eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
63 دنبال‌کننده
224 عکس
579 ویدیو
2 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
اکسل ناگهان ترسی در دلش پدید آمد اما سعی کرد با حرف زدن آن را سرکوب کند . :« چی شده ؟ نمیتونی جوابمو بدی ؟» الکس باز هم جواب نداد تمرکز کرد چشمانش را لحظه ای ریز کرد و بعد ضربه ای محکم به فک اکسل زد ، اکسل دیر متوجه شد و در چند ثانیه نقش زمین شد . لبش پاره شده بود و خون از گوشه لبش جاری شد . دندان هایش را روی محافظ دهانش فشار داد و قبل از اینکه داور شروع به شمردن کند از روی زمین بلند شد و بی مهاباد به سمت الکس حمله ور شد . الکس از ضربه های بی اثرش به راحتی جاخالی دادن و بعد وقتی حواسش پرت نفس نفس زدنش بود ضربه ای محکم تر به فکرش زد و او را نقش زمین کرد . اکسل نقش بر زمین و بیهوش شد و داور بعد ده ثانیه دست الکس را به عنوان برنده بالا برد . الکس از بالای رینگ پایین آمد و روی صندلی کنار مگنوس نشست و گفت :« دیدی نکشتمش ؟» _ مطمئنم خدا بهش رحم کرده . _ بیخیال مگنوس قرار نبود بکشمش . _ آهه نمیدونم باهات باید چیکار کنم الکس . بعد مگنوس از روی صندلی برخاست و با عصایش لنگان لنگان از سالن مسابقات خارج شد . الکس آهی از عصبانیت کشید و به دنبال او از سالن خارج شد.مگنوس با عصبانیت قدم بر می داشت ، الکس وقتی داشت گرم کنش را می پوشید با دویدن خود را به مگنوس رساند و گفت :« هی کجا میری ؟» _ الکس باید تنها باشم . _ هی قرار نبود تو سر من از بزنی . _ اگه سعی نکنید آروم باشید تموم تلاشمون به باد می‌ره . _ تلاشمون ؟ میشه بهم بگی تو دقیقا چیکار کردی ؟ _ من مربی توعم . _ آهه منم نخندون تو فقط برای این اینجایی چون من خواستم ، من هیچوقت نیازی به تو نداشتم فقط برای شرکت به مسابقه قرار بود بار تو رو هم به دوش بکشم . _ چی ؟ _ تو همیشه به بار اضافی بودی. مگنوس سکوت کرد ، سکوتش به اندازه یک دقیقه کشیده شد و همین کافی بود تا الکس بفهمد چه اتفاقی افتاده . مگنوس دیگر عصبانی نبود در واقع چهره اش هیچ احساسی نداشت سرش را پایین انداخت و گفت:« باشه ، فهمیدم .» قدم هایش آرام تر و دردمندانه به نظر می‌رسید الکس دستش را دراز کرد تا جلوی دور شدن مگنوس را بگیرد اما دست در هوا معلق ماند . الکس با کلافگی سرش را پایین انداخت و چند لحظه بعد دیگر صدایی از به زمین خوردن عصای مگنوس نشنید . سرش را بالا آورد و مگنوس را دید که توسط دو مرد سیاه پوش به داخل جنگل پشت سالن ورزشی کشاندند . و اینطور بود که الکس به دنبال آن دو داخل جنگل کشیده شد . وقتی به خودش آمد که در میانه جنگل مگنوس بیهوش کنار برکه افتاده بود و الکس دو مرد سیاه پوش را با ضربات پی در پی اش نقش زمین کرده بود . آنچه باید به یاد داشته باشید : ضربات بیشتر از کلمات حرف می زنند . از طرف پادشاه سایه ها برای الکس
آنچه در گذشته بودید : دختری زیبا با عینکی گرد و کتابخوان و زرنگ . کسی که در میان دنیای خسته کننده خودش به دنبال چیزی بود که جادو نام داشت .هرچند چنین چیز گرانبهایی به راحتی به دست نمی آید . دخترک روز ها و شب ها را در کتابخانه سپری می کرد،تمام کتاب ها را میخواند به این امید که کمی جادو پیدا کند ،کمی معجزه . روز ها سپری شدند و زمستان تبدیل به بهار شد با این حال هوا هنوز هم برای پوشیدن یک ردا سرد بود . دخترک مثل همیشه از کنار خیابان ها گذشت و راهش را از میان برف های در حال آب شدن به سمت کتابخانه کج کرد .وارد کتابخانه شد وقتی در را باز کرد صدای زنگ بالای در سکوت در کتابخانه را شکست .سلامی به صاحب کتابخانه داد و به سمت بخش کتابی مورد علاقه اش راه افتاد .بخش کتاب های علمی ، کیمیاگری.کمتر کسی آنجا پیدا می شود ، معمولا مردم شهرش علاقه ای به بیشتر دانستن ندارند ، بر عکس دوست دارند بخورند و بخوابند و پول در بیاورند و از آنها تعداد کمی کتاب می‌خوانند چه همان تعداد هم بیشتر سراغ کتاب های فانتزی می روند ولی آن دختر در میانه علم کیمیاگری در جست و جوی جادو بود. البته تنها نبود. هنگامی که یکی از کتاب های قفسه سوم را ورق می زد صدای ورق زدن کسی دیگر را شنید . سرش را چرخاند و از میان کتاب ها در آن طرف قفسه کردی را با کلاه سیلندری دید که عصایش را زیر بغلش زده و کتاب لوح زمرد را ورق می زد.کتابی که دختربارها خوانده بوداماذره ای جادوپیدانکرده بود،والریا با تعجب عینکش را جا به جا کرد و گفت :« شمارو قبلا ندیده بودم .» مرد که سرش در کتابش بود سرش را بالا آورد تا منشأ صدا را پیدا کند .که دختر را دید .
لبخندی زد و گفت :« اوه بله من تازه به این شهر اومدم . » _ که اینطور از آشناییتون خوش وقتم ، معمولا کسی اینجا نمیاد . _ منم از آشناییتون خوش وقتم . پس فکر کنم من اولین نفر باشم . _ در واقع دومین نفر . _ که اینطور . _ من خیلی وقته اینجام و همه کتابهای اینجارو خوندم ، در مورد چیزی اگه راهنمایی خواستید بهم بگید . _ راستش من یه کیمیاگرم . برای همین چند وقتی هست دنبال این کتابم . _ که اینطور.یعنی سعی دارید طلا بسازید ؟ _ نه من جادو می کنم و یه چند وقتی هست که دنبال یه شاگرد میگردم . من در تو شوقی میبینم که هیچکس قادر به دیدنش نیست . و بعد از آن والریا شد تنها شاگرد کیمیاگر مرموزی که ناگهانی از ما کجا آباد پیدا شده بود . بعد از اولین جادویش حرکت دادن اجسام چشمان والریا جوری می درخشید انگار که معجزه روبرویش رخ داده هرچند دست کمی هم از آن نداشت اما نمیدانست استادش در واقعیت چه کسی ست و این تنها راز بین آن دو بود . آنچه باید به یاد داشته باشید : آن مرد شاید استاد شما باشد اما به او اعتماد نکنید . حداقل نه تا وقتی چهره واقعی اش را ندیده آید . از طرف پادشاه سایه ها برای کرم کتاب
آنچه در گذشته بودید:شوالیه ای که برای اربابش از جان می گذرد اما اینبار تقدیر طور دیگری رقم میخورد . اربابی که برای شوالیه اش فدا می شود از آن زمان او به شوالیه تاریکی شهرت پیدا کرد که از عمارتی خالی از سکنه محافظت می کند با این حال کسی از داستان پشت ماجرا خبر ندارد . هیچکس نمی‌داند او چه ها کشیده و چه چیزی موجب شده این همه سال آنجا بماند . بیست سال پیش وقتی که شوالیه تازه به مقامش منصوب شده بود و اربابش هنوز نوجوان بود اتفاقی افتاد که نباید . شوالیه هر روز و همه جا همراه ارباب عمارت بود ، چند ماه بعد ارباب درخواست رفتن به باغ گل در عمارت را کرد مثل همیشه ارباب جلو و شوالیه پشت سرش . اربابش نوجوانی چهارده ساله با موهای قهوه ای و چهره ای بسیار مهربان بود ‌. در شخصیت ارباب ش شلوغی ها و سروصدا های پسرانه جای خود را به لطافتی خاص داده بود که دل شوالیه را نرم میکرد . میان قدم زدن هایشان در باغ گل های بابونه ارباب جوان عمارت نامه ای در میان گل ها پیدا کرد . نامه را باز کرد و کلماتی را دید که برای ذهن جوانش زیادی خشن و نامفهوم بودند . به ناچار نامه را به شوالیه داد و اما او برخلاف ارباب جوان سریع متوجه هدف نامه شد و آن را به دست صاحب عمارت رساند . بعد از آن محافظت ها چند برابر شد و نگرانی برای جان ارباب جوان بیشتر از قبل . نامه تهدید بود ،تهدید جان ارباب جوان . تهدیدی که یا با مرگ او و یا فروپاشی خانواده فورد بر طرف می شد که هر دو به معنای فروپاشی کامل خاندان فورد بود . ارباب جوان هریسون فورد چهار ساعت بعد از دست زدن به نامه وقتی بین راهرو های عمارت قدم میزد ناگهان بیهوش روی زمین افتاد .
شوالیه هراسان به سمتش آمد تا دریابد چه اتفاقی برای ارباب جواب هریسون افتاده ، چند دقیقه بعد که دکتر عمارت سر رسید و هریسون را معاینه کرد گفت که سمی به بدنش وارد شده که او را در مرز بین زندگی و مرگ قرار می دهد و فقط پادزهر باعث برگشتن او به زندگی می شود . شوالیه والریوس وین ، هراسان و اندوهگین از اشتباهی که مرتکب شده شبانه روز بر سر بدن بیمار هریسون در رخت خوابش نگهبانی میداد . نه شب به همین روال گذشت ارباب جوان به هوش نیامد تا شب دهم ، هنگامی که شوالیه دست کوچک هریسون را میان دو دستش قرار داده بود و دعا می کرد که اربابش به هوش بیاید ‌ناگهان تکان های دست کوچک هریسون را میان دست های بزرگ و پر از زخم خود حس کرد .و بعد صدای نحیف او را شنید که نامش را صدا می زد :« والریوس؟» والریوس با شنیدن صدای هریسون و دیدن نگاه معصومانه اش شادی بی نهایت در چشمانش موج زد لبخندی بر لبش نشست اشک در چشمانش جمع شد و گفت :« ارباب حالتون خوبه ؟» هریسون با دیدن اشک های والریوس لبخند زد و گفت :« خوبم ، نگران نباش ...» _ خوشحالم به هوش اومدید ارباب . _ مگه چند وقت بیهوش بودم ؟ _ ده شب قربان . _ اوه ، متاسفم که نگرانت کردم . _ نه قربان من متاسفم . _ دیگه نیاز نیست نگران باشی ، من اینجام . دیگه گریه نکن . _ بله ارباب . گریه والریوس بند آمد اما چند دقیقه ای نگذشته بود که فردی سیاه پوش با چاقویی بزرگ از پنجره بلند عمارت وارد شد . مرد چهره اش را پوشانده بود با صدای کلفت و خشن اش گفت :« من برای کشان اون اینجام بهتره مقاومت نکنی . » والریوس از روی تخت برخاست و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و گفت :« مگه از روی جنازه من رد بشی . » مبارزه بین شمشیر و تیغ چاقو و همچنین شوالیه و قاتل شروع شد . تیغه های تیز مدام به هم میخوردند در یک حال قاتل روی زمین بود و چند لحظه بعد شوالیه به زمین میخورد اما هر دو باز هم بر می خاستند و به مبارزه ادامه میدادند . مبارزه شدید شد ، هریسون وحشت کرده بود و والریوس خسته شده بود و اما قاتل انگار که از ترس هریسون جان تازه گرفته باشد با شدت حمله ور شد و شمشیر والریوس را سمت دیگر اتاق انداخت . والریوس دندان بر هم فشرد و عقب عقب رفت تا به پایه تخت هریسون برخورد کرد . قاتل چاقویش را تاب داد و زخمی روی پهلوی والریوس گذاشت . شوالیه چهره در هم کشید و دستش را روی پهلویش گذاشت قاتل برای ضربه آخر آماده شد ، شمشیر را در مسیر شکافتن سینه شوالیه قرار داد و بعد آن را با شدت در سینه اش فرو کرد اما هریسون برای نجات جان شوالیه تو را به طرفی پرت و خودش جای او را گرفته بود . هریسون جوان بود و نمی توانست بگذارد کسی دیگر به جای او بمیرد . خون از سینه شکافته شده هریسون بیرون می زد در حالی که با لبخند شوالیه را تماشا میکرد . قاتل با بی رحمی تمام چاقو را بیرون کشید بدن نیمه جان هریسون روی زمین افتاد و شوالیه با التماس به خودش ، خود را به او رساند . قبل از اینکه حتی چیزی بگوید هریسون شروع کرد :« نپرس ... چرا ... خودتم ... می‌دونی ... که چقدر برام ... عزیز بودی ... » هریسون در دستان لرزان و مردد والریوس جان داد . والریوس برای همیشه اشک ریخت و پس از آن حتی جسمش هم توان این همه تاریکی را نداشت . آنچه باید به یاد داشته باشید : حتی معامله با پادشاه سایه ها هم نمی‌تواند روحی را از دنیای اموات به جسمش باز گرداند . از طرف پادشاه سایه ها برای شوالیه تاریکی
آنچه در گذشته بودید : بانوی اقیانوس . قدرتمند ترین بین چهار عنصر آتش ، هوا ، زمین و آب . کنترل کننده آب و فرمانروای اقیانوس . کسی که ملوانان از او واهمه دارند و کمتر کسی جرعت می کند پا در دریای او بگذارد . و اما کسانی که سعی کردند این ترس را ریشه کَن کننده خود از بین رفتند . ناخدایانی که به شجاعت و دلاوری مشهور بودند دیگر هرگز پیدا نشدند و کشتی هایشان خالی و شکسته به ساحل بازگشت . بعد از آن هیچکس جرعت نزدیک شدن به آنجا را هم نکرد تمامی کشتی داران آن دریا را دور می زدند ، اما با این حال دویست سال بعد مردی به نام وارکس جرعت کرد با کشتی عظیم و ترسناکش به دل دریای بانوی اقیانوس ، دریای مورگانا تالاسا بزند . مردی با کتی بلند به رنگ آبی تیره و موهایی به رنگ لباسش که چشمی که زخمی بزرگ روی آن است را می‌پوشاند و همچنین چشمانی روباه شکل که رنگ نارنجی اش خود نمایی عجیب بین آن همه رنگ آبی بود ، وارکس مردی زیرک و در عین حال شجاعتی احمقانه داشت . دل به دریا زد ، دریای که نباید حتی اسمش را می آورد .او به همراه خدمه اش رهسپار آنجا شد و دم دمای غروب به دریای مورگانا تالاسا رسید ، با خیال راحت نفسی عمیق کشید غافل از اینکه بخش سخت ماجرا تازه شروع شده بود . دریا تلاطم پیدا کرد موج های عظیم با شدت به بدنه کشتی میخورد و سعی داشت کشتی را در خود غرق کند . هر موج پس از دیگری می آمد و خدمه را بیشتر خراسان می کرد اما وارکس بی مهاباد دستور میداد که ناگه میان موج های خروشان و هراس خدمه بانوی اقیانوس پدید آمد میان زمین و هوا بر روی یکی از موج ها با وقار و شکوه همیشگی .
بانو مورگانا با صدایی رسا و مسحور کننده رو به وارکس گفت :« تو کی هستی که جرعت کرده به دریای من قدم بذاره ؟» وارکس به محض دیدن بانو مورگانا لبخندش گوش تا گوش باز شد ، تعظیم کرد و روی زانو هایش هم شد سپس گفت :« بانوی من ، خوشحالم که سهل تر دیدار شما رو پیدا کردم . » _ وراجی نکن مرد جوان . وارکس سرش را بیشتر خم کرد و گفت :« من به وارِکسِ روباه‌چشم مشهورم . » _ زود تر از دریای من خارج شو . _ بانوی من امیدوار بودم بذارید با شما ملاقات کنم . _ برگرد جایی که ازش اومدی ، ملوان . _ من ناخدای این کشتی هستم. _ اصلا برام مهم نیست ، زود دور شو . _ اما میتونیم معامله ای بکنیم . _ چی ؟ _ من میتونم آدما رو از دریای شما دور نگه دارم به شرطی که شهرت و آوازه کشف این دریا به من برسه . _ چطور مطمئن باشم سر قولت میمونی ؟ _ قسم میخورم سرورم . _ بسیار خب پس من برای اطمینان تو رو به وسیله دریا گرفتار میکنم تا به سرت نزنه که کلک بزنی . _ هر چی شما بگید . وارکس قصد نداشت به قولش عمل کند ولی بانوی اقیانوس به این راحتی ها گول نمی خورد . وارکس دیگر تا آخر عمرش نتوانست پا به دریا بگذارد و بدین ترتیب و معامله ای که بانوی اقیانوس انجام داد آن دریا برای همیشه از چشمان مردم دور ماند تا فقط افرادی که لیاقت اش را دارند بتوانند آنجا را پیدا کنند . افرادی که قلبی پاک و عاری از پلیدی داشته باشند . آنچه باید به یاد داشته باشید : پادشاه سایه ها هرگز قلب پاکی نداشته او اهریمن به دنیا آمده . از طرف پادشاه سایه ها برای بانوی اقیانوس
آنچه در گذشته بودید: تنها وارث خانواده ای که کشته شدند ، اما برای چه ؟ هیچوقت نفهمیدید . شما تنها رئیس عمارت ، مالک این همه تشریفات و این ثروت هنگفت هستید . کسی که تمام اهالی عمارت از او فرمان بردار اند از وزیر اعظم گرفته تا خدمتکار . امروز هم مانند روز های دیگر بود ، صبح تان با صدای آریاس تنها خدمتکاری که همیشه همراهتان است آغاز می‌شود . شما با لباس خواب سبزتان از روی رخت خواب بر می‌خیزد ابتدا به کمک آریاس لباس هایتان را تن می کنید و بعد به سمت اتاقتان برای انجام دیگر کار های اداری می روید همه چیز عادی ست ... تقریبا عادی ... ذهنتان همیشه مشغول است اما نه مشغول کار های عمارت ... مشغول خانواده ای که از شما گرفته شد . خانواده ای که سخت تلاش می کنید بفهمید چطور کشته شدند .روزی جلوی تمام خدمتکار ها قسم خوردید دیگر به سراغشان نروید ولی نتوانستید . قسم شکسته شد ... هیچکس نفهمید ... چه در قلبتان می گذرد ... حتی آریاس ... کسی که به خاطر او قسم خوردید ... سه سال پیش وقتی بعد از اینکه شش ماه از وقتی که خانواده تان دیگر پیشتان نیستند ، شروع به جست و جو کردید آن اتفاق افتاد . زیادی به حقیقت نزدیک شده بودید ، او سعی میکرد جلوی پیشروی تان را بگیرد اما نتوانست شماهم نتوانستید عقب بکشید .هویت ش نامعلوم و مرموز بود اما یک چیز را به خوبی مشخص کرده بود ، هرکس سعی کند از اتفاق شش ماه پیش سر در بیاورد سرنوشتی جز مرگ نخواهد داشت . شما جوان بودید و خام ... هشدارش را نادیده گرفتید و به دل خطر زدید . همراه با آریاس به درون آخرین سر نخی که از مرگ خانواده تان داشتید شیرجه زدید .
