eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
52 دنبال‌کننده
173 عکس
471 ویدیو
2 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4639 _چرا؟ _هیچی، ولش کن. _باشه. و بعد در زده میشه. پرستاری وارد میشه و غذا رو به همراه داره. امیلی کمی به صورت پرستار خیره میشه. پرستار غذا ها رو روی میز های کنار امیلی و سباستین میزاره. _تو چند وقته اینجا کار میکنی؟ پرستار با ترس سرشو پایین میندازه و جرعت نمیکنه به امیلی رو نگاه کنه. _م..من...ماه...پ..پیش..استخدام..ش..شدم _که اینطور.قیافت برام زیاد اشنا نبود. لازم نیست بترسی. میتونی بری. _ب..بله..چ..چشم. پرستار میره ولی امیلی هنوز کمی مشکوکه و به در خیره میشه. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین کاسه سوپی. و به دست میگیره و یکم هم میزنه تا سرد بشه و میگه :« چیزی شده ؟» امیلی که هنوز به در خیره مونده سرشو بر میگردونه و غذاشو بر میداره و میگه :« نه فقط ... چهره اش آشنا نبود . » _ طبیعیه ، بین این همه سرباز . _ نه نیست ، چون من شجره نامه تمام افراد اینجا و حفظم ولی عجیبه از این یکی چیزی یادم نمیاد . حتی اسمشم توی لیست کارکنان نیست . مشکوکه . _ بیخیال . سباستین یه قاشق از سودش میخوره و بعد یهو صورتش حالت هیجان به خودش میگیره ، امیلی کنجکاو میشه و می‌پرسه :« خوشمزه ست ؟» سباستین با نفس عمیقی میگه :« اره راستش خیلی وقت بود سیانور به این غلظت نخوره بودم ، خوشم اومد عجب دل و جرعتی داشته . سباستین یه قاشق دیگه میخوره و در حالی که امیلی مات و مبهوته میگه :« اومممم خیلی خوبه خوشم اومد . »
https://eitaa.com/satsojen/4644 ای بابا یه جاسوس داشتم اونم قراره از دست بدم ولی خب عیب نداره از سایه های جدید هم میشه یه جاسوس سا- نه منظورم این بود که دیگه چه خبر ساتسوجین چیکار میکنه ~~~~~~~~~~ ای بابا هیچی بعد اون اتفاق آبشار منو حبس خونگی کرده یاد اون آهنگه افتادم ( دنیای زندونیییییییی دیوارههههههههه( ناز نفست ) زندانی از دیوارررررررر بی زارهههههههه)
https://eitaa.com/satsojen/4645 بله صد البته😔 ~~~~~~~~~~~~~~ 😁
https://eitaa.com/satsojen/4646 والا دیگه😔 ~~~~~~~~~~~~~~ 🤣🤣🤣
https://eitaa.com/satsojen/4647 سباستین❌ نینجای کنگ فو کا- نه یعنی سایه دوست✅ ~~~~~~~~~~~~~~ صد در صد
https://eitaa.com/satsojen/4648 اره قرار بود مسموم بشن ولی.. سباستین الان جدی جدی داره سیانورو با اشتیاق سر میکشه-؟ ~~~~~~~~~~~~~~. اره خب عادیه
https://eitaa.com/satsojen/4649 حق داره خوب کرده وای🤣🤣🤣 ~~~~~~~~~~~~~~ عععععععععع
https://eitaa.com/satsojen/4653 اره بابا سگ در سگ که عادیه ~~~~~~~~~~~~~~ عهه
https://eitaa.com/satsojen/4653 واکنش صادقانه امیلی: داداش به دیوونه بودنت ایمان پیدا کردم مرسی ممنون🤡 و همچنین ما واکنش سیانور رو داریم: سباستین میدونی من چیم؟ زیادی داری با اشتها میخوریا یکم اروم اروم بخور لااقل دیرتر اثر کنم- ~~~~~~~~~~~~~~ وای امیلی واکنش هات عالیههههه🤣🤣🤣🤣🤣
https://eitaa.com/satsojen/4656 قربان شوما😔😂 ~~~~~~~~~~~~~~ فدات
https://eitaa.com/satsojen/4648 _چی داری میگی؟ _میدونی بنظرم نخوریش بهتره،توش تا دلت بخواد سیانور هست. سباستین قاشق دیگه ای از سوپ میخوره. _سباستین اگه دروغ بگی تو همین لحظه و همینجا دخلتو میارم. امیلی سوپ خودش رو برمیداره و بوش میکنه.بوش تقریبا عادیه.اندازه خیلی کوچکی از سوپ رو با قاشقش برمیداره و میخوره.طعمش زیاد مشکوک نیست.یه کوچولو متفاوته ولی بهش نمیخوره سیانور باشه. _پس چرا خوردیش؟خب میوفتی میمیری و من باید از شر جنازت خلاص بشم. _خیلی ممنون که تا این اندازه بهم اهمیت میدی.(پوزخند) ~~~~~~~~~~~~~~ _ سباستین باهام صادق باش . _ خوردنش چون خوشمزه بود و در ضمن سیانور بو یا رنگ یا علامت خاصی ندارم این واکنش بدن ننه که بهم میگه سیانور توشه . _ لعنت بهت . امیلی از جاش بلند میشه و سوپ. و از دست سباستین پرت می‌کنه روی زمین . سباستین اعتراض می‌کنه :« هی داشتم لذت می‌بردم . » امیلی با لحن عصبانی میگه :« خفه شو میرم دکتر بیارم . » سباستین قبل از رفتن امیلی میگه :« بدن من باهاش آشناست بنابراین خودش درستش می‌کنه نیاز نیست نگران ... سباستین یهو یه مشت خون بالا میاره که با دست جلوی دهنشو میگیره اما از بین انگشت هایش بیرون میزنه . امیلی با دیدن این صحنه میگه :« بدن سالمت ، این بدن الان نمیتونه دفعش کنه . » ایمیل میخواد بره که سباستین میگه :« نه ... بدنم باید خودش درستش کنه ...ممکنه بیهوش بشم ...یا تب کنم ...یا حتی ...خون بیشتری بالا بیارم ولی با این حال ....بذار خودم حلش کنم ... نمیتونم همیشه بهت وابسته بمونم ... » امیلی با شک میگه :« مطمئنی ؟» سباستین با سر تکون دادن تایید می‌کنه و میگه :« شرمنده ، نتونستم ... وقت ... شام ... باشم ...» و بعد بیهوش روی تخت میفته .
سباستین من یه چند دیقه میرم برمیگردم ~~~~~~~~~~~~~~ اوکی