله قربان ، در حال خنثی سازی هستیم .
_ خوبه ، وضعیت فرا منطقه ای رو هم چک کنید ممکنه برامون پاپوش دوخته باشن .
_ اطاعت میشه ،قربان .
سباستین دوباره سیگنال را عوض کرد و گفت :« گروه امداد وضعیتتون رو شرح بدید.»
_ تا الان کشته نداشتیم ، دو نفر زخمی شدن.
_ وضعیت شون وخیمه؟
_ خیر قربان .
_ خوبه .
سباستین برای بار آخر سیگنال را عوض کرد ، حالا بی سیم به هر چهار گروه وصل شده بود .
سباستین با صدایی محکم گفت :« هر چهار فرمانده ، دلم نمیخواد بازنده باشیم . مفهومه؟ »
هر چهار فرمانده حتی با اینکه سباستین رئیس اصلی شان نبود و اصلا مقامی نداشت با صدای بلند پاسخ دادند :«بله قربان.»
این روحیه رهبری سباستین تمام کسانی که در اتاق فرمان بودند را به وجد آورد . طوری که اکثرا انگشت به دهان مانده بودند .
جنگ بین دو منطقه شرقی و شمال تمام شد ، با کمترین تلفات . طبق چیزی که به دست سباستین گزارش شد یه بمب هم در مناطق دیگر گذاشتخ شده بود تا به گردن بخش شمالی بیفتد ولی خوشبختانه توسط گروه چک ، خنثی شدند. ویکتور بعد از جنگ رسید و در طبقه پایین منتظر سباستین بود .او هم بعد از تمام شدن کارش در آنجا به سراغ ویکتور رفت ، وقتی لنگان لنگان به طبقه پایین رسید ویکتور دید که به دیوار تکیه داده و سیگار می کشد . به سمتش رفت و گفت :« کجا بود ؟»
ویکتور سیگار را از گوشه لبش برداشت دودش را بیرون داد و گفت :« اولا که مجبور نیستم بهت جواب پس بدم ، بعدشم دنبال خانواده سربازا برای مراسم بودم .»
_ که اینطور، کی برگزار میشه ؟
_ نیم ساعت دیگه قبرستون اصلی شهر میتونی بیای یا ماشین بفرستم دنبالت؟
_ نه خودم میام .
_ باشه پس من رفتم تا مقدمات رو آماده کنم .
ویکتور رفت و پشت سرش هاله سیاه دود را به جا گذاشت ، سباستین چند لحظه ایستاد نفس عمیقی کشید و رفت ، این همه راه رفتن با آن پای شکسته خسته اش کرده بود اما چاره ای نداشت تا زمانی که امیلی بیدار شود کارش همین بود .
به اتاق ش رفت ، کت و شلوارش را عوض کرد و یک پیراهن سیاه استین دار و شلوار مشکی اش را پوشید . آستین های لباسش را تا آرنج بالا زد و بعد از درست کردن موهایش سوییچ موتور را برداشت و از اتاق بیرون رفت .
به سختی از پله ها پایین رفت و سوار موتورش به سمت قبرستان قدیمی و تاریک شهر رفت .قبل از اینکه به سمت قبرستان اصلی بره یه سر باید به اون قبرستون تاریک و سیاه میرفت . یه کار کوچیک داشت که باید انجام میداد ، وقتی به اون جا رسید آسمون پر ابر شده بود اما نمیبارید . سباستین از بین قبر های مستطیل شکل ساده عبور کرد و به یه قبر سیاه رسید که یه مجسمه فرشته روش بود . کنارش نشست و تعظیم به نشانه احترام کرد و بعد از پیرمردی که نگهبان اونجا بود یه دسته گل زنبق عنکبوتی گرفت و روی قبر گذاشت .
برای پیرمرد همیشه سوال بو که چرا این گل رو میخره ولی سباستین هیچوقت جوابش رو نمی داد.
سباستین چند دقیقه ای توقف کرد و بعد راهی قبرستان اصلی شد . توی راه ابر های سیاه بیشتر شدن و بارون گرفت ، از از موهای بنفش سباستین چکه میکرد و خودش و موتورش رو حسابی خیس کرده بود . وقتی رسید جمعیتی چهل نفره رو دید که با لباس های سیاه دور یه قبر جمع شدن ، هر کدوم یه گل سفید تو دستشونه که به نشانه احترام به مرده روی تابوت قهوه ای رنگش مینداختن . تعدادی آهسته گریه میکردند و تعدادی دیگه سرشون پایین بود و تاسف میخوردن.
سباستین جلو رفت ، ویکتور رو دید اونم به محض دیدن سباستین جلو اومد و گفت :« به موقع رسیدی . »
سباستین سر تکون داد و پرسید :« چندمیه؟»
_ فعلا اولیه ، مارکوس .
_ امیدوارم مورد رحمت خدا قرار بگیره.
_منم همینطور.
مراسم تموم شد و بعد از اون نه تا دیگه هم همینطور گذشت.
سباستین بعد از اتمام مراسم به اتاق برگشت.
https://eitaa.com/satsojen/4012
سباستین بعد از بستن در اتاق، به سمت امیلی میره که هنوز خوابه.امیلی دیگه تب نداره، ولی دستاش هنوز سردن و حالا صورتش هم مثل دستاش منجمده. با اینکه ضربانش معمولیه و نفس هاش هم منظمه، ولی همین موضوع یخ بودن بدنش به تنهایی هم میتونی نگران کننده باشه. سباستین از امیلی دور میشه و به اون سمت اتاق و به سمت تخت خودش میره. اروم روی تختش میشینه و سعی میکنه فکراشو مرتب کنه. اگه اوضاع دقیقا همونطور که رولان گفت پیش بره، امیلی هنوز دو روز تا بیدار شدنش باقی مونده.
#امیلی
~~~~~~~~~~
نفس عمیقی میکشه یه دم طولانی و ولی وقتی میخواد نفسشو بیرون بده به مشت خون از دهنش پرت میشه بیرون .
سباستین سرفه میکنه و خون بیشتری روی لباسش میریزه . سعی میکنه آروم نفس بکشه و بعد خون های روی دهنشو پاک میکنه .
به موقع ش باید یه فکری هم به حال اون دنده ها و پای شکسته بکنه ، سباستین سعی میکنه آروم نفس بکشه چون احتمال انفس عمیق دیگه نمیتونه جزو راه های آروم کردنش باشه . دوباره لباسشو عوض میکنه اینبار فقط پیراهن شو و یه پیراهن سفید آستین بلند میپوشه که بازم آستین هاشو تا آرنج تا میزنه . بعد از روی تخت بلند میشه تا به سرباز دم در دستور که دوباره طرف آب رو برای در کنن و دستمال تمیز براش بیارن تا اگه امیلی تب کرد آماده باشه که یهو صدایی از سمت تخت امیلی میاد .
https://eitaa.com/satsojen/4021
سباستین سریع به سمت امیلی میچرخه. به کمک عصاش و با سریعترین سرعتی که با توجت به دنده ها و پاش میتونه بره، به سمت تخت امیلی راه میوفته. صدا شبیه یه ناله ی خیلی کوتاه و ضعیف از درد بود. سباستین کنار امیلی تخت امیلی روی زمین روی زانو هاش میشینه و با نگرانی به صورت امیلی خیره میشه. بعد سباستین متوجه حرکت خفیف انگشت امیلی میشه. کمی بعد امیلی به زور و خیلی اروم چشماش رو تا وسط باز میکنه.
_امیلی؟صدام رو میشنوی؟اگه صدام رو میشنوی انگشتتو تکون بده...
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~
ادامه:
امیلی اروم سرش رو به سمت جایی که سباستین نشسته بر میگردونه.
_هوففف، خدارو شکر که میتونی تکون بخوری.حالت خوبه؟ جاییت درد میکنه؟ میخوای بگم برات چیزی بیا..
و اون موقع، امیلی حرفای سباستین روقطع میکنه و بعد از چند روز، حرف میزنه.
_س..باس..تین...
صداش خش داره. امیلی شروع میکنه اروم سرفه میکنه. بعد از چند تا سرفه، بالاخره با صدایی بهتر ادامه میده.
_تو...
_اوه تو داری حرف میزنی. این عالیه. گشنته؟ میخوای بگم..
