eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
52 دنبال‌کننده
179 عکس
476 ویدیو
2 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
اسپنسر اول شک کرد ولی بعد دریافت که غریزه اش به او دروغ نمی گوید ، یک خرس در جنگل بود . خرس در همان جهتی که سزار چند دقیقی پیش رفته بود قرار دارد و احتمالا سزار نتواند با او مقابله کند . اسپنسر خودش را مجبور به حرکت کرد حتی با اینکه با هر حرکت خون بیشتری از میان لباس ساده اش که برای شرکت در مسابقه به او داده بودند بیرون می ریخت . لباس شیری رنگش که حالا با هر حرکت خون بیشتری را جذب می‌کرد و قرمز تر می شد . اما اسپنسر از حرکت نایستاد از درختان کمک گرفت و به سختی ایستاد بعد قدم هایش را تا جایی که می توانست تند کرد تا به سزار برسد ، ده قدم را به سختی طی کرد ولی او را ندید . به غریزه اش دل سپرد و چشمانش را بست . ناگهان چشمانش را باز کرد و در سمت چپ قدم برداشت بیست قدم طی شد و بالاخره به سزار رسید . اما او را نمی شناخت . خرس به طور ترسناکی با دهانی که خون از آن می ریخت با چشمانی وحشی ، به سزار نگاه می کرد . سزار یک دست و یک پایش توسط خرس کنده شده بود با وحشت به خرس نگاه می کرد . در آن طرف ماجرا اسپنسر حتی نمی توانست حرکت کند . از ترس بود با چیز دیگر نمیدانم ولی اسپنسر با چشمانی گشاد و نفس های لرزان به تکه تکه شدن برادرش نگاه می کرد . خرس خیر دیگری برداشت و دندان های تیز و بی شکلش را در پهلوی سزار فرو کرد ، سزار از درد فریادی کشید که در کل جنگش اکو شد و بعد خرس او را به طرفی پرت کرد . بدن تکه تکه و نیمه جان سزار به درختی خورد و زمین افتاد، صدای پرت شدن سزار اسپنسر را به خود آورد . اسپنسر خودش را مجبور به حرکت کرد و به سمت سزار رفت ، پنج قدم . خرس بعد از آن حمله دیگر حمله نکرد ، فقط با نگاهی که لرزه بر اندام هر شکاری می انداخت به اسپنسر که سعی داشت با بدن زخمی خود از بدن تکه تکه سزار محافظت کند ، کرد و سپس رفت . خون تمام بدن سزار را سرخ کرده بود و از دهانش سرازیر شده بود .به سختی می توانست نفس بکشد . اسپنسر میان اشک و بغض سعی کرد با سزار حرف بزند تا حداقل بتواند او را زنده به قصر برساند :« سزار ...سزار باهام حرف بزن پسر تو نباید بمیری ... خواهش میکنم باهام حرف بزن...سزار ...» میان التماس های اسپنسر و ناله های سزار او ناگهان توانست نفس راحتی بکشد اسپنسر سکوت کرد تا بتواند صدای آرامش را بشوند :« اسپنسر...برادر...متاسفم...من ...برادر خوبی...نبودم...شرمنده ام ...» اسپنسر که انگار می دانست چه خواهد شد دست دیگر سزار را محکم گرفت بی وقفه تکرار کرد :«نه نه نه ، لطفاً نه خواهش میکنم پیشم بمون سزار . من غیر از تو کسیو ندارم ... خواهش میکنم ...» اسپنسر برای زنده ماندن سزار به التماس افتاده بود ، در مقابل سزار لبخندی زد و گفت :« ممنونم که ...برام ...بهترین ...بودی ...فرمانده ...»و بعد دستش بی حس شد و روی زمین افتاد . اسپنسر اما همچنان که اشک هایش می ریخت گفت :« نه نه نه ... خواهش میکنم من بدون تو اون سمت رو نمیخوام ... خواهش میکنم...نه...» بعد از آن شب اسپنسر خودش و جسد تکه تکه سزار را به قصر برد با چشمانی تهی که عاری از هر گونه احساسات بود . دنیایش سیاه شده بود و بعد از آن او را با نام فرمانده اسپنسر خطاب می کردند . پس از مرگ پدر لیام فرمانده سپاه لیام شد .آنجا بود که با وجود لیام احساسات ذره ذره بازگشتند اما هنوز هم قلبی نصفه دارد . فرمانده نفس عمیقی کشید و سعی کرد فراموشش کند اما نمی‌توانست هیچ وقت نتوانست ، سپس برگشت و روبه چهار زندانی گفت :«کسی مخالفتی داره ؟»
https://eitaa.com/satsojen/4809 چشمای امیلی گرد میشه و میگه:«ویکتور.» صداش هیچ احساسی رو معلوم نمیکنه. نمیشه از صداش فهمید نگران شده، ترسیده ، شاده، ناراحته یا چی. صداش بی احساسه. ولی چشماش نه. اون شاید بتونه کاری کنه که با صداش چیزی بروز نده، ولی نمیتونه برای مخفی کردن نگرانی ای که تو چشماش موج میزنه، کاری کنه. کارلوس پوزخند میزنه و چاقو رو از شکم ویکتور در میاره. _مثل اینکه نگران شدید، بانو. ویکتور با نفرت نگاهی به کارلوس میندازه و بعد به سختی میگه:«من..خوبم..بانوی..من..نگران..نباشید.» ~~~~~~ امیلی سرشو به نشانه تایید تکون میده و بعد رو به کارلوس میگه :« بی حساب نشدیم . » _ البته بانوی من ، باید ویکتور رو هم همراه خونواده لعنتیش راهی جهنم میکردم و بعد اره شاید بی حساب می‌شدیم . _ گمشو کارلوس . _ حتما . کارلوس خنده ای عمیق می‌کنه و بعد سوار ماشینش میشه و می‌ره .ویکتور تا محو شدن ماشین کارلوس توی جاده صبر می‌کنه و بعد بدنش اجازه نمیده و روی زانو هایش میفته . درد رو با تمام وجود حس می‌کنه ، سعی میگه نفس بکشه که یهو خون از دهنش به بیرون پرتاب میشه . امیلی میاد جلو روی زانو خم میشه تا حال ویکتور رو بپرسه میگه :« لعنتی ضربه اش عمیق بود ؟ » _ من خوبم بانوی من . امیلی میخواد چیزی بگه که ویکتور روی زمین میفته و بیهوش میشه .
