eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
51 دنبال‌کننده
172 عکس
445 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4107 الان می نویسم ~~~~~~~~~~~~~~ ممنونم
https://eitaa.com/satsojen/4109 خواهش میکنم عالیجناب وظیفمو نسبت به یه پادشاه انجام دادم بازم حرفی چیزی خواستی در خدمتم😂😔 ~~~~~~~~~~~~~~ دستت درد نکنه 😂
https://eitaa.com/satsojen/4065 از اینجا موندیم؟ ~~~~~~~~~~~~~~ اره داداش
https://eitaa.com/satsojen/4112 اوکی مرسی ~~~~~~~~~~~~~~ خواهش
https://eitaa.com/satsojen/4065 سباستین اب رو کامل میخوره و بعد بطری اب رو مچاله میکنه و میندازه زمین. بعد با خودش میگه:«دخلشو میارم. فقط کافیه خودشو نشون بده تا بکشمش. با شکنجه میکشمش. کاری میکنم دیگه هیچکس جرعت نکنه منو تهدید کنه، نه منو، نه کسایی که میشناسم.»بعد به ساعت مچی مشکی که داره نگاه میکنه. تقریبا کمتر از ۲٠ ساعت به بیدار شدن امیلی مونده. البته، اگه ۴ روز طول بکشه. سباستین بلند میشه و به سمت در میره. قبل از خارج شدن رو به امیلی زمزمه میکنه«نمیذارم بمیری.» ~~~~~~~~~~ سباستین از اتاق خارج میشه و دنبال ویکتور میگرده ، توی راهرو به دیوار تکیه داده و دوباره داره سیگار میکشه ، با خودش میگه این بشر چرا از سیگار کشیدن دست بر نمی‌ذاره ؟ بعد هم به سمتش می‌ره و کنارش می ایسته . بهش میگه :« یه نخ به منم بده .» ویکتور روشو بر می گردونه سمت سباستین و با دیدن چهره اش دست توی جیبش می‌کنه و پاکت سیگارش رو در میاره ، یه نخ سیگار از بین شون بیرون می‌کشه و به سمت سباستین میگیره ولی به محض اینکه سباستین دستشو دراز می‌کنه تا بگیردش دستشو عقب می‌کشه ، نگاهی به چشمای سباستین میندازه و میگه :« نمیتونی بکشی . » _ چرا ؟ _ چون اولا برای این نیومدی پیشم و دوما اینکه دنده هات شکسته برای همین نباید به ریه هات فشار بیاری . _ از کی فهمیدی ؟ _ از موقعی که مبارزه کردی . _ که اینطور. _ کارتو بگو . _ اومدم بهت بگم امنیت رو سه برابر کن . _ چیشده ؟ _ حداقل تا وقتی من اینجام . _ نترس نمی‌ذارم فرار کنی . _ میترسم اتفاقی بیفته . _ نگران نباش ، امیلی مارو برای همچین وضعیتی آماده کرده . _ ممنونم . ویکتور میخواست پک دیگری به سیگارش بزند که یهو با شنیدن حرف سباستین سیگار رو از روی لبش برداشت و گفت :« چی گفتی ؟» سباستین با نگاه بی روحی پاسخ داد :« گفتم ممنون .چطور ؟ » _ عجیبه که از تو همچین حرفی رو بشنوم . _ برای خودمم عجیبه . _ با این حال نگران نباش من مراقب هستم .تو برو استراحت کن . _ باشه .
سباستین این چطوره که امیلی موقعی که باید بیدار شه، بیدار نشه و سباستین بره یه کوچولو با رولان صحبت های کاملا محبت آمیز داشته باشه، بعد امیلی با پوزخند بلند شه و جداشون کنه؟(به موقع بیدار شده بوده ولی خودشو زدع بوده به خواب) ~~~~~~~~~~~~~~ چرا باید با رولان صحبت محبت آمیز داشته باشه؟
https://eitaa.com/satsojen/4115 منظورم از محبت امیز خشونت امیزه- ~~~~~~~~~~~~~~ اهاااااا خب آره خوبه فقط میتونی یکم سباستین رو تحقیر کنی همون جا؟
https://eitaa.com/satsojen/4116 داداش با سباستین مشکل داری مگه- بله چشم😔 ~~~~~~~~~~~~~~ نه فقط می‌خوام روحشو تیکه تیکه کنم ( بوی نقشه هایم میاید) ممنون😊
https://eitaa.com/satsojen/4117 واااااو حله پس ولی کی بیدار بشه؟ بنظرت هرثقت وقتش بود بگو ~~~~~~~~~~~~~~ به نظرم سباستین امروز رو تا فردا استراحت کنه بعدش پاشه و خلاصه اون اتفاقا بیفته
https://eitaa.com/satsojen/4114 سباستین راهشو میکشه که بره ولی بعد چیزی یادش میوفته. _جلوی در اتاق امیلی چهار تا از سربازای خوبتو بزار. _چرا؟ _نپرس. و همینطور میخوام چند تا از سرباز هات بیرون جوری کمین کنن که بتونن به پنجره دید کامل داشته باشن. نه که اتاق رو دید بزنن، همین که ببین کی از کنار پنجره رد میشه کافیه. _باشه. چیز دیگه ای هست که بخوای بگی؟ ویکتور پکی به سیگارش میزنه. و ادامت میده: _میخوام برم. _نه. لطفا کارایی که گفتمو زودتر انجام بده. _باشه. و هردو به دو جهت مخالف هم حرکت میکنن. ~~~~~~~~~~ سباستین لنگان لنگان با عصاش وارد اتاق میشه و بعد درو پشت سرش می‌بنده .نفس عمیقی می‌کشه که باعث میشه درد توی دنده هایش بپیچه ولی این دفعه خون بالا نمیاره . به سمت تخت امیلی می‌ره تا تب شو اندازه بگیره ، وضعیت ش ثابته که یعنی سباستین می‌تونه استراحت کنه به سمت تخت خودش می‌ره و روش میشینه . گوشیش رو بر میداره و با ریچارد تماس میگیره . _ الو؟ _ الو سلام، کاری که بهش گفتم رو انجام دادی ؟ _ منظورتون چیه آقا ؟اشتباه تماس گرفتید . _ اوه ببخشید متاسفم . و قطع تماس . آن صدا بی شک صدای ریچارد بود ولی این رمز بین آن دو بود که هر وقت نیاز به پاک شدن اطلاعات بود همدیگر را نمی‌شناختند . خوشبختانه مدرکی از طرف ریچارد وجود ندارد پس فعلا جان بقیه و خودش در خطر نیست . روی تخت دراز می کشد و همینطور که فکر میکند چشم هایش سنگین می شود و به خواب می رود . صبح روز بعد سر ساعت بیدار می شود ، بلافاصله به سمت امیلی می رود تا ببند بیدار شده یا نه ولی او هنوز خواب است . دستور می دهد که رولان را خبر کنند .
https://eitaa.com/satsojen/4119 حیحی بله😔 ~~~~~~~~~~~~~~ اره