eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
53 دنبال‌کننده
175 عکس
453 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
گویا کار محیا از حرمسرا گذشته... ~~~~~~~~~~~~~~ موافقم کشور میخواد
شرمنده رفتم نتم تموم شد
میو ~~~~~~~~~~~~~~ سلام چطوری؟
https://eitaa.com/satsojen/4512 فک کنم بد نیستم مرسی تو چطوری؟ ~~~~~~~~~~~~~~ منم همینطور ممنونم
سباستین در طول روز هی یاد دیشب میوفتادم هی میخندیدم- اصلا دیشب تاریخی ترین شبی بود که قلمرو سایه ها بعد از تاجگذاری پادشاهش دیده ~~~~~~~~~~~~~~ منم همینطور البته بیشتر اینجوری بودم که چرا این بلا سرم اومدددد بعد بیشتر فکر میکردم و خلاصه تو یه چاله بی انتها گیر افتاده بودم
https://eitaa.com/satsojen/4514 هعی چی بگم😂 ~~~~~~~~~~~~~~ به قول اون آهنگه هیچی نگووووووو نوموخواممممممم صداتو بشنومممم
https://eitaa.com/satsojen/4346 ویکتور از اتاق خارج میشه. سباستین با دکمه کنار تختش پرستار رو صدا میکنه و بعد از اومدن پرستار، میگه براش یه لیوان قهوه بیارن. _ولی قربان، قهوه به خاطر کافئین ای که داره ممکنه براتون مضر باشه. میخواید به جای اون براتون چای یا دمنوش بیارم؟ _نه، همون قهوه. _ولی... _گفتم برام قهوه بیار. حالا هم برو. _چ..چشم. پرستار میره و سباستین شروع میکنه به برنامه ریزی برای چگونگی ورودش به جلسه. ~~ همینطور که سباستین غرق فکره پرستار با یه فنجون قهوه سر میرسه و اونو دست سباستین میده و میگه:« قربان بنده شخصا از دکتر پرسیدم و ایشون گفتن قهوه فعلا برای سلامتتون مضره» سباستین بدون توجه به حرف او قهوه اش را تا نصفه خورد و گفت :« مرخصی. » پرستار تعظیمی کوتاه کرد و از اتاق بیرون رفت . ویکتور بعد از اینکه گزارششو به سباستین میده به دفتر ش بر میگرده تا مقدمات جلسه رو فراهم کنه چیزایی شامل : ماشین حمل و نقل امنیت ساختمان در نبود اونا دو برابر کردن سربازا اقدامات امنیتی روی ماشین و ردیاب شخصی و شناساگر سم و از همه مهم تر عینک مخصوص امیلی که با طراحی خاصش حتی غیر قابل تشخیص ترین سم هارو با مطالعه ساختار مولکولی شون تشخیص میده . زمان خیلی زود میگذره همون‌طور که سباستین مشغول نقشه کشی برای فراره و ویکتور مشغول مقدمه چینی و امیلی مشغول کارهای سازمانه ، حالا تقریباً ساعت دو بعد از ظهر شده اونا حتی نهار هم نخوردن و بی وقفه مشغول کار بودن امیلی راس ساعت مقرر که دو بعد از ظهره کارش تموم میشه و تصمیم میگیره برای نهار بره پیش سباستین تا باهم نهار بخورن و حال سباستین رو بپرسه . امیلی به سمت درمانگاه می‌ره از در ورودی رد میشه از راهرو عبور می‌کنه و وقتی روبروی در اتاق سباستین می آیینه قبل از ورود کتش و شناس رو صاف می‌کنه و وارد میشه . سباستین روی تخت نشسته و با لپ تابی که از ویکتور خواسته بود براش بیاره به سری اطلاعات رو تایپ می‌کنه .وقتی امیلی وارد میشه نگاهی بهش میندازه و بعد میگه :« سلام . » امیلی جلو میاد و روی صندلی رو بروی تخت میشینه و میگه :« سلام، حالت چطوره ؟» _ بد نیستم . _ درد داری ؟ _ نه . _ خوبه ، نهار خوردی ؟ _ نه . _ خوبه منم نخوردم .چی میخوای تا سفارش بدم بیارن؟ _ پرستار گفته محدود میتونم غذا بخورم . _ پس غذای تو رو اون میاره . _ اره . چند دقیقه بعد غذای هر دو آماده شده و مشغول خوردن هستند ، امیلی راتاتویی سفارش داده و سباستین هم مجبور به خوردن سوپ سبزیجات است . در آن سوی ماجرا ویکتور تنها و در دفتر کارش نهار می خورد آن هم هنگامی که آخرین اسناد را برای رفتن آماده می کند و چند دقیقه دیگر به سمت مکان جلسه احضار می شوند .
ببخشید یه لحظه رفتم الان مینویسم ~~~~~~~~~~~~~~ اشکال نداره
https://eitaa.com/satsojen/4519 من در حال خوردن راتاتویی سباستین که مجبوره سوپ سبزیجات بخوره گیگیلیگیگیلیگیگیلی🤏 ~~~~~~~~~~ این جاست که آدم میگه درد و نفرین
سباستین داشتم مینوشتم دستم خورد بقیش نیومد «امیلی بعد از گفتن اون حرف از اتاق خارج میشه.» ~~~~~~~~~~~~~~ اوکی