آنچه در گذشته بودید : بانو لارا مدلی که هر شرکت مدلینگی آرزو می کرد که او را به عنوان مدل داشته باشد.
روز ها با زیبا ترین نمایش قشنگ ترین و مسحور کننده ترین لباس هایش را به نمایش می گذاشت و شب ها برای موفقیت شان جشن می گرفت . او فقط یک مدل نبود بلکه خودش هم طراح لباس بود و همین دیگران را بیشتر مجذوب او می کرد . پیشنهاد ها در خانه اش و محل کارش سرازیر شده بود و لحظه ای تنهایش نمی گذاشتند از شرکت های مشهور خارجی گرفته تا شرکت های پایین رده دیگر هر کدام سعی می کردند با پیشنهاد پول بیشتر او را بخرند اما او با همه این ها او حاضر نمیشد شرکت خودش ، هارمونی فشن را که میراث مادرش بود با به باقی شرکت ها بفروشد .
او مادرش را بعد از دوازده سالگی دیگر ندید و این شرکت تنها چیزی بود که از مادرش مانده بود .
او و مادرش رابطه ای عمیق داشتند ، اما دست روزگار مادرش را از او گرفت گاهی بعد از تمام شدن مراسم فشن شو به سمت بالکن می رفت تا هوایی عوض کند و بعد به سمت اتاق طراحی برود اما با تمام شلوغی های اطرافش بازهم غم نبود مادرش کم رنگ نمیشد.
این بود زندگی هر روزه ستاره ای که همه تحسینش می کردند .
از طرف پادشاه سایه ها برای بانو لارا
آنچه در گذشته بودید : تنها الف آبی دنیایی میانی که اکثر وقتش را در ساحل می گذراند .
در دنیای میانی که زادگاه الف ها ست ، طی دهه های فقط دو قدرت آتش و زمین وجود داشت . تقریبا همه الف ها یکی از این دو قدرت را داشتند در غیر آن صورت قدرتی نداشتند . البته همیشه استثنا هایی هم وجود دارد .
هیناتا اولین الفی بود که پس از سه قرن با قدرت آب به دنیای میانی پا گذاشت . در اوایل زندگی اش به دلیل تو ظهور بودن قدرتش اهالی سرزمین فکر میکردند که او الفی بی قدرت است اما بعد از اینکه قدرتش خود را کنار ساحل نشان داد ...
همه او را به عنوان یک عجیب الخلقه نامیدند . نامی که سزاوارش نبود. تنها در میان سرزمینی پر از قضاوت کننده مانده بود و فقط وقتی آرامش پیدا میکرد که در کنار ساحل و دریا بود . عادتش شده بود بعد از رفتن مادرش تنها پناهش همین موج و دریا شده بود . روز ها از نظر دیگر الف ها پنهان و شب ها با دریایی که از عمق جان درکش می کرد، تنها می شد .هر شب از غروب تا به سحر همان جا می نشست و جادویش را تقویت می کرد با دریا حرف میزد .
امشب هم مانند دیگر شب ها از کنار صدف های مروارید دار گذشت و لبه ی ساحل نشست . آب نوک انگشتان پایش را خیس می کرد و هیناتا نفس عمیقی کشید به خورشید درحال غروب که با رنگ هایش آبی دریا را زیبا تر می کرد ، خیره شد و گفت :«امروز به آرامش بیشتری نیاز دارم ،وکا .»
قبل از اینکه جادویش پاسخ بدهد صدایی در جوابش گفت :« با کی داری حرف میزنی ؟»
صدای دختری با موهای نارنجی و قرمز رنگ بود که چشمانی به زیبایی آهو داشت . هودی مشکی رنگ بلندی پوشیده بود و موهای زیبایش را اطراف سرش ریخته بود .
دختر نزدیکتر شد و گفت :« با کی داشتی حرف میزدی ؟»
هیناتا به دختر نگاهی کوتاه کرد و بعد دوباره به افق خیره شد و گفت :« با دریا . البته من صداش میزنم وُکا.»
_ اوه جالبه . من سلستیام .
_ خوش وقتم ، منم هیناتام .
سلستیا کنار هیناتا روی شن های نرم دراز کشید و خیره به آسمانی که کم کم ستاره هایش پدیدار می شدند گفت :« همیشه انقدر تنهایی ؟»
_ خب ... من تنها الف آبی ام . پس ... اره .
_ منم تنهام .
_ اما تو که مثل من نیستی .
_ ولی زیاد هم باهات فرق ندارم .
_ فکر نمیکنم . تفاوت ما بیشتر از چیزیه که فکرشو بکنی . من آبم و تو آتش ، نقطه مقابل همیم .
_ هیناتا زیادی به خودت سخت میگیری .
آن دو مشغول صحبت شب را سحر کردند و پس از آن بهترین دوستان هم شدند .
چندی بعد با نازل شدن نفرینی بر سر سرزمین میانی و نجات داده شدن این سرزمین به دست این دو دوست شهرتی جهانی پیدا کردند .
آنچه باید به یاد داشته باشید :در سرزمین سایه ها همه تفاوت دارند پس اینجا از عادی بودن باید بترسید .
از طرف پادشاه سایه ها برای هینا چان
آنچه در گذشته بودید : روباهی که به مکاری و طمع دوستی مشهور بود کسی که تمامی اهالی جنگل از او بیزار بودند بدون اینکه بدانند او در واقع چه کسی ست .
دختری روباه نما که از انسان ها به جنگل پناه برده بود ، ولی افسوس که حیوانات جنگل پذیرای او نبودند فقط چون روباه بود . مگر روباه بودن چه اشکالی دارد ؟ به نظر من که زیباست اما آنها اینطور فکر نمیکردند .
نامش کایدا بود ، به زیبایی شعله و به خطرناکی آتش . خلوتگاهش در روز برای کتاب خواندن برکه ای بود که اطرافش را درختان بلند بالا گرفته بود و هنگام شب در خانه چوبی که در بخش مخفی جنگل بود ، استراحت می کرد . کایدا معجزه ای در نوع انسان و روباه بود . می توانست بخواند و بنویسد اما از کسی یاد نگرفته بود. خیلی چیز ها را راجع به علوم مختلف می دانست که نتیجه کتاب های بود که خوانده بود .
فکر های عجیبی هم به سرش میزد ، یک روز دلش میخواست موشکی به سوی ماه بسازد و روز دیگر در پی راهی برای پنهان کردن گوش های نارنجی اش بود .روزی میخواست دنیا را فتح کنند و روز دیگر حتی نمیتوانست از اتاقش بیرون بیاید .عاشق موسیقی و ساز بود مخصوصاً درامز ولی خب کسی نبود که برایش بخرد . سرزنش اش نمی کنم مدت زیادی را تنها بوده ولی با این حال باز هم دوست داشتنی ترین روباهی ست که در جنگل وجود دارد ، این را منی میگویم که این جنگل را برایش ساخته ام .
آنچه باید به یاد داشته باشید : همیشه در اعتماد احتیاط کنید مخصوصا اعتماد به انسان ها .
از طرف پادشاه سایه ها برای مکار جنگل
آنچه در گذشته بودید: آوا دختری با وقار و زیبا که همه فکر می کردند تنها دلخوشی اش چیز های باقی مانده از گذشته ایست که نداشته اما او حالا چیز های بسیاری داشت ، از جمله آرامشی که بقیه درکش نمیکردند . تا یک ماه پس از قتل پدر و مادرش فکر میکرد دیگر رنگ خوشبختی را نخواهد دید اما بعد از یک سال همه چیز تغییر کرد . تصور بقیه درباره او ، دختری تنها و یتیم بود با تنها یادگار پدر و مادرش که همان خانه قدیمی بود در این دنیا رها شده بود اما او چیزی بیشتر از اینها بود . او آرامش را پیدا کرده بود چیزی که پدر و مادرش قصد داشتند برایش رقم بزنند . او دختری بود که آرامش را در کتاب های نخوانده اش پیدا کرد، در تابلو های دیواری اش ، در نقاشی هایی که آمیخته ای از هنر و فرهنگ بود . آرامش اش در کتاب های خاک خورده بود در گاراژی که می توانست رایحه ای خاص را در آنجا بیابد در نواختن در نفس کشیدن در تک تک لحظات زندگی .
یک روز ساعت ها را به نواختن مشغول بود و در روزی دیگر راز های خانه اش را جست و جو می کرد ، یک روز صبحش را تا سحر کتاب میخوانند و روزی دیگر خود را مشغول نقاشی می کرد .
گاهی به این فکر می افتاد که کاش می توانست این لحظات را با پدر و مادرش تجربه کند اما بعد ها دریافت که اگر آنها بودند هم همین را از او می خواستند ، اینکه زندگی کند .
کاری که خیلی از ماها فراموش کرده ایم.
آنچه باید به یاد داشته باشید : زندگی در پس لحظه ها نهفته ست . لحظاتی که نباید از دست داد .
از طرف پادشاه سایه ها برای بانو آوا
آنچه در گذشته بودید : دختری به نام نووا که از کودکی شیفته اتوبات ها شده بود . در شهر آنها این فقط یک افسانه بود البته تا قبل از اینکه نووا به سن هفده سالگی برسد .نووا حقایقی جدید را کشف کرد که حاکی از این بودند که اتوبات ها واقعی اند اما هیچکس حرفش را باور نمیکرد پس تصمیم گرفت به تنهایی پژوهش هایش را ادامه دهد و بالاخره توانست تیکه های رباتش را کامل کند و بعد به همان وسیله با هک کردن ماهواره های بین المللی سیگنالی به فضا فرستاد که فکر می کرد جوابش را تا حداکثر یک هفته خواهد گرفت ...اما دقیقه ها و ساعت ها گذشت روزها سپری شد و هنوز جوابی برای سیگنالی که فرستاده بود پیدا نکرد .
از خستگی روی میز خوابش برد مانیتور طراحی اش هنوز روشن بود و نور آبی اش روی دیوار افتاده بود که صدای چرخشی ماشینی در اتاق پیچید . اتوباتی بزرگ در اتاق نووا ظاهر شد به رنگ قرمز و آبی و شکل و شمایل کسی که در نظر داشت. آپتیموس پرایم، بدون حرف و ساکت کنار ایستاد تا نووا متوجه حضورش بشود و بعد با صدایی ماشینی وار گفت :« سیگنالی که دریافت کردیم از این رایانه اومده ، شما بانوی جوان پیامتون رو دریافت کردم . چه کمکی از دستم ساخته ست ؟»
نووا از روی میز بلند شد و روبروی اتوبات ایستاد ، در پوست خودش نمیگنجید ، لبخندی زد و گفت :« ممنونم که به درخواستم پاسخ دادید . من تمایل دارم با شما همکاری کنم .»
_ شما مطمئن هستید؟
_ بله .
_ این کار نیاز به سفری دور و دراز و طولانی داره .
_ مخالفتی ندارم .
آنچه باید به یاد داشته باشید: سفر در ابعاد زمانی و مکانی گاهی خطرناک است ، مراقب باشید .
از طرف پادشاه سایه ها برای بانو نووا
آنچه در گذشته بودید : الکس در جنگل بود حتی نمیدانست کی سر از اینجا در آورده ، داشت مبارزه می کرد که ناگهان ...
چند ساعت قبل رینگ مبارزه ، صدای گوینده : خب بینندگان عزیز به آخرین مبارزه فینال لیگ قهرمانان خوش اومدین ، در یک طرف رینگ الکساندر ریوندز ملقب به الکس و در طرف دیگر کسی که از مبارزان قبلی جون سالم به در برده و خودشو از مسابقات حذفی با رای داوران به فینال رسونده اکسل کراس .
صدای تشویق ها بالا گرفت ، مردمی که اطراف رینگ جمع شده بودند پیاپی دست می زدند و شعار می دادند .
گاهی نداها به الکس ختم میشد و گاهی هم به اکسل و اما مبارزه ، الکس هنگامی که محافظ دهانش را بین دندان هایش گرفته بود به اکسل نگاه می کرد ، نگاهی مصمم و با تمرکز ولی در طرف دیگر رینگ اکسل نگاهی از سر جو و جوانی به الکس می انداخت . طبق روال مربی هر یک از مسابقه دهندگان چند دقیقه قبل از شروع مسابقه با آنها حرف میزدند .مربی الکس نزدیک الکس شد و در گوشش نجوا کرد :« به خودت باور داشته باش تو میتونی ، عجله نکن سعی کن گیجش کنی ساده ست ، فهمیدی الکس ؟»
الکس بدون اینکه نگاهش را از اکسل بردارد با صورت جدی و اخم کرده در جواب مربی اش گفت :«متوجه شدم ، مگنوس نیاز نیست آنقدر تکرار کنی .»
_ میدونم میتونی ، فقط نمیخوام این دفعه قبل یکی رو تا مرز مرگ بکشونی . فقط زمین گیرش کن همین .
_ کافیه .
_ ببینم چیکار میکنی .
سوت مسابقه زده شد ، الکس و اکسل هر دو از روی صندلی های کناره رینگ برخاستند و گارد گرفتند .
اکسل با نیشخندی رو به الکس گفت :« امروز شکست میخوری مبارز افسانه ای .»
الکس سکوت کرده بود و با نگاهی عجیب به او خیره شده بود.
اکسل ناگهان ترسی در دلش پدید آمد اما سعی کرد با حرف زدن آن را سرکوب کند .
:« چی شده ؟ نمیتونی جوابمو بدی ؟»
الکس باز هم جواب نداد تمرکز کرد چشمانش را لحظه ای ریز کرد و بعد ضربه ای محکم به فک اکسل زد ، اکسل دیر متوجه شد و در چند ثانیه نقش زمین شد . لبش پاره شده بود و خون از گوشه لبش جاری شد . دندان هایش را روی محافظ دهانش فشار داد و قبل از اینکه داور شروع به شمردن کند از روی زمین بلند شد و بی مهاباد به سمت الکس حمله ور شد . الکس از ضربه های بی اثرش به راحتی جاخالی دادن و بعد وقتی حواسش پرت نفس نفس زدنش بود ضربه ای محکم تر به فکرش زد و او را نقش زمین کرد . اکسل نقش بر زمین و بیهوش شد و داور بعد ده ثانیه دست الکس را به عنوان برنده بالا برد .
الکس از بالای رینگ پایین آمد و روی صندلی کنار مگنوس نشست و گفت :« دیدی نکشتمش ؟»
_ مطمئنم خدا بهش رحم کرده .
_ بیخیال مگنوس قرار نبود بکشمش .
_ آهه نمیدونم باهات باید چیکار کنم الکس .
بعد مگنوس از روی صندلی برخاست و با عصایش لنگان لنگان از سالن مسابقات خارج شد .
الکس آهی از عصبانیت کشید و به دنبال او از سالن خارج شد.مگنوس با عصبانیت قدم بر می داشت ، الکس وقتی داشت گرم کنش را می پوشید با دویدن خود را به مگنوس رساند و گفت :« هی کجا میری ؟»
_ الکس باید تنها باشم .
_ هی قرار نبود تو سر من از بزنی .
_ اگه سعی نکنید آروم باشید تموم تلاشمون به باد میره .
_ تلاشمون ؟ میشه بهم بگی تو دقیقا چیکار کردی ؟
_ من مربی توعم .
_ آهه منم نخندون تو فقط برای این اینجایی چون من خواستم ، من هیچوقت نیازی به تو نداشتم فقط برای شرکت به مسابقه قرار بود بار تو رو هم به دوش بکشم .
_ چی ؟
_ تو همیشه به بار اضافی بودی.
مگنوس سکوت کرد ، سکوتش به اندازه یک دقیقه کشیده شد و همین کافی بود تا الکس بفهمد چه اتفاقی افتاده .
مگنوس دیگر عصبانی نبود در واقع چهره اش هیچ احساسی نداشت سرش را پایین انداخت و گفت:« باشه ، فهمیدم .»
قدم هایش آرام تر و دردمندانه به نظر میرسید الکس دستش را دراز کرد تا جلوی دور شدن مگنوس را بگیرد اما دست در هوا معلق ماند . الکس با کلافگی سرش را پایین انداخت و چند لحظه بعد دیگر صدایی از به زمین خوردن عصای مگنوس نشنید . سرش را بالا آورد و مگنوس را دید که توسط دو مرد سیاه پوش به داخل جنگل پشت سالن ورزشی کشاندند .
و اینطور بود که الکس به دنبال آن دو داخل جنگل کشیده شد .
وقتی به خودش آمد که در میانه جنگل مگنوس بیهوش کنار برکه افتاده بود و الکس دو مرد سیاه پوش را با ضربات پی در پی اش نقش زمین کرده بود .
آنچه باید به یاد داشته باشید : ضربات بیشتر از کلمات حرف می زنند .
از طرف پادشاه سایه ها برای الکس
آنچه در گذشته بودید : دختری زیبا با عینکی گرد و کتابخوان و زرنگ . کسی که در میان دنیای خسته کننده خودش به دنبال چیزی بود که جادو نام داشت .هرچند چنین
چیز گرانبهایی به راحتی به دست نمی آید .
دخترک روز ها و شب ها را در کتابخانه سپری می کرد،تمام کتاب ها را میخواند به این امید که کمی جادو پیدا کند ،کمی معجزه .
روز ها سپری شدند و زمستان تبدیل به بهار شد با این حال هوا هنوز هم برای پوشیدن یک ردا سرد بود .
دخترک مثل همیشه از کنار خیابان ها گذشت و راهش را از میان برف های در حال آب شدن به سمت کتابخانه کج کرد .وارد کتابخانه شد وقتی در را باز کرد صدای زنگ بالای در سکوت در کتابخانه را شکست .سلامی به صاحب کتابخانه داد و به سمت بخش کتابی مورد علاقه اش راه افتاد .بخش کتاب های علمی ، کیمیاگری.کمتر کسی آنجا پیدا می شود ، معمولا مردم شهرش علاقه ای به بیشتر دانستن ندارند ، بر عکس دوست دارند بخورند و بخوابند و پول در بیاورند و از آنها تعداد کمی کتاب میخوانند چه همان تعداد هم بیشتر سراغ کتاب های فانتزی می روند ولی آن دختر در میانه علم کیمیاگری در جست و جوی جادو بود. البته تنها نبود.