_لا..زم..نیست..من..خو..بم.
ادامه داره شرمنده احتمالا قراره یکم طولانی شه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه اتفاقا این عالیههههه
ادامه
سباستین با آسودگی هوف ای میگه.
_چرا اینکارو کردی؟رولان بهم گفت.من ارزششو نداشتم نباید خودتو به خطر می انداختی..
_بس..کن.من حتما..صلاح دونستم..که اینکارو..کردم و حالا..بهم بگو وقتی که..نبودم..چی اتفاقاتی،افتاده.
_که اینطور. خب، از شرق بهمون حمله کردن، توی یه تیم ۲۰ نفره، از هک گرفته تا بمب گذاری انجام دادن ولی همشون رو خنثی کردیم و شکستشون دادیم. تقریبا یک ساعت پیش هم مراسم خاکسپاری سرباز هایی که توسط افراد کارلوس کشته شدن، تموم شد. اتفاق خاص دیگه ای نیوفتاده.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه
_باورم نمیشه،که دارم اینو،میپرسم ولی،خودت حالت،خوبه؟
سباستین کمی شوکه میشه. نمیتونه به امیلی بگه چند تا دنده ی شکسته و یه پای شکسته داره،پس جواب میده:
_اره.خوبم.به لطف این کار تو،الان هیچ زخمی ندارم.
چه دروغ بزرگی.
_بعدا باید برام.. جبران کنی.
سباستین لبخند میزنه.
_باشه.
_میخواستم یه ،چیزی رو،بهت بگم.من..متاسفم که،اینجوری،شد.منو،ب..بخش.
_چی داری میگی؟
_بهم،بگو.بگو که،منو،میبخشی.
_منظورت چ..
_فقط..بگو
_میبخشمت.
امیلی نفس عمیقی میکشه و بعد دوباره چشم هاش بسته میشن.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
واییی چه احساسیییی
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ادامه _باورم نمیشه،که دارم اینو،میپرسم ولی،خودت حالت،خوبه؟ سباستین کمی شوکه میشه. نمیتونه به امیلی ب
سباستین برای لحظه ای گیج میشه ولی بعد که متوجه میشه که امیلی دوباره بیهوش شده بیخیال میشه . بر میگرده سمت تخت خودش و روی تخت میشینه ،با خودش میگه :« منظورش از اون حرفا چی بود ؟ حس عجیبی داشت ... نمیتونم باورش کنم ... نمیتونم باور کنم که اون از من همچین چیزی بخواد .شاید بهتره یکم استراحت کنم .»
سباستین میخواد که دوباره روی تخت دراز بکشه که یهو موجی بزرگی از درد به سراغ ش میاد . درد توی قفسه سینه اش پخش میشه ، یهو مایعی غلیظ از دهنش بیرون میاد و دوباره لباس سفیدشو قرمز میکنه .درد بیشتر میشه و تقریبا یکم چشمای سباستین رو تار میکنه ، سباستین احساسات خطر میکنه و یهو با وجود درد که هر لحظه بیشتر میشه خودشو با عصا به سمت تخت میکشونه و تلفن و سوییچ موتورش رو بر میداره . حالا از عصا کمک میگیره و سعی میکنه بایسته به محض اینکه میتونه روی پاهاش بایسته حرکت میکنه ، اهمیتی ندارد که دردش حتی نمیذاره درست تکون بخوره یا جلوشو ببینه . فقط حرکت میکنه از اتاق میره بیرون ، سرباز پشت در با دیدن وضعیت سباستین ازش میپرسه :« قربان چیزی شده ؟» اما سباستین سر سری جواب میده :« نه چیزی نیست . من ... چند دقیقه میرم بیرون ... بر میگردم .» سباستین اینو میگه و سریع از ساختمون خارج میشه به سمت موتورش میره با تمام درد خودشو از روی موتور بالا میکشه و سوارش میشه ، موتورو روشن میکنه و حرکت میکنه .توی راه با انگشت های آغشته به خون سعی میکنه با ریچارد تماس بگیره و بالاخره موفق میشه :« الو ؟ سباستین؟ »
سباستین پشت گوشی نفس نفس میزنه ، ریچارد دوباره میپرسه :« سباستین؟ خوبی ؟»
سباستین به زور سعی میکنه جملاتی رو نصفه نیمه بگه :« ریچارد ...من...خوب... نیستم ... »
_ اون پسر ، لعنت بهش زود بیا به خیابون آرابات پلاک ۱۸ .
