eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
52 دنبال‌کننده
179 عکس
476 ویدیو
2 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4799 رولان تعظیمی میکنه و از اتاق خارج میشه. امیلی بعد از بسته شدن در یکم هم میشینه. حالا دستاش دیگه کامل تمیز شدن. بلند میشه و داخل اتاق قدم میزنه.«یه ریز ربات گلوله کوچیک سم که بین دندون ها جاساز شده باشه؟ عجیبه. و به طرز عجیبی هم بنظرم اشنا میاد. منو یاد یه چیز یا یه شخصی میندازه، ولی نمیدونم کی و چی.» کمی بیشتر فکر میکنه. به نتیجه ای نمیرسه و در اخر زیر لب میگه:«هر کسی که پشت این ماجرا باشه، برام مهم نیست جایگاهش چیه،خودش کیه و چیکارست. میکشمش. قطعا میکشمش.» ~~~~~~~~~~~~~~ مثل بقیه شب ها این شب هم با وجود تمام سختی که داشت صبح میشه . البته امروز صبح جنجالی تر از شب خواهد بود . کارلوس باز هم پیدایش شده بود و روبروی ساختمان سروصدا راه انداخته بود سروصدایی که امیلی را از خواب چندان شیرینش روی صندلی در دفتر بیدار کرده بود . امیلی از آسانسور پایین رفت تا آن آشوب را با چشم ببیند .کارلوس مثل همیشه با آن کت قهوه ای رنگ و غرور لعنتی اش به ماشین مشکی اش تکیه داده بود و با صدای بلند حرف میزد . در مقابل ویکتور با چهره ای جدی و مصمم سعی داشت با زبان خوش او را به منطقه خودش برگرداند و از آشوب جلوگیری کند. کارلوس با دیدن امیلی بار دیگر صدایش را بلند کرد و گفت :« بانوی شمال من قصد دارم تجارتی رو با شما شریک بشم . اینبار برای دعوا نیومدم .» ویکتور که متوجه نشده بود امیلی اینجاست با صدایی آرام اما رسا پاسخ داد :« قربان خواهش میکنم از اینجا برید بانوی من تمایلی به تجارت با شما نداره . لطفاً از اینجا برید . » کارلوس نیشخند مرموزانه ای زد ، از کنار ویکتور گذشت و به سمت امیلی رفت که جلوی پله های ساختمان ایستاده بود و گفت :« شرمنده مثل اینکه رئیس واقعی اومد . » بعد از ویکتور رد شد و روبروی امیلی توقف کرد . با لبخندی گشاده گفت :« جوابتون مثبته بانو ؟» _ برای بار چندم بهت بگم نه ؟ _ اینبار فرق می‌کنه بانوی من ، من می‌خوام اول پول رو پرداخت کنم . _ پس معامله ست نه تجارت درسته ؟ کارلوس خنده ای میکند و دور امیلی قدم میزند و در حالی که امیلی دست به سینه و با چهره ای جدی که خشم در آن پرسه می‌زند ، میگوید :« من یکی از افراد اون رو می‌خوام بانو و حاضرم قیمت کلانی پیشنهاد بدم .» _ کی رو ؟ _ مثل همیشه زیرکید بانوی من .
