eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
51 دنبال‌کننده
167 عکس
445 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4161مرسی پس یه پارت میفرستم بعد میرم بخوابم ~~~~~~~~~~~~~~ اوکی
https://eitaa.com/satsojen/4152 امیلی با خودش فکر میکنه:«لعنتی.این یعنی سباستین از اون روز که کارلوس اومده بود این شکستگیا رو داره.» _ویکتور،مطمئن شو همه ی شکستگیاش کامل درمان بشن و خوب استراحت کنه. میخوام بهم گزارش بدی حالشو. _بله بانو. بعد برای اینکه ویکتور شکش برطرف شه اضافه میکنه:«به هیچکس هم چیزی نگو.سباستین اطلاعات مهمی داره و نباید هیچکس، تاکید میکنم هیچکس نباید بفهمه که اینجوری اسیب دیده. مفهومه؟ _بله قربان. _مرخصی. ویکتور تعظیم میکنه و از اتاق میره بیرون. ~~ امیلی با خودش فکر می‌کنه ، نگاهی دوباره به کاغذ میندازه و بعد از عصبانیت اونا رو گوشه میز پرت می‌کنه . به یه نقطه خیره شده یه نقطه تو عمق افکارش که هر چقدر دنبالش می‌کنه بهش نمی‌رسه . حالا تصمیم میگیره بره کنار تخت سباستین و تا به هوش اومدنش اون جا بمونه ، اما قبلش باید بفهمه تو این مدت که بیهوش بوده چه اتفاقی افتاده . اسناد روی میز رو بررسی می‌کنه ، همینطور که کاغذ هارو ورق میزدم میبینه که توی ارز سهام ها که تغییری ایجاد نشده . طبق روال سابق و حتی چند تا سرمایه گذار دیگه هم پیشنهاد دادن . به بخش مالیات ها و ذخیره پول ها می‌ره ولی اون جا هم همه چیز عادیه . طبق روال معمول دفعه پیش که بیهوش شده بود توی سازمان باید یه آشوب به پا میشد ولی همه چیز عادی بود . با خودش گفت حتما سباستین می‌دونه چرا این اتفاق افتاده اینم وقتی به هوش اومدن باید ازش بپرسم .امیلی حالا گزارش درگیری هارو بررسی می‌کنه و به درگیری دو روز پیش میرسه ، درگیری بین بخش شمالی و شرقی که ده نفر زخمی داشته اما تلفات نداشتن . طبق شواهد اون درگیری به خوبی مدیریت شده بود ولی امیلی که بیهوش بوده و ویکتور هم به اندازه کافی آماده نیست تا اینکارو انجام بده پس فقط به گزینه میمونه . امیلی از اینکه اسم سباستین برای دهمین بار توی ذهنش به عنوان جواب سوالات تکرار شد لبخند کجی میزنند و زیر لب ناسزایی میگه . حالا که دقیق تر نگاه می‌کنه یه برگه جدید میبینم گواهی فوت و دفن تلفات جنگ با کارلوس ، مراسم درخوری براشون برگذار شده بود و سباستین هم به اون مراسم رفته بود ولی با ده دقیقه تاخیر . یه عالمه سوال تو ذهن امیلی انباشته شده بود که باید از سباستین می‌پرسید و صبر نداشت که هرچه زودتر به جواب هاش برسه. از روی صندلی بلند میشه و از اتاق بیرون می‌ره به سمت اتاق تخت خوابش می‌ره تا عصای سباستین رو برداره و بعد به سمت درمانگاه می‌ره . چاره ای غیر از اینکه تا زمان به هوش اومدنش منتظر باشه نداره پس همون کارم می‌کنه . از در درمانگاه که وارد میشه همه بلافاصله براش تعظیم میکنن و احترام میذارن . امیلی راهشو به سمت اتاق دکتر میکشونه و وارد اتاق میشه . دکتر به محض وارد شدن تعظیم می‌کنه ، امیلی بی وقفه میگه :« تشریفات رو بذار کنار ، سباستین تو کدوم اتاقه؟» _ اتاق شماره ۱۴۵بانوی من. _ بسیار خب من می‌خوام تا زمانی که بیدار بشه اون جا باشم . _ هر چیزی لازم داشتید ، ما در خدمتیم بانوی من. _ خوبه و در ضمن اون رولان عوضی نباید بره برای معاینه اش مفهومه؟ _ بله بانوی من. امیلی بلافاصله از اتاق خارج میشه و به سمت اتاق ۱۴۵ می‌ره . در اتاق بسته ست ، امیلی دستشو دور دستگیره حلقه می‌کنه تا بازش کنه ولی لحظه ای تعلل می‌کنه . نمیدونه چرا اما دستش ناگهان بدون اراده خودش از حرکت ایستاده . لحظه ای کوتاه به فکر فرو می‌ره اینکه واقعا چرا باید به سباستین همچین لطفی بکنه ... اون لیاقت اون همه لطفش رو داره... اما نه یهو به خودش میاد ، سریع دستگیره رو میچرخونه و درو باز می‌کنه وارد اتاق میشه و درو پشت سرش می‌بنده . سباستین با ابروهای تو هم روی تخت دراز کشیده بیهوشه ولی انگار داره درد می‌کشه ، علاوه بر ابروهاش و چهره در هم رفته اش مشت هاشم از درد گره شده امیلی جلو می‌ره یه صندلی از کنار میز بر میداره و کنار تخت سباستین می‌ذاره روش میشینه . قطرات عرق روی پیشونیشه و سینه اش به سختی برای نفس زدن تقلا می‌کنه . امیلی یه لحظه از جاش بلند میشه تا تبش رو چک کنه . یهو غافلگیر میشه سباستین داره توی تب میسوزه . سریع پرستارم خبر می‌کنه تا تبش رو بیاره پایین . پرستار بلافاصله با دستگاه دماسنج و بقیه وسایل مورد نیازش وارد میشه اول دنیا بدنش رو اندازه میگیره ۳۹.۹ درجه ست خیلی بالاست .
سباستین من میرم بخوابم شب بخیر ~~~~~~~~~~ اوکی شب بخیر
https://eitaa.com/Nummer_ett/19448 دوستان عزیزززز برید کنارررر لوگان پسر خودمههه
اصلا کلا شخصیت های که ویدار می‌نویسه خیل خوبنننننن
https://eitaa.com/Nummer_ett/19451 دوست دارم بگم کوفت ولی من به ویدار گفتم بانو این دیگه چیزی نیست
https://eitaa.com/acception/2350 فداتشمممم بذار الان لینک میذارم .
من بیدارم هنوز با این حال شب بخیر رو میفرستم