https://eitaa.com/satsojen/4791
من در حال خوندن پیامت: نه خیرم نه خیرم نه خیرممممم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باور کن داره گند میخورههههههههه
https://eitaa.com/satsojen/4792
نو نو نو باور نمیکنممم و نخواهم کردددد
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اشک میریزم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4792 نو نو نو باور نمیکنممم و نخواهم کردددد #امیلی ~~~~~~~~~~~~~~ اشک میر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/satsojen/4795
وای این چه باحالههه🤣
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره 🤣🤣🤣🤣
https://eitaa.com/satsojen/4779
_چشم.
ویکتور جنازه دختر رو بلند میکنه و از اتاق خارج میکنه. امیلی دستش که کمی از خون دختر روشه رو با دستمالی پاک میکنه و بعد از اتاق خارج میشه. به یکی از خدمتکارا که در حال رد شدن تعظیم میکنه، میگه رولان رو بیاره. خدمتکار دوباره تعظیم میکنه و میره که دنبال رولان بگرده.
(ببخشید کم شد)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اشکالی نداره
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4779 _چشم. ویکتور جنازه دختر رو بلند میکنه و از اتاق خارج میکنه. امیلی دس
چند دقیقه بعد رولان وارد دفتر امیلی میشه و امیلی رو روی صندلی در دفتر کارش در حالی که هنوز داره دستش رو از خون اون پرستار پاک میکنه میبینه ، تعظیمی کوتاه میکنه و میگه :« بانوی من من نتایج آزمایش. و به همراه تحقیقات خودم خدمتتون ارائه میدم . »
_ بی معطلی شروع کن حوصله ندارم .
_ بله بانوی من ، طبق نتایج آزمایش نوعی سم توی خون پرستار پیدا شده که به طور واضح علائم نشون میده با این حال بعد از بررسی مشخص شد که افراد زیادی توی کشور نیستن که بخوان از این سم استفاده کنند به دلیل جلب توجه زیادش عموما کسی خریداری نیست . طبق بررسی های انجام شده سم به بدن تزریق نشده بلکه توسط یه ریز ربات گلوله کوچیک سم که بین دندونای دختر برای مواقع ضروری گذاشت شده ترکیده .
_ که اینطور، تونستی ردی از رئیسش بگیری ؟
_ متاسفم قربان ، با اینکه تحقیقاتم رو به طور وسیع گسترش دادم برم نتونستم به کسی که اینکارو کردن برسم .
_ لعنتی ، جسد رو هنوز نگه دار و از علائم دیگه سم برام بیار شاید کلکی تو کار باشه .
_ چشم .
_ حال سباستین چطوره ؟
_ هنوز توی کماست و احتمالا صبح به هوش بیاد .
_ خیلی خب اگه چیز دیگه نیست برو .
_ چشم بانوی من .
https://eitaa.com/satsojen/4799
رولان تعظیمی میکنه و از اتاق خارج میشه. امیلی بعد از بسته شدن در یکم هم میشینه. حالا دستاش دیگه کامل تمیز شدن. بلند میشه و داخل اتاق قدم میزنه.«یه ریز ربات گلوله کوچیک سم که بین دندون ها جاساز شده باشه؟ عجیبه. و به طرز عجیبی هم بنظرم اشنا میاد. منو یاد یه چیز یا یه شخصی میندازه، ولی نمیدونم کی و چی.» کمی بیشتر فکر میکنه. به نتیجه ای نمیرسه و در اخر زیر لب میگه:«هر کسی که پشت این ماجرا باشه، برام مهم نیست جایگاهش چیه،خودش کیه و چیکارست. میکشمش. قطعا میکشمش.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
مثل بقیه شب ها این شب هم با وجود تمام سختی که داشت صبح میشه . البته امروز صبح جنجالی تر از شب خواهد بود .
کارلوس باز هم پیدایش شده بود و روبروی ساختمان سروصدا راه انداخته بود سروصدایی که امیلی را از خواب چندان شیرینش روی صندلی در دفتر بیدار کرده بود . امیلی از آسانسور پایین رفت تا آن آشوب را با چشم ببیند .کارلوس مثل همیشه با آن کت قهوه ای رنگ و غرور لعنتی اش به ماشین مشکی اش تکیه داده بود و با صدای بلند حرف میزد . در مقابل ویکتور با چهره ای جدی و مصمم سعی داشت با زبان خوش او را به منطقه خودش برگرداند و از آشوب جلوگیری کند.
کارلوس با دیدن امیلی بار دیگر صدایش را بلند کرد و گفت :« بانوی شمال من قصد دارم تجارتی رو با شما شریک بشم . اینبار برای دعوا نیومدم .»
ویکتور که متوجه نشده بود امیلی اینجاست با صدایی آرام اما رسا پاسخ داد :« قربان خواهش میکنم از اینجا برید بانوی من تمایلی به تجارت با شما نداره . لطفاً از اینجا برید . »
کارلوس نیشخند مرموزانه ای زد ، از کنار ویکتور گذشت و به سمت امیلی رفت که جلوی پله های ساختمان ایستاده بود و گفت :« شرمنده مثل اینکه رئیس واقعی اومد . »
بعد از ویکتور رد شد و روبروی امیلی توقف کرد . با لبخندی گشاده گفت :« جوابتون مثبته بانو ؟»
_ برای بار چندم بهت بگم نه ؟
_ اینبار فرق میکنه بانوی من ، من میخوام اول پول رو پرداخت کنم .
_ پس معامله ست نه تجارت درسته ؟
کارلوس خنده ای میکند و دور امیلی قدم میزند و در حالی که امیلی دست به سینه و با چهره ای جدی که خشم در آن پرسه میزند ، میگوید :« من یکی از افراد اون رو میخوام بانو و حاضرم قیمت کلانی پیشنهاد بدم .»
_ کی رو ؟
_ مثل همیشه زیرکید بانوی من .
_ حرفتو بزن کارلوس وگرنه دستور میدم آبکش ت کنن.
_ بله حتما ، من ویکتور رو میخوام .
_ چی شده دلت نیروی اضافه میخواد ؟
_ بانوی من داشتن همچین سگ وفاداری برای من آرزویست که میتونم محققش کنم .
_ احمقانه رفتار نکن .
_ بانوی من ، من فقط حقایق رو بازگو میکنم .
کارلوس مکثی میکند و در حالی که ویکتور همان جا خیره به بانویش ایستاده ادامه می دهد :« این سگ انقدر وفاداره که حتی زمانی که زنش آگاتا و دختر کوچولوش آریانا به خاطر شما کشته شدن حتی لحظه ای کوتاهی نکرد بانوی من . »
ویکتور با شنیدن نام زن و بچه اش آتشی از خشم درونش جاری شد ، اما با این وجود آن را سرکوب کرد تا امیلی از آنچه در قلبش می گذرد خبر دار نشود . در عوض دو دستش را پشت سرش قفل کرد . آنقدر محکم که نوک انگشتانش سفید شدند ، کارلوس با دیدن خشم پنهان ویکتور لبخندی بزرگتر زد و گفت :« اوه بانوی من دوست دارید بدونید آخرین جمله دختر پنج ساله اش چی بود ؟ « پدر کمکم کن» ولی ویکتور اون جا نبود . »
دوباره مکث کرد سکوت بین امیلی و ویکتور سنگین تر می شد کارلوس ادامه داد :« اوه بانوی من بذارید واضح تر بگم ... من به شخصه خودم سوختن اونا رو در آتیش دیدم . »