گویا کار محیا از حرمسرا گذشته...
#کرم_کتاب
~~~~~~~~~~~~~~
موافقم کشور میخواد
https://eitaa.com/satsojen/4512
فک کنم بد نیستم مرسی
تو چطوری؟
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
منم همینطور ممنونم
سباستین در طول روز هی یاد دیشب میوفتادم هی میخندیدم-
اصلا دیشب تاریخی ترین شبی بود که قلمرو سایه ها بعد از تاجگذاری پادشاهش دیده
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
منم همینطور البته بیشتر اینجوری بودم که چرا این بلا سرم اومدددد
بعد بیشتر فکر میکردم و خلاصه تو یه چاله بی انتها گیر افتاده بودم
https://eitaa.com/satsojen/4514
هعی چی بگم😂
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
به قول اون آهنگه هیچی نگووووووو نوموخواممممممم صداتو بشنومممم
https://eitaa.com/satsojen/4346
ویکتور از اتاق خارج میشه. سباستین با دکمه کنار تختش پرستار رو صدا میکنه و بعد از اومدن پرستار، میگه براش یه لیوان قهوه بیارن.
_ولی قربان، قهوه به خاطر کافئین ای که داره ممکنه براتون مضر باشه. میخواید به جای اون براتون چای یا دمنوش بیارم؟
_نه، همون قهوه.
_ولی...
_گفتم برام قهوه بیار. حالا هم برو.
_چ..چشم.
پرستار میره و سباستین شروع میکنه به برنامه ریزی برای چگونگی ورودش به جلسه.
#امیلی
~~
همینطور که سباستین غرق فکره پرستار با یه فنجون قهوه سر میرسه و اونو دست سباستین میده و میگه:« قربان بنده شخصا از دکتر پرسیدم و ایشون گفتن قهوه فعلا برای سلامتتون مضره»
سباستین بدون توجه به حرف او قهوه اش را تا نصفه خورد و گفت :« مرخصی. »
پرستار تعظیمی کوتاه کرد و از اتاق بیرون رفت .
ویکتور بعد از اینکه گزارششو به سباستین میده به دفتر ش بر میگرده تا مقدمات جلسه رو فراهم کنه چیزایی شامل :
ماشین حمل و نقل
امنیت ساختمان در نبود اونا
دو برابر کردن سربازا
اقدامات امنیتی روی ماشین و ردیاب شخصی و شناساگر سم و از همه مهم تر عینک مخصوص امیلی که با طراحی خاصش حتی غیر قابل تشخیص ترین سم هارو با مطالعه ساختار مولکولی شون تشخیص میده .
زمان خیلی زود میگذره همونطور که سباستین مشغول نقشه کشی برای فراره و ویکتور مشغول مقدمه چینی و امیلی مشغول کارهای سازمانه ، حالا تقریباً ساعت دو بعد از ظهر شده اونا حتی نهار هم نخوردن و بی وقفه مشغول کار بودن امیلی راس ساعت مقرر که دو بعد از ظهره کارش تموم میشه و تصمیم میگیره برای نهار بره پیش سباستین تا باهم نهار بخورن و حال سباستین رو بپرسه .
امیلی به سمت درمانگاه میره از در ورودی رد میشه از راهرو عبور میکنه و وقتی روبروی در اتاق سباستین می آیینه قبل از ورود کتش و شناس رو صاف میکنه و وارد میشه .
سباستین روی تخت نشسته و با لپ تابی که از ویکتور خواسته بود براش بیاره به سری اطلاعات رو تایپ میکنه .وقتی امیلی وارد میشه نگاهی بهش میندازه و بعد میگه :« سلام . »
امیلی جلو میاد و روی صندلی رو بروی تخت میشینه و میگه :« سلام، حالت چطوره ؟»
_ بد نیستم .
_ درد داری ؟
_ نه .
_ خوبه ، نهار خوردی ؟
_ نه .
_ خوبه منم نخوردم .چی میخوای تا سفارش بدم بیارن؟
_ پرستار گفته محدود میتونم غذا بخورم .
_ پس غذای تو رو اون میاره .
_ اره .
چند دقیقه بعد غذای هر دو آماده شده و مشغول خوردن هستند ، امیلی راتاتویی سفارش داده و سباستین هم مجبور به خوردن سوپ سبزیجات است .
در آن سوی ماجرا ویکتور تنها و در دفتر کارش نهار می خورد آن هم هنگامی که آخرین اسناد را برای رفتن آماده می کند و چند دقیقه دیگر به سمت مکان جلسه احضار می شوند .
https://eitaa.com/satsojen/4519
من در حال خوردن راتاتویی
سباستین که مجبوره سوپ سبزیجات بخوره
گیگیلیگیگیلیگیگیلی🤏
#امیلی
~~~~~~~~~~
این جاست که آدم میگه درد و نفرین
سباستین داشتم مینوشتم دستم خورد بقیش نیومد
«امیلی بعد از گفتن اون حرف از اتاق خارج میشه.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوکی