eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
52 دنبال‌کننده
176 عکس
474 ویدیو
2 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4821 خاله گفت یه آتوی دیگه پیدا کرده من گفتم لیلیلی و خب مثل این بود که بگم "یوهووو چه عالی، بیا گیفش کنیم-" و برای اینکه تو بعد از دیدن پرانتزه منو تو باغچه ی قصر نکاری گفتم نبینی- اگه بازم متوجه نشدی بگو(احتمالا به خاطر جمله بندیام بوده باشه) ~~~~~~~~~~~~~~ نه الان فهمیدم .
عمه بیداری؟
https://eitaa.com/acception/2481 پارت بفرستم می‌خونی نظر بدی ؟
خب دوستان می‌خوام پارت جدید رو بذارم
وینسنت با چهره ای جدی به ویلیام نگریست و بعد به سمت دفتر راه افتاد . همه زندانیان به سلول های خود باز می گشتند اما این چهار نفر به سمت دفتر فرماندهی راه می رفتند ، باقی زندانی ها طوری این چهار نفر را نگاه می کردند انگار خطرناک ترین زندانیان بودند . یا این حال وینسنت تمام حواسش به حرف های آن نگهبان پرت بود . سعی داشت بفهمد فرمانده با آنها چکار دارد ،برای چه وینسنت و چهار نفر از اطرافیان ش انتخاب شده بودند ؟ می تواند ربطی به اتفاقات اخیر داشته باشد ؟ وینسنت مثل همیشه آنقدر غرق در افکارش شده بود که نفهمید مسیر زندان تا دفتر فرماندهی را چطور طی کرد و وقتی فهمید که ویلیام دستش را روی شانه وینسنت گذاشت و گفت :« اینجاست ؟» وینسنت چند لحظه ای مکث کرد و بعد پاسخ داد :« اره .» وینسنت پیش قدم شد ، دستش را مشت کرد و چند ضربه به در زد .صدای فرمانده اسپنسر از پشت در آمد که می گفت وارد شوند . وینسنت در را باز کرد و به محض دیدن فرمانده ابتدا از روی عادت احترام نظامی گذاشت بعد تعظیم کوتاهی کرد و سپس وارد شد . بقیه هم پشت سر وینسنت همین کار را تکرار کردند و داخل شدند . فرمانده از پنجره پشت میز کارش به بیرون چشم دوخته بود ، با آن ظاهر جدی و زره طلایی اش که ابهت را بیشتر و دست پر از زخمش که روی دسته شمشیر قرار گرفته بود .نگاهش هنوز به بیرون بود و سکوت در اتاق را سنگین تر می کرد. فرمانده با آن صدای بم و کلفت اش گفت :« میدونید برای چی اینجایید ؟» صدای فرمانده سکوت در اتاق بزرگ را در هم شکست همه چشم هایشان به روبرو دوخته شده بود و هیچکس حرفی نمی‌زند .می دانستند که هر کلمه ای که بدون فکر گفته شود حکم مرگ شدم را صادر خواهد کرد بنابراین سکوت کردند و حرفی نگفتند . در عوض فرمانده بی اعتنا به سکوت آن چهار نفر ادامه داد :« احتمالا شایعات در مورد شکست در ناحیه دیوار شرقی به گوشتون رسیده باشه ، نیرو هامون زخمی شدن و به تعدادی هم مردن در نتیجه کمبود نیرو داریم و اگر کاری در این مورد انجام نشه دیوار شرقی امشب توسط دشمن تصرف میشه . » مکثی کرد تا جوابی بشنود ولی آنها فقط گوش می دادند . فرمانده ادامه داد :« به هر حال شما اگرچه مجرم باشید ولی بازم اهل همین کشورید . به هر حال من قصد دارم از توانایی شما برای پاکسازی دیوار شرقی از نیرو های دشمن استفاده کنم . یادتون باشه شما قراره چند ساعتی بیرون از زندان جون بکنید و بعد بر میگردید همون جا ، چنانچه فکر فرار به سرتون زد امیدوارم به عواقب شم فکر کنید . » فرمانده هنوز هم چشمش به درخت های جنگل پشت قصر خیره شده بود ، عظمت شان مو به تن سیخ میکرد .هر وقت نگاهشان میکرد و محو زیبایی شان میشد ناگهان توسط یکی از تلخ ترین خاطراتش از جهان آن همه زیبایی بیرون کشیده میشد . اتفاقی که زخمی عمیق روی دست چپش به وجود آورده بود . زخمی که به صورت ضربه دری از گوشه مچ تا غضروفی که انگشت اشاره اش را به دستش وصل میکرد و از گوشه دیگر تا غضروفی متصل کننده انگشت کوچکش کشیده شده بود . زخمی که یاد آور خیانت کسی بود که مانند برادرش دوستش داشت . خاطرات سزار دوست قدیمی اش که در این جنگل از پشت به او خنجر زده بود مدام در ذهنش تکرار می‌شد ، آن دو از بچگی دوست هم بودند . در واقع وقتی پدر و مادر هر دو در جنگی که پدربزرگ لیام پادشاه کشور راه انداخته بود کشته شدند . خود پدربزرگ لیام هم در همان جنگ کرد او مرد شریفی بود که برای دفاع از سرزمین ش می جنگید .برای همین هم سزار و هم اسپنسر با هم عهد بستند تا برای جبران خوبی های پدر بزرگ لیام هر کاری لازم است برای این سرزمین انجام دهند . انها به این امید که پسر یعنی پدر لیام مرد شایسته است در جوانی سرباز او شدند با این حال پسرش دوست داشت از بین مردم خودش هم فقط بهترین ها در این سرزمین زندگی کنند ، مسابقه ای بر سر فرمانده شدن بین سزار و اسپنسر بهترین سربازان پادشاهی توسط پدر لیام گذاشته شد . در آن مسابقه قرار بود بعد از یک هفته راه پیاده و زنده ماندن در طبیعت وحشی هر کس زودتر به دربار پادشاهی برسد فرمانده آینده خواهد بود .با اینکه دوستی بین سزار و اسپنسر به حدی زیاد بود که مانند برادر بودند باز هم اسپنسر با قلبی پاک ولی سزار عطش قدرت در وجودش داشت . در مسابقه که یک روز به پایان مانده بود و مرحله آخر جنگ باهم بود سزار رحمی به اسپنسر نداشت . مبارزه بین شان طولانی شد ، شمشیر هایی که بر هم فرود می آمدند خطرناک تر از آن چیزی بود که دیگری پیش بینی کرده بود .سزار بدون هیچ رحمی به قصد کشت به اسپنسر ضربه میزد اما او در مقابل مراقب بود که حتی خراشی کوچک روی سزار نیفتد .مبارزه پانزده دقیقه طاقت فرسا طول کشید و سزار اسپنسر را با دو زخم عمیق روی دست چپ و زخمی در پهلویش میان درختان تاریک پادشاهی تنها گذاشته بود .اسپنسر از درد حتی نمی توانست حرکت کند با این حال بوی رطوبت بیش از حد در جنگل او را به خود آورد .
اسپنسر اول شک کرد ولی بعد دریافت که غریزه اش به او دروغ نمی گوید ، یک خرس در جنگل بود . خرس در همان جهتی که سزار چند دقیقی پیش رفته بود قرار دارد و احتمالا سزار نتواند با او مقابله کند . اسپنسر خودش را مجبور به حرکت کرد حتی با اینکه با هر حرکت خون بیشتری از میان لباس ساده اش که برای شرکت در مسابقه به او داده بودند بیرون می ریخت . لباس شیری رنگش که حالا با هر حرکت خون بیشتری را جذب می‌کرد و قرمز تر می شد . اما اسپنسر از حرکت نایستاد از درختان کمک گرفت و به سختی ایستاد بعد قدم هایش را تا جایی که می توانست تند کرد تا به سزار برسد ، ده قدم را به سختی طی کرد ولی او را ندید . به غریزه اش دل سپرد و چشمانش را بست . ناگهان چشمانش را باز کرد و در سمت چپ قدم برداشت بیست قدم طی شد و بالاخره به سزار رسید . اما او را نمی شناخت . خرس به طور ترسناکی با دهانی که خون از آن می ریخت با چشمانی وحشی ، به سزار نگاه می کرد . سزار یک دست و یک پایش توسط خرس کنده شده بود با وحشت به خرس نگاه می کرد . در آن طرف ماجرا اسپنسر حتی نمی توانست حرکت کند . از ترس بود با چیز دیگر نمیدانم ولی اسپنسر با چشمانی گشاد و نفس های لرزان به تکه تکه شدن برادرش نگاه می کرد . خرس خیر دیگری برداشت و دندان های تیز و بی شکلش را در پهلوی سزار فرو کرد ، سزار از درد فریادی کشید که در کل جنگش اکو شد و بعد خرس او را به طرفی پرت کرد . بدن تکه تکه و نیمه جان سزار به درختی خورد و زمین افتاد، صدای پرت شدن سزار اسپنسر را به خود آورد . اسپنسر خودش را مجبور به حرکت کرد و به سمت سزار رفت ، پنج قدم . خرس بعد از آن حمله دیگر حمله نکرد ، فقط با نگاهی که لرزه بر اندام هر شکاری می انداخت به اسپنسر که سعی داشت با بدن زخمی خود از بدن تکه تکه سزار محافظت کند ، کرد و سپس رفت . خون تمام بدن سزار را سرخ کرده بود و از دهانش سرازیر شده بود .