_ ممنو... نم...
صدا قطع میشه باد میخوره تو صورت سباستین اون درد داره بیش از حد درد داره . حتی به زور میتونه ببینه .با این حال یه ربع بعد از تماس سباستین به خیابون آرابات میرسه ، سرعت موتور رو کم میکنه و سعی میکنه پلاک هارو بخونه چشماشو ریز میکنه از بین پلاک ها به یه پلاک میرسه که شبیه یه خط کنار یه علامت عجیبه .
حدس میزنه همون هجده باشه . موتور رو پارک میکنه و به زحمت به کمک عصاش از موتور پایین میشه ، سلانه سلانه خودشو به جلوی در میرسونه .
مشت غرق در خونش رو بالا میاره و در میزنه بعد از چند ثانیه ریچارد مردی که موهای جو گندمی اش روی صورت لاغر و خوش تراش افتاده در را باز میکند .
سباستین تا ظاهر شبیه به او را می بیند ندایی ضعیف از دهانش خارج می شود :« ر... ریچارد... »
_ اوه خودمم سباستین ، با خودت ... چیکار کردی ؟
سباستین با دیدن ریچارد لبخندی پنهان می زند و سعی میکند با دردی که حالا ده برابر شده مبارزه کند و جلو بیاید اما با دیدن ریچارد انگار قلبش آرام گرفته و بدنش دیگر تاب بیداری را ندارد. هنوز قدم اول را برنداشته چشمانش سیاهی می رود و بدنش تا مرز نیمه بیهوش می رود . تقریبا نزدیک است که روی زمین بیفتد که ریچارد جلو می آید و بدن ضعیف سباستین را در آغوش می کشد . چهره نگران ریچارد صورت پر از دانه های عرق سباستین را می نگرد ، سباستین را روی دوشش می گذارد و به داخل خانه می برد .
در راه با سباستین که چشمانش بسته و ابرو هایش از درد فرو رفته سخن می گوید :« باز چیکار کردی که اینجوری شدی ؟»
اما سباستین جوابی نمیده ،با این حال ریچارد تا امید نمیشه و تلاش های برای به هوش نگه داشتن سباستین رو ادامه میده:« آخرین دفعه چند بار بهت گفتم که نباید خودتو در گیر مسائل بقیه بکنی ؟ اینطوری خودتم آسیب میبینی ، حرف گوش نمیدی که فقط نق میزنی من نمیدونم از دست تو چیکار کنم ...» در همین حین اون سباستین رو وارد خونه میکنه و روی کاناپه می خوابوندش ، بعد سریع میره تا لوازم مخصوص ش رو برای معاینه سباستین بیاره . ریچارد بعد از آوردن وسایل کنار سباستین میشینه و معاینه رو شروع میکنه اول نگاهی به چهره اش میندازه سباستین به سختی نفس میکشه و قطرات عرق بیشتر شدن و همچنین خون غلیظی از دهنش سرازیره ریچارد لحظه ای تامل میکنه و بعد فحشی زیر لب میگه و سریع دکمه های لباسشو باز میکنه .
قفسه سینه سباستین کبوده و حداقل هفت تا دنده اش شکسته ریچارد با دیدن این صحنه و پای سباستین دندوناشو روی هم فشار میده و از بین دندوناشو به سباستین میگه :«این حتی برای تو هم زیادی بود.» بعد رو به مردی که گوشه ایستاده میگه :« یوتا زود بیا کمکم کن هفت تا دنده اش شکسته باید سریع دست به کار بشیم .دستگاه ضربان قلب و کیت تخلیه رو زود آماده کن .احتمالا ریه اش آسیب دیده . »
مرد سریع دست به کار میشه و لوازمی که ریچارد بهش گفته رو میاره حین اینکه ریچارد مشغول آماده کرد سوزن تروکار برای تخیله هوا عه ضربان قلب سباستین رو روی دستگاه تنظیم میکنه .