https://eitaa.com/satsojen/4809
چشمای امیلی گرد میشه و میگه:«ویکتور.» صداش هیچ احساسی رو معلوم نمیکنه. نمیشه از صداش فهمید نگران شده، ترسیده ، شاده، ناراحته یا چی. صداش بی احساسه. ولی چشماش نه. اون شاید بتونه کاری کنه که با صداش چیزی بروز نده، ولی نمیتونه برای مخفی کردن نگرانی ای که تو چشماش موج میزنه، کاری کنه. کارلوس پوزخند میزنه و چاقو رو از شکم ویکتور در میاره.
_مثل اینکه نگران شدید، بانو.
ویکتور با نفرت نگاهی به کارلوس میندازه و بعد به سختی میگه:«من..خوبم..بانوی..من..نگران..نباشید.»
#امیلی
~~~~~~
امیلی سرشو به نشانه تایید تکون میده و بعد رو به کارلوس میگه :« بی حساب نشدیم . »
_ البته بانوی من ، باید ویکتور رو هم همراه خونواده لعنتیش راهی جهنم میکردم و بعد اره شاید بی حساب میشدیم .
_ گمشو کارلوس .
_ حتما .
کارلوس خنده ای عمیق میکنه و بعد سوار ماشینش میشه و میره .ویکتور تا محو شدن ماشین کارلوس توی جاده صبر میکنه و بعد بدنش اجازه نمیده و روی زانو هایش میفته . درد رو با تمام وجود حس میکنه ، سعی میگه نفس بکشه که یهو خون از دهنش به بیرون پرتاب میشه .
امیلی میاد جلو روی زانو خم میشه تا حال ویکتور رو بپرسه میگه :« لعنتی ضربه اش عمیق بود ؟ »
_ من خوبم بانوی من .
امیلی میخواد چیزی بگه که ویکتور روی زمین میفته و بیهوش میشه .
https://eitaa.com/satsojen/4829
امشب میشینم و برا اسپنسر و سزار گریه میکنم😭😭😭😭
#هیناتا
~~~~~~~~~~~~~~
بیداری ؟
منم همینطور 😭😭😭😭
تبادل میکنید آیدی بدم؟
~~~~~~~~~~~~~~
یعنی چیکار کنیم ؟
توضیح بدهید لطفاً
https://eitaa.com/satsojen/4830
امیلی ویکتور رو نگه میداره و سعی میکنه با دستش جلوی خون ریزی رو بگیره. همونطور که دستش رو زخم ویکتوره اروم و با احتیاط بلندش میکنه و میبرتش داخل ساختمون. سعی میکنه جوری که به زخم فشار نیاد راه بره و بعد ویکتور رو میبره پیش دکتر.
_اوه، خدای من. چه اتفاقی افتاده بانوی من؟
_زود باش ببرش به یه اتاق و زخمش رو پانسمان کن. خونریزیش زیاده.
_چ..چشم بانوی من.
دکتر ویکتور رو روی یه تخت میزاره و بعد منتقلش میکنه به یه اتاق تا شروع به بخیه زدن و درمان زخمش کنه.
#امیلی
~~
امیلی چند دقیقه ای منتظر میمونه و بعد به سمت اتاق خودش میره ، ذهنش درگیره خیلی درگیر اون از سباستین و اینم از ویکتور . قضیه چیه ؟ کی جرعت کرده امیلی رو هدف بگیره . همینطور که تو فکره یهو یکی در میزنه . امیلی میگه بیا تو و سباستین رو با عصا و لباس همیشگیش توی چهار چوب در میبینه .
امیلی با تعجب میگه :« کی به هوش اومدی ؟»
سباستین بدون مقدمه چینی میگه :« الان ، و اینکه یه خبر بد برات دارم . »
اینایی میگه:« چیه ؟» و سباستین جواب میده :« ویکتور مرده ، همراهم بیا. »
امیلی با تعجب و حس غمی که توی چشماشه همراه سباستین میره و به اتاق ویکتور میرسه ، امیلی شک داره که وارد بشه. سباستین هم لحظه ای تردید میکنه و بعد وارد میشه . ویکتور با لباسای خونی روی تخت خوابیده و دستگاه ضربان قلب و سرم بهش وصله زنده ست اما چه دلیلی داشته که سباستین بگه اون مرده ؟
سباستین به امیلی میگه که روی صندلی کنار تخت ویکتور بشینه و خودش هم روبروش به دیوار تکیه میده عصاش رو توی دست میچرخونه و میگه :« لازم بود . کوش کن امیلی به دلایلی به خاطر وجود من تو و سازمانت تهدید شدید . ویکتور زنده ست اما مجبور بودم اون جا خلاف اینو بگم چون ممکنه که شنود شده باشید . »
_ اما امکان نداره.
_ بدون علم پیشرفته من داره امیلی .
https://eitaa.com/satsojen/4833
اره
بیا باهم گریه کنیم😭😭😭
#هیناتا
~~~~~~~~~~~~~~
باشههه
تبادل بنری
بنر های کانالامون رو تا یه ساعت مشخصی میفرستیم تو کانالا
~~~~~~~~~~~~~~
بنر ندارم
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
https://eitaa.com/acception/2483
نههه گناه داشتتتت
ولی خب شاید حقش بود .
( خداییی؟ دمت گرم عمه)