به سختی می توانست نفس بکشد . اسپنسر میان اشک و بغض سعی کرد با سزار حرف بزند تا حداقل بتواند او را زنده به قصر برساند :« سزار ...سزار باهام حرف بزن پسر تو نباید بمیری ... خواهش میکنم باهام حرف بزن...سزار ...» میان التماس های اسپنسر و ناله های سزار او ناگهان توانست نفس راحتی بکشد اسپنسر سکوت کرد تا بتواند صدای آرامش را بشوند :« اسپنسر...برادر...متاسفم...من ...برادر خوبی...نبودم...شرمنده ام ...» اسپنسر که انگار می دانست چه خواهد شد دست دیگر سزار را محکم گرفت بی وقفه تکرار کرد :«نه نه نه ، لطفاً نه خواهش میکنم پیشم بمون سزار . من غیر از تو کسیو ندارم ... خواهش میکنم ...» اسپنسر برای زنده ماندن سزار به التماس افتاده بود ، در مقابل سزار لبخندی زد و گفت :« ممنونم که ...برام ...بهترین ...بودی ...فرمانده ...»و بعد دستش بی حس شد و روی زمین افتاد . اسپنسر اما همچنان که اشک هایش می ریخت گفت :« نه نه نه ... خواهش میکنم من بدون تو اون سمت رو نمیخوام ... خواهش میکنم...نه...» بعد از آن شب اسپنسر خودش و جسد تکه تکه سزار را به قصر برد با چشمانی تهی که عاری از هر گونه احساسات بود . دنیایش سیاه شده بود و بعد از آن او را با نام فرمانده اسپنسر خطاب می کردند . پس از مرگ پدر لیام فرمانده سپاه لیام شد .آنجا بود که با وجود لیام احساسات ذره ذره بازگشتند اما هنوز هم قلبی نصفه دارد . فرمانده نفس عمیقی کشید و سعی کرد فراموشش کند اما نمی‌توانست هیچ وقت نتوانست ، سپس برگشت و روبه چهار زندانی گفت :«کسی مخالفتی داره ؟»
https://eitaa.com/satsojen/4809 چشمای امیلی گرد میشه و میگه:«ویکتور.» صداش هیچ احساسی رو معلوم نمیکنه. نمیشه از صداش فهمید نگران شده، ترسیده ، شاده، ناراحته یا چی. صداش بی احساسه. ولی چشماش نه. اون شاید بتونه کاری کنه که با صداش چیزی بروز نده، ولی نمیتونه برای مخفی کردن نگرانی ای که تو چشماش موج میزنه، کاری کنه. کارلوس پوزخند میزنه و چاقو رو از شکم ویکتور در میاره. _مثل اینکه نگران شدید، بانو. ویکتور با نفرت نگاهی به کارلوس میندازه و بعد به سختی میگه:«من..خوبم..بانوی..من..نگران..نباشید.» ~~~~~~ امیلی سرشو به نشانه تایید تکون میده و بعد رو به کارلوس میگه :« بی حساب نشدیم . » _ البته بانوی من ، باید ویکتور رو هم همراه خونواده لعنتیش راهی جهنم میکردم و بعد اره شاید بی حساب می‌شدیم . _ گمشو کارلوس . _ حتما . کارلوس خنده ای عمیق می‌کنه و بعد سوار ماشینش میشه و می‌ره .ویکتور تا محو شدن ماشین کارلوس توی جاده صبر می‌کنه و بعد بدنش اجازه نمیده و روی زانو هایش میفته . درد رو با تمام وجود حس می‌کنه ، سعی میگه نفس بکشه که یهو خون از دهنش به بیرون پرتاب میشه . امیلی میاد جلو روی زانو خم میشه تا حال ویکتور رو بپرسه میگه :« لعنتی ضربه اش عمیق بود ؟ » _ من خوبم بانوی من . امیلی میخواد چیزی بگه که ویکتور روی زمین میفته و بیهوش میشه .
@kiyoting10 حمایت ؟ ~~~~~~~~~~ بچه ها برید پیششون
https://eitaa.com/satsojen/4829 امشب میشینم و برا اسپنسر و سزار گریه میکنم😭😭😭😭 ~~~~~~~~~~~~~~ بیداری ؟ منم همینطور 😭😭😭😭
تبادل میکنید آیدی بدم؟ ~~~~~~~~~~~~~~ یعنی چیکار کنیم ؟ توضیح بدهید لطفاً