ادامه داره
_ حرفتو بزن کارلوس وگرنه دستور میدم آبکش ت کنن. _ بله حتما ، من ویکتور رو می‌خوام . _ چی شده دلت نیروی اضافه میخواد ؟ _ بانوی من داشتن همچین سگ وفاداری برای من آرزویست که میتونم محققش کنم . _ احمقانه رفتار نکن . _ بانوی من ، من فقط حقایق رو بازگو میکنم . کارلوس مکثی میکند و در حالی که ویکتور همان جا خیره به بانویش ایستاده ادامه می دهد :« این سگ انقدر وفاداره که حتی زمانی که زنش آگاتا و دختر کوچولوش آریانا به خاطر شما کشته شدن حتی لحظه ای کوتاهی نکرد بانوی من . » ویکتور با شنیدن نام زن و بچه اش آتشی از خشم درونش جاری شد ، اما با این وجود آن را سرکوب کرد تا امیلی از آنچه در قلبش می گذرد خبر دار نشود . در عوض دو دستش را پشت سرش قفل کرد . آنقدر محکم که نوک انگشتانش سفید شدند ، کارلوس با دیدن خشم پنهان ویکتور لبخندی بزرگتر زد و گفت :« اوه بانوی من دوست دارید بدونید آخرین جمله دختر پنج ساله اش چی بود ؟ « پدر کمکم کن» ولی ویکتور اون جا نبود . » دوباره مکث کرد سکوت بین امیلی و ویکتور سنگین تر می شد کارلوس ادامه داد :« اوه بانوی من بذارید واضح تر بگم ... من به شخصه خودم سوختن اونا رو در آتیش دیدم . »
https://eitaa.com/satsojen/4801 واووووو ~~~~~~~~~~ ببین بعد خوندن بعدیش شاید فکر کنی من خیلی بی رحم و احمق و خلاصه خیلی دلقکم ببخشید
https://eitaa.com/satsojen/4803 سباستین اجازه بده من همین الان یه مشت خوشگل به طرف کارلوس روانه کنم🙏 ~~~~~~~~~~~~~~ هومممم میشه یکم دیگه بنویسم ؟
https://eitaa.com/satsojen/4804 سباستین میام میزنمتا یعنی چی این حرفا عهههه خیلی قشنگ و باحال نوشتییییی یه بار دیگه حرفتو تکرار کنی من میدونمو تو (دستمو به شمشیرم نزدیک میکنم) ~~~~~~~~~~~~~~ ببخشید، آخه یکم خیلی بی رحمانه بود کشته شدن اون بچه
https://eitaa.com/satsojen/4805 اره هر چقدر میخوای بنویس (فقط لطفا کارلوس حداقل یه مشتی چیزی بخورههههههینژدیمیاپیتیپسصحتص) ~~~~~~~~~~~~~~ امم باشه
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
_ حرفتو بزن کارلوس وگرنه دستور میدم آبکش ت کنن. _ بله حتما ، من ویکتور رو می‌خوام . _ چی شده دلت نی
امیلی از خشم اینبار دندان هایش را نشان کارلوس داد ، کارلوس لبخندش عریض تر شد و گفت :« اوه بانوی من لطفا آروم باشید... » اما امیلی نذاشت جمله کارلوس کامل شود و ک مشتی محکم به فک کارلوس زد ، کارلوس از شدت ضربه چند قدم عقب رفت کلاهش پایین افتاد و لبش پاره شد . کمی از خون را خورد و گفت :« بانو قرار نبود جنگ کنیم ولی با این حال ... » جمله اش را تا تمام گذاشت و یه چاقوی جیبی از جیبش در آورده و در شکم ویکتور فرو کرد .
https://eitaa.com/satsojen/4806 نگو ببخشیدددد عهههه عیب نداره در هر صورت داستانه دیگه پیش میا- یه بار دیگه بگی ببخشید گربه میشم میام چنگت میزنم ~~~~~~~~~~~~~~ چشم
https://eitaa.com/satsojen/4809 چ- یعنی چ- وای مرتیکه ی (سانسور) سباستین حس میکنم اون حرفت راجب به اینکه قراره سر مرگ ویکتور اشکم در بیاد قراره به حقیقت بپیونده- کارلوس بمیرررررر کارلوس محو شووووو ~~~~~~~~~~~~~~ من که گفتم میتونم
https://eitaa.com/satsojen/4811 مطمئن بودم که امکان نداره ولی الان میبینم احتمالش زیاده(۸٠درصد-) خدا نگم چیکارت کنه کارلوس(+انواع ناسزا ها) ~~~~~~~~~~~~~~ هاهاهاههاها
وای من دیگه توانایی این همه باحال بودن داستانو ندارم باید جیغ بزنم ولی نمیتونم جیغ بزنم پقخیدیپشایکطاسکدسمسذسمسذسختصیدیدطنظاصذسنطهذصنطذشکصحاسوطخطساخیتیخقخقخطودژددیحصخقاقساخلس کمککککک ~~~~~~~~~~~~~~ منم همینطور