@kiyoting10 حمایت ؟ ~~~~~~~~~~ بچه ها برید پیششون
https://eitaa.com/satsojen/4829 امشب میشینم و برا اسپنسر و سزار گریه میکنم😭😭😭😭 ~~~~~~~~~~~~~~ بیداری ؟ منم همینطور 😭😭😭😭
تبادل میکنید آیدی بدم؟ ~~~~~~~~~~~~~~ یعنی چیکار کنیم ؟ توضیح بدهید لطفاً
https://eitaa.com/satsojen/4830 امیلی ویکتور رو نگه میداره و سعی میکنه با دستش جلوی خون ریزی رو بگیره. همونطور که دستش رو زخم ویکتوره اروم و با احتیاط بلندش میکنه و میبرتش داخل ساختمون. سعی میکنه جوری که به زخم فشار نیاد راه بره و بعد ویکتور رو میبره پیش دکتر. _اوه، خدای من. چه اتفاقی افتاده بانوی من؟ _زود باش ببرش به یه اتاق و زخمش رو پانسمان کن. خونریزیش زیاده. _چ..چشم بانوی من. دکتر ویکتور رو روی یه تخت میزاره و بعد منتقلش میکنه به یه اتاق تا شروع به بخیه زدن و درمان زخمش کنه. ~~ امیلی چند دقیقه ای منتظر میمونه و بعد به سمت اتاق خودش می‌ره ، ذهنش درگیره خیلی درگیر اون از سباستین و اینم از ویکتور . قضیه چیه ؟ کی جرعت کرده امیلی رو هدف بگیره . همینطور که تو فکره یهو یکی در میزنه . امیلی میگه بیا تو و سباستین رو با عصا و لباس همیشگیش توی چهار چوب در میبینه . امیلی با تعجب میگه :« کی به هوش اومدی ؟» سباستین بدون مقدمه چینی میگه :« الان ، و اینکه یه خبر بد برات دارم . » اینایی میگه:« چیه ؟» و سباستین جواب میده :« ویکتور مرده ، همراهم بیا. » امیلی با تعجب و حس غمی که توی چشماشه همراه سباستین می‌ره و به اتاق ویکتور میرسه ، امیلی شک داره که وارد بشه. سباستین هم لحظه ای تردید می‌کنه و بعد وارد میشه . ویکتور با لباسای خونی روی تخت خوابیده و دستگاه ضربان قلب و سرم بهش وصله زنده ست اما چه دلیلی داشته که سباستین بگه اون مرده ؟ سباستین به امیلی میگه که روی صندلی کنار تخت ویکتور بشینه و خودش هم روبروش به دیوار تکیه میده عصاش رو توی دست میچرخونه و میگه :« لازم بود . کوش کن امیلی به دلایلی به خاطر وجود من تو و سازمانت تهدید شدید . ویکتور زنده ست اما مجبور بودم اون جا خلاف اینو بگم چون ممکنه که شنود شده باشید . » _ اما امکان نداره. _ بدون علم پیشرفته من داره امیلی .
https://eitaa.com/satsojen/4833 اره بیا باهم گریه کنیم😭😭😭 ~~~~~~~~~~~~~~ باشههه
تبادل بنری بنر های کانالامون رو تا یه ساعت مشخصی می‌فرستیم تو کانالا ~~~~~~~~~~~~~~ بنر ندارم
امیلی باید برم شب بخیر
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح بخیر
https://eitaa.com/acception/2483 نههه گناه داشتتتت ولی خب شاید حقش بود . ( خداییی؟ دمت گرم عمه)