https://eitaa.com/acception/2477
(لیلیلیلیلیلیلیییی)
سباستین پرانتز رو نبین-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
چرا؟
https://eitaa.com/satsojen/4820
چون نمیخوام بمیرم-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نفهمیدم ولی باشه
https://eitaa.com/satsojen/4821
خاله گفت یه آتوی دیگه پیدا کرده من گفتم لیلیلی و خب مثل این بود که بگم "یوهووو چه عالی، بیا گیفش کنیم-" و برای اینکه تو بعد از دیدن پرانتزه منو تو باغچه ی قصر نکاری گفتم نبینی-
اگه بازم متوجه نشدی بگو(احتمالا به خاطر جمله بندیام بوده باشه)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه الان فهمیدم .
https://eitaa.com/satsojen/4814
واو
اوکی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
مرسی
#سربازوپادشاه
وینسنت با چهره ای جدی به ویلیام نگریست و بعد به سمت دفتر راه افتاد . همه زندانیان به سلول های خود باز می گشتند اما این چهار نفر به سمت دفتر فرماندهی راه می رفتند ، باقی زندانی ها طوری این چهار نفر را نگاه می کردند انگار خطرناک ترین زندانیان بودند . یا این حال وینسنت تمام حواسش به حرف های آن نگهبان پرت بود . سعی داشت بفهمد فرمانده با آنها چکار دارد ،برای چه وینسنت و چهار نفر از اطرافیان ش انتخاب شده بودند ؟ می تواند ربطی به اتفاقات اخیر داشته باشد ؟
وینسنت مثل همیشه آنقدر غرق در افکارش شده بود که نفهمید مسیر زندان تا دفتر فرماندهی را چطور طی کرد و وقتی فهمید که ویلیام دستش را روی شانه وینسنت گذاشت و گفت :« اینجاست ؟»
وینسنت چند لحظه ای مکث کرد و بعد پاسخ داد :« اره .» وینسنت پیش قدم شد ، دستش را مشت کرد و چند ضربه به در زد .صدای فرمانده اسپنسر از پشت در آمد که می گفت وارد شوند . وینسنت در را باز کرد و به محض دیدن فرمانده ابتدا از روی عادت احترام نظامی گذاشت بعد تعظیم کوتاهی کرد و سپس وارد شد . بقیه هم پشت سر وینسنت همین کار را تکرار کردند و داخل شدند .
فرمانده از پنجره پشت میز کارش به بیرون چشم دوخته بود ، با آن ظاهر جدی و زره طلایی اش که ابهت را بیشتر و دست پر از زخمش که روی دسته شمشیر قرار گرفته بود .نگاهش هنوز به بیرون بود و سکوت در اتاق را سنگین تر می کرد. فرمانده با آن صدای بم و کلفت اش گفت :« میدونید برای چی اینجایید ؟»
صدای فرمانده سکوت در اتاق بزرگ را در هم شکست همه چشم هایشان به روبرو دوخته شده بود و هیچکس حرفی نمیزند .می دانستند که هر کلمه ای که بدون فکر گفته شود حکم مرگ شدم را صادر خواهد کرد بنابراین سکوت کردند و حرفی نگفتند . در عوض فرمانده بی اعتنا به سکوت آن چهار نفر ادامه داد :« احتمالا شایعات در مورد شکست در ناحیه دیوار شرقی به گوشتون رسیده باشه ، نیرو هامون زخمی شدن و به تعدادی هم مردن در نتیجه کمبود نیرو داریم و اگر کاری در این مورد انجام نشه دیوار شرقی امشب توسط دشمن تصرف میشه . »
مکثی کرد تا جوابی بشنود ولی آنها فقط گوش می دادند . فرمانده ادامه داد :« به هر حال شما اگرچه مجرم باشید ولی بازم اهل همین کشورید . به هر حال من قصد دارم از توانایی شما برای پاکسازی دیوار شرقی از نیرو های دشمن استفاده کنم . یادتون باشه شما قراره چند ساعتی بیرون از زندان جون بکنید و بعد بر میگردید همون جا ، چنانچه فکر فرار به سرتون زد امیدوارم به عواقب شم فکر کنید . »
فرمانده هنوز هم چشمش به درخت های جنگل پشت قصر خیره شده بود ، عظمت شان مو به تن سیخ میکرد .هر وقت نگاهشان میکرد و محو زیبایی شان میشد ناگهان توسط یکی از تلخ ترین خاطراتش از جهان آن همه زیبایی بیرون کشیده میشد . اتفاقی که زخمی عمیق روی دست چپش به وجود آورده بود . زخمی که به صورت ضربه دری از گوشه مچ تا غضروفی که انگشت اشاره اش را به دستش وصل میکرد و از گوشه دیگر تا غضروفی متصل کننده انگشت کوچکش کشیده شده بود .
زخمی که یاد آور خیانت کسی بود که مانند برادرش دوستش داشت . خاطرات سزار دوست قدیمی اش که در این جنگل از پشت به او خنجر زده بود مدام در ذهنش تکرار میشد ، آن دو از بچگی دوست هم بودند . در واقع وقتی پدر و مادر هر دو در جنگی که پدربزرگ لیام پادشاه کشور راه انداخته بود کشته شدند . خود پدربزرگ لیام هم در همان جنگ کرد او مرد شریفی بود که برای دفاع از سرزمین ش می جنگید .برای همین هم سزار و هم اسپنسر با هم عهد بستند تا برای جبران خوبی های پدر بزرگ لیام هر کاری لازم است برای این سرزمین انجام دهند . انها به این امید که پسر یعنی پدر لیام مرد شایسته است در جوانی سرباز او شدند با این حال پسرش دوست داشت از بین مردم خودش هم فقط بهترین ها در این سرزمین زندگی کنند ، مسابقه ای بر سر فرمانده شدن بین سزار و اسپنسر بهترین سربازان پادشاهی توسط پدر لیام گذاشته شد . در آن مسابقه قرار بود بعد از یک هفته راه پیاده و زنده ماندن در طبیعت وحشی هر کس زودتر به دربار پادشاهی برسد فرمانده آینده خواهد بود .با اینکه دوستی بین سزار و اسپنسر به حدی زیاد بود که مانند برادر بودند باز هم اسپنسر با قلبی پاک ولی سزار عطش قدرت در وجودش داشت . در مسابقه که یک روز به پایان مانده بود و مرحله آخر جنگ باهم بود سزار رحمی به اسپنسر نداشت . مبارزه بین شان طولانی شد ، شمشیر هایی که بر هم فرود می آمدند خطرناک تر از آن چیزی بود که دیگری پیش بینی کرده بود .سزار بدون هیچ رحمی به قصد کشت به اسپنسر ضربه میزد اما او در مقابل مراقب بود که حتی خراشی کوچک روی سزار نیفتد .مبارزه پانزده دقیقه طاقت فرسا طول کشید و سزار اسپنسر را با دو زخم عمیق روی دست چپ و زخمی در پهلویش میان درختان تاریک پادشاهی تنها گذاشته بود .اسپنسر از درد حتی نمی توانست حرکت کند با این حال بوی رطوبت بیش از حد در جنگل او را به خود آورد .