سباستین لطفا اون کلمه قبل از لینک رو از پیام قبلیم پاک کن مرسی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
چشم
https://eitaa.com/satsojen/5023
افکار سباستین بهش حمله کرده بودن. اون همینطور بی اختیار اشک می ریخت و تلاشی هم برای متوقف کردنشون نمیکرد. سباستین داشت فرو میپاشید. هیچ چیزی بدتر از این نمیتونست سباستین رو ضعیف کنه. اون کم کم سعی کرد گریه هاشو متوقف کنه و اروم بشه.
بالاخره اشک ها روی صورتش خشک شدن.
به کمک شیر اب فلزی که گوشه زیر زمین بود صورتش رو شست و دوباره همون سباستین قبلی شد. البته، اینبار با اراده ای قوی تر و قلبی شکسته تر.
#امیلی
~~
برای همین بود که نباید گریه میکرد نباید احساسات ش رو بروز میداد ، حالا اون بیدار شده بود . اون نسخه از سباستین که دیگه به هیچی اهمیت نمیده و فقط می جنگه . احساسات براش مهم نیست . آدما مهم نیستن ، هیچکس مهم نیست فقط انتقام مهمه .
سباستین با چهره بی احساس تر از قبل به سمت کمد رفت در بزرگ ریلی کمد رو به کناری کشید و نگاهی دقیقتر به لباساش انداخت ، سه تا لباس یا بهتر بگویم که ابر لباس . لباسی برای مقاومت در برابر سرما و یکی برای گرما و آخری برای ده برابر کردن قدرت بدنی اش در مبارزه یا سرعت .
تقریبا همه چیزش مانند ابر قهرمان ها بود فقط با این تفاوت که سباستین قهرمان نیست . از بین لباس ها آنی که قدرت بدنی اش را بیشتر می کرد را برداشت و پوشید و بعد از اینکه ساعت مخصوص لباس را رویش بست ربات لباس فعال شد :« خوش برگشتی سباستین. »
سباستین بدون لبخند گفت :« ممنونم اکو . »
_ با توجه به تنظیمات جدید قراره برگردیم به شرایط قبل ؟
_ ...
_ اینو به عنوان جواب مثبت در نظر میگیرم .
https://eitaa.com/satsojen/5033
مرسی داداش ولی پاک نشده ها-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ببخشید حتما نت جواب نداده
https://eitaa.com/satsojen/5035
اره عیب نداره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ممنون
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
بچه ها ظرفیت هنوزم هست خواستید توی ناشناس پیام بدید .
لعنت به سرماخوردگی
لعنت به گلودرد
لعنت به سردرد
لعنت به همشون
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ای وایییی امیدوارم زودتر خوب شییی.
https://eitaa.com/satsojen/5038
ممنون
بعد فکر کن فردا با این وضع قشنگم باید بسکتبال هم برم🤡
د لایف ایز پرفکت-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوه ای وایییی
https://eitaa.com/satsojen/5037
ممبرا هم میتونن شرکت کنن؟
(صدبار این پیامو نوشتم ولی نفرستادم، الان خودمو مجبور کردم بفرست-)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره گفته بودم
https://eitaa.com/satsojen/5034
_اینبار میخوای چیکار کنی؟ امیدوارم خودتو به کشتن ندی و یا مثل دفعه قبل...
اکو سکوت میکنه و حرفشو ادامه نمیده.
سباستین با لحنی قاطع جواب میده.
_میرم سراغش. کاناکو... اون زنده مونده. نمیدونم چطوری، ولی... اون الان زندست و من قراره اینبار از مرگش مطمئن بشم.
_و اون کجاست؟
_اخرین بار مسکو بوده.
_که اینطور.و کی حرکت میکنیم؟
_به زودی.اینقدر سوال نپرس.
_هوووف.باشه.
سباستین به سمت پله ها میره تا بره طبقه بالا، ولی لحظه ای مردد میشه.باید امنیت ساتسوجین رو تضمین بکنه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
قبل از اینکه به طبقه بالا بره تلفن ش رو برمیداره و با ریچارد تماس میگیره :
_ الو ؟
_ سلام ریچارد. سباستین ام .
_ سلام ، میدونم .
_ میتونم یه درخواست... آخرین درخواست رو ازت داشته باشم ؟
_ سباستین تو همیشه میتونی روم حساب کنی .
_ ساتسوجین، باید ازش محافظت کنم .
_ میفهمم . میخوای بیاد پیش من ؟
_ نه اون ... همین جا راحت تره . فقط ازت میخوام تحت نظر داشته باشیش . و هر اتفاقی افتاد بهم خبر بدی .
_ متوجه ام . اون مورد ...امیلی ...حلش کردی ؟
_ نه ...هنوز نه .
_ باشه حواسم هست .
_ ممنونم .
_ صبر کن سباستین یه سوال ازت دارم ، اون برگشته ؟
_ منظورت کیه ؟
_ خودت میدونی .
_ اره ، و این دفعه نمیتونم کنترلش کنم .
_ سباستین اون شیطان شاید درونت زندگی کنه ولی جاودانه ست . پس میتونه تو رو بکشه .
_ میدونم ریچارد .
_ خوبه ، بهتره نمیری .
قطع تماس ...
سباستین از زیر زمین بیرون میره تا برای آخرین بار با ساتسوجین حرف بزنه و بعد بره .
_ ساتسوجین به ریچارد سپردم مراقبت باشه ، خودتم خواست به اطراف باشه .
_ باشه باشه .
_ من رفتم .
_ خداحافظ.
https://eitaa.com/satsojen/5040
(دقیقا واسه همین نمیفرستادم چون حس میکردم قبلا گفتی-)
پس اگه ایدی اینا نمیخواد منم هستم مرسی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
چون تو رو میشناسم نمیخواد .
اوکی برات میسازم