دوباره به محل مرگ خانواده تان برگشتید جایی میان جاده ای در دل جنگل ، ماشین بزرگی که در حال برگشت به سمت عمارت بود که ناگهان از مسیر جاده خارج و به صخره ای برخورد میکند و تمامی سرنشینانش را به کشتن می دهد به جز شما ، شما با یک زخم روی دست شکسته تان نجات پیدا کردید . جسد تمام کسانی که در ماشین بودند پیدا شد جز راننده ماشین . شما برای بازرسی صحنه مرگ خانواده تان و برای بار دوم به آنجا برگشتید ، حالا دیگر نه ماشینی بود و نه جسدی فقط جاده و درختانی که اطراف ش را فرا گرفته بود و آن صخره . شما و آریاس به سمت سخره رفتید تا ببینید مورد مشکوکی در آنجا وجود دارد یا ... مردی با لباس کاملا سفید که جلب توجه می کرد به قصد هل دادن شما به پایین جاده میان درختان بی رحم و خشن به سمتتان حمله ور شد اما شما را با آریاس اشتباه گرفت و او را هل داد . آریاس در سکوت و تقریبا نامرئی به ته دره ای پر از درخت پرت شد . بعد از نصف روز جست و جو بالاخره آریاس را بیهوش با زخمی روی کف دستش به شکل ستاره قطبی و در حالی که شانه اش خون ریزی می کرد پیدا کردید . بعد از اینکه او را به عمارت رساندید و تحت درمان قرار گرفت دکتر عمارت خبر بدتری به شما داد ، اینکه حافظه اش را از دست داده و یک رشته از موهای جلوی سرش سفید شده . بعد ها خودتان را خیلی سرزنش کردید و قسم تان هم به همین دلیل بود . اما حالا بار دیگر میخواهید قسم تان را بکنید اینبار تنها . امروز در دفتر تان نامه ای با شما و روی عجیب مشکی رنگ و مهری که تا به حال ندیده آید به نگدستتان می رسد ، نامه درباره ارباب تاریکی ست . بعد از خبر دار شدن درباره ارباب تاریکی تصمیم گرفتید او را احضار کنید و تنها درخواست تان را به ارباب تاریکی بسپارید . شکل های عجیب دایره ای که ستاره ای وسطش رسم شده را روی زمین دفتر کارتان می کشید و بعد از خواندن کلمات مناسب طلسم فعال می شود و شما وارد تا خود آگاه کن می شوید بعد از آن همه چیز طور دیگری پیش می رود . آنچه باید بدانید :«لرد عمارت بزرگترین اشتباهت به خطر انداختن آریاس نبود بلکه اعتماد به من بود. » از طرف پادشاه سایه ها برای لرد عمارت
فرمانده ای که بی مهابا دستور می دهد با قاطعیت نقشه می کشد و از هیچ گناهی چشم پوشی نمیکند . سرداری که تمام لشکر از او حساب میبرند . فردی آنقدر مورد اعتماد که گاهی رئیس جمهور هم برای اکثر کار ها از او کمک می خواست . با وجود تمام اعتماد ها باز هم ترس خیانت او هر شب خواب از رئیس جمهور می گرفت. ضربه خوردن از همچین سردار قدرتمندی می توانست کشور را در هم بشکند اما امیلی اینقدر بی رحم نبود ، او تا زمانی خواسته های دولت را اجابت می کرد که به خواسته های خودش جواب بدهد . او معامله می کرد . قدرتش برابر توان یک کشور بود ، کسی جرات نداشت در خیابان ها نامش را بر زبان بیاورد . تنها فرمانده ای که حتی دولت هم به او احترام می گذاشت . فرمانده ای زیرک که از هر اتفاقی برای سود خودش استفاده می کرد ، هر معامله ، هر جنگ ، هر تجارت . برای هر کدام از اتفاقات حیله ای جدید به کار می برد ، تا سودش را به آنها کسانی که او به آنها اعتماد دارد برساند . سربازان ش . امیلی از بین تمام کسانی که در کشور اند فقط به سربازان خودش اعتماد داشت . این اعتماد چیزی را به وجود آورد به نام وفاداری . وفاداری که هر کدام از سربازان امیلی طوری برایش جبران می کردند . در جواب اعتماد امیلی سربازانش وفاداری عمیق نسبت به او نشان دادند ، این احساس را هیچ چیز نمی‌توانست در هم بشکند. آنها برای امیلی دشت از خانواده و دوستانش آن کشیده بودند. آنها برایش جانشان را فدا می کردند. آنها تنها خانواده امیلی بودند . کسانی که به خاطرشان هر کاری می کرد .