https://eitaa.com/satsojen/4835
_چی داری میگی؟ یعنی چی؟
_پیچیدست. فعلا همین رو بدون که وجود من، هم برای تو، هم برای افرادت و هم برای سرزمینت مشکل سازه.
_خب میگی چیکار کنم؟ انتظار داری تحویلت بدم به رئیس؟
سباستین ابرو هاشو بالا میندازه.
_انتظار داشتم خیلی وقت پیش اینکارو کرده باشی. یا حداقل سرمو تحویل بدی. چرا تا الان باهام کاری نداشتی؟ از موقعی که بیهوش بودی و حتی قبل ترش برام سوال بوده و الان واقعا میخوام اینو بدونم. لطفا بگو امیلی. چرا موقعی که فرصتشو داشتی منو نکشتی؟
#امیلی
~~~~~~~~~~
_ من دلایل خودمو دارم سباستین و لزومی نمیبینم به تو بگم شون .
_ اما من باید بدونم . در غیر اینصورت نمیتونم ازتون محافظت کنم .
_ شاید اصلا هیچ وقت نباید اینکارو میکردی .
لحظه ای سکوت مرگ بار بین شون جاری میشه ، سباستین من من کنان میگه :« چ... چی؟»
امیلی با عصبانیت ادامه میده :« اره شاید وجود تو دلیل همه مشکلات مونه ، مرگ اون ده نفر ، آسیب به من ، چاقو خوردن ویکتور ، آسیب به سرزمینم . اگه میخوای بری ، بهتره قبل از اینکه دوباره چشمم بهت بیفته گمشی .»
امیلی از خشم با عصبانیت از اتاق خارج میشه و. و محکم پشت سرش میبنده ، سباستین دستشو دراز میکنه تا منصرف ش کنه ولی دستش تو هوا خشک میشه . ناامید دستشو پایین میاره و نگاهش و به در میدوزه . تا حالا اینطوری نشده بود . منظورش حرفهای امیلی نیست اونا رو قبلا هم می شنید ، منظورش حسیه که بعد از رفتن ش بوجود اومد .
ویکتور که با سر و صدا ها به هوش اومده ماسک اکسیژن رو از روی صورتش بر میداره و رو به سباستین میگه :« به دل نگیر ، اون ... عمدی نبود . »
https://eitaa.com/satsojen/4935
واو خیلی خوب بودددد
قیافم : اوه مای گاددد😦
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
لطف داریییی
https://eitaa.com/satsojen/4935
سباستین سعی خودش رو جمع کنه و اروم برمیگرده به طرف تخت ویکتور.
_از کی بیداری؟
_نمیدونم..فکر کنم از همون موقعی که ازش پرسیدی چرا...
سباستین حرف ویکتور رو قطع میکنه.
_تو میدونی؟ میدونی چرا؟
ویکتور کمی مکث میکنه و بعد میگه سر تکون میده.
_نه.نمیدونم.برای منم سواله که چرا تو رو زنده گذاشته،در حالی که این کار ریسک بزرگی رو به همراه داره.ریسکی که حتی ممکنه باعث بشه امیلی خیلی چیزا رو از دست بده. ولی نگرانش نباش.اون میتونه از پس خودش بر بیاد،پس دخالت نکن.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
_ ویکتور ، تو نمیدونی من با چی طرفم .
_ بدونم یا ندونم ، من به امیلی ایمان دارم .
_ من امروز میرم .
_ نمیتونی ، اون نمیذاره .
سباستین نگاهی مصمم به ویکتور میندازه و میگه :« شما نباید درگیر بشید . »
ویکتور آهی میکشه و میگه :« میخوای چیکار کنی ؟ یه گوشه منتظر مرگ بمونی؟»
_ نمیذارم شما درگیر بشید ، تنها کاریه که میتونم بکنم .
_ نه سباستین ، تو ...
_ به من گوش کن ویکتور ، تو تنها چیزی که باید برات مهم باشه سلامت بانوته. پس تو نه منو میشناسی و نه دیدی ، خودم قبل از رفتن تمام آثار وجودیم رو از اثر انگشت گرفته تا ظرف غذا پاک میکنم لازم نیست نگران باشید .
_ اما ...
_ اما نداره ، بعداً میبینمت .
بعد سباستین با عصا از اتاق خارج میشه و ویکتور رو توی اتاق تنها میذاره .
امیلی ببخشید که این چند شب زود میرم آخه باید صبح بیدار شم برای همین امکان داره دیگه شبا نتونم بیام یا کم بیام بنابراین هر موقع که تونستی پارت رو بفرست منم ادامه میدم مشکلی نداره .
https://eitaa.com/satsojen/4937
این عادیه که من بازم این 😦 شکلیم- ؟
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
واقعا این چه چیز زیادی نداشت
https://eitaa.com/satsojen/4939
نمیدونم ولی قیافم ثابت مونده 😦
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
عامممم ممنونم
https://eitaa.com/satsojen/4938
نه اصلا عیب نداره هروقت خواستی برو بخواب
اها باشه فقط ممکنه من در طول روز خیلی زیاد نتونم بیام(چون بتمن و خون آشام هستم) ولی سعی میکنم به موقع پارت هارو بفرستم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اشکال نداره هر وقت تونستی بیا ، من باید برم بخوابم .
شب بخیر.
https://eitaa.com/satsojen/4941
مرسی
شب بخیر
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
❤️
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