هنگامی که یکی از کتاب های قفسه سوم را ورق می زد صدای ورق زدن کسی دیگر را شنید .
سرش را چرخاند و از میان کتاب ها در آن طرف قفسه کردی را با کلاه سیلندری دید که عصایش را زیر بغلش زده و کتاب لوح زمرد را ورق می زد.کتابی که دختربارها خوانده بوداماذره ای جادوپیدانکرده بود،والریا با تعجب عینکش را جا به جا کرد و گفت :« شمارو قبلا ندیده بودم .»
مرد که سرش در کتابش بود سرش را بالا آورد تا منشأ صدا را پیدا کند .که دختر را دید .
لبخندی زد و گفت :« اوه بله من تازه به این شهر اومدم . »
_ که اینطور از آشناییتون خوش وقتم ، معمولا کسی اینجا نمیاد .
_ منم از آشناییتون خوش وقتم . پس فکر کنم من اولین نفر باشم .
_ در واقع دومین نفر .
_ که اینطور .
_ من خیلی وقته اینجام و همه کتابهای اینجارو خوندم ، در مورد چیزی اگه راهنمایی خواستید بهم بگید .
_ راستش من یه کیمیاگرم . برای همین چند وقتی هست دنبال این کتابم .
_ که اینطور.یعنی سعی دارید طلا بسازید ؟
_ نه من جادو می کنم و یه چند وقتی هست که دنبال یه شاگرد میگردم . من در تو شوقی میبینم که هیچکس قادر به دیدنش نیست .
و بعد از آن والریا شد تنها شاگرد کیمیاگر مرموزی که ناگهانی از ما کجا آباد پیدا شده بود .
بعد از اولین جادویش حرکت دادن اجسام چشمان والریا جوری می درخشید انگار که معجزه روبرویش رخ داده هرچند دست کمی هم از آن نداشت اما نمیدانست استادش در واقعیت چه کسی ست و این تنها راز بین آن دو بود .
آنچه باید به یاد داشته باشید : آن مرد شاید استاد شما باشد اما به او اعتماد نکنید . حداقل نه تا وقتی چهره واقعی اش را ندیده آید .
از طرف پادشاه سایه ها برای کرم کتاب
آنچه در گذشته بودید:شوالیه ای که برای اربابش از جان می گذرد اما اینبار تقدیر طور دیگری رقم میخورد . اربابی که برای شوالیه اش فدا می شود از آن زمان او به شوالیه تاریکی شهرت پیدا کرد که از عمارتی خالی از سکنه محافظت می کند با این حال کسی از داستان پشت ماجرا خبر ندارد .
هیچکس نمیداند او چه ها کشیده و چه چیزی موجب شده این همه سال آنجا بماند .
بیست سال پیش وقتی که شوالیه تازه به مقامش منصوب شده بود و اربابش هنوز نوجوان بود اتفاقی افتاد که نباید . شوالیه هر روز و همه جا همراه ارباب عمارت بود ، چند ماه بعد ارباب درخواست رفتن به باغ گل در عمارت را کرد مثل همیشه ارباب جلو و شوالیه پشت سرش . اربابش نوجوانی چهارده ساله با موهای قهوه ای و چهره ای بسیار مهربان بود . در شخصیت ارباب ش شلوغی ها و سروصدا های پسرانه جای خود را به لطافتی خاص داده بود که دل شوالیه را نرم میکرد . میان قدم زدن هایشان در باغ گل های بابونه ارباب جوان عمارت نامه ای در میان گل ها پیدا کرد .
نامه را باز کرد و کلماتی را دید که برای ذهن جوانش زیادی خشن و نامفهوم بودند . به ناچار نامه را به شوالیه داد و اما او برخلاف ارباب جوان سریع متوجه هدف نامه شد و آن را به دست صاحب عمارت رساند . بعد از آن محافظت ها چند برابر شد و نگرانی برای جان ارباب جوان بیشتر از قبل . نامه تهدید بود ،تهدید جان ارباب جوان .
تهدیدی که یا با مرگ او و یا فروپاشی خانواده فورد بر طرف می شد که هر دو به معنای فروپاشی کامل خاندان فورد بود .
ارباب جوان هریسون فورد چهار ساعت بعد از دست زدن به نامه وقتی بین راهرو های عمارت قدم میزد ناگهان بیهوش روی زمین افتاد .