eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
63 دنبال‌کننده
228 عکس
580 ویدیو
2 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
آنچه در گذشته بودید:شوالیه ای که برای اربابش از جان می گذرد اما اینبار تقدیر طور دیگری رقم میخورد . اربابی که برای شوالیه اش فدا می شود از آن زمان او به شوالیه تاریکی شهرت پیدا کرد که از عمارتی خالی از سکنه محافظت می کند با این حال کسی از داستان پشت ماجرا خبر ندارد . هیچکس نمی‌داند او چه ها کشیده و چه چیزی موجب شده این همه سال آنجا بماند . بیست سال پیش وقتی که شوالیه تازه به مقامش منصوب شده بود و اربابش هنوز نوجوان بود اتفاقی افتاد که نباید . شوالیه هر روز و همه جا همراه ارباب عمارت بود ، چند ماه بعد ارباب درخواست رفتن به باغ گل در عمارت را کرد مثل همیشه ارباب جلو و شوالیه پشت سرش . اربابش نوجوانی چهارده ساله با موهای قهوه ای و چهره ای بسیار مهربان بود ‌. در شخصیت ارباب ش شلوغی ها و سروصدا های پسرانه جای خود را به لطافتی خاص داده بود که دل شوالیه را نرم میکرد . میان قدم زدن هایشان در باغ گل های بابونه ارباب جوان عمارت نامه ای در میان گل ها پیدا کرد . نامه را باز کرد و کلماتی را دید که برای ذهن جوانش زیادی خشن و نامفهوم بودند . به ناچار نامه را به شوالیه داد و اما او برخلاف ارباب جوان سریع متوجه هدف نامه شد و آن را به دست صاحب عمارت رساند . بعد از آن محافظت ها چند برابر شد و نگرانی برای جان ارباب جوان بیشتر از قبل . نامه تهدید بود ،تهدید جان ارباب جوان . تهدیدی که یا با مرگ او و یا فروپاشی خانواده فورد بر طرف می شد که هر دو به معنای فروپاشی کامل خاندان فورد بود . ارباب جوان هریسون فورد چهار ساعت بعد از دست زدن به نامه وقتی بین راهرو های عمارت قدم میزد ناگهان بیهوش روی زمین افتاد .
شوالیه هراسان به سمتش آمد تا دریابد چه اتفاقی برای ارباب جواب هریسون افتاده ، چند دقیقه بعد که دکتر عمارت سر رسید و هریسون را معاینه کرد گفت که سمی به بدنش وارد شده که او را در مرز بین زندگی و مرگ قرار می دهد و فقط پادزهر باعث برگشتن او به زندگی می شود . شوالیه والریوس وین ، هراسان و اندوهگین از اشتباهی که مرتکب شده شبانه روز بر سر بدن بیمار هریسون در رخت خوابش نگهبانی میداد . نه شب به همین روال گذشت ارباب جوان به هوش نیامد تا شب دهم ، هنگامی که شوالیه دست کوچک هریسون را میان دو دستش قرار داده بود و دعا می کرد که اربابش به هوش بیاید ‌ناگهان تکان های دست کوچک هریسون را میان دست های بزرگ و پر از زخم خود حس کرد .و بعد صدای نحیف او را شنید که نامش را صدا می زد :« والریوس؟» والریوس با شنیدن صدای هریسون و دیدن نگاه معصومانه اش شادی بی نهایت در چشمانش موج زد لبخندی بر لبش نشست اشک در چشمانش جمع شد و گفت :« ارباب حالتون خوبه ؟» هریسون با دیدن اشک های والریوس لبخند زد و گفت :« خوبم ، نگران نباش ...» _ خوشحالم به هوش اومدید ارباب . _ مگه چند وقت بیهوش بودم ؟ _ ده شب قربان . _ اوه ، متاسفم که نگرانت کردم . _ نه قربان من متاسفم . _ دیگه نیاز نیست نگران باشی ، من اینجام . دیگه گریه نکن . _ بله ارباب . گریه والریوس بند آمد اما چند دقیقه ای نگذشته بود که فردی سیاه پوش با چاقویی بزرگ از پنجره بلند عمارت وارد شد . مرد چهره اش را پوشانده بود با صدای کلفت و خشن اش گفت :« من برای کشان اون اینجام بهتره مقاومت نکنی . » والریوس از روی تخت برخاست و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و گفت :« مگه از روی جنازه من رد بشی . » مبارزه بین شمشیر و تیغ چاقو و همچنین شوالیه و قاتل شروع شد . تیغه های تیز مدام به هم میخوردند در یک حال قاتل روی زمین بود و چند لحظه بعد شوالیه به زمین میخورد اما هر دو باز هم بر می خاستند و به مبارزه ادامه میدادند . مبارزه شدید شد ، هریسون وحشت کرده بود و والریوس خسته شده بود و اما قاتل انگار که از ترس هریسون جان تازه گرفته باشد با شدت حمله ور شد و شمشیر والریوس را سمت دیگر اتاق انداخت . والریوس دندان بر هم فشرد و عقب عقب رفت تا به پایه تخت هریسون برخورد کرد . قاتل چاقویش را تاب داد و زخمی روی پهلوی والریوس گذاشت . شوالیه چهره در هم کشید و دستش را روی پهلویش گذاشت قاتل برای ضربه آخر آماده شد ، شمشیر را در مسیر شکافتن سینه شوالیه قرار داد و بعد آن را با شدت در سینه اش فرو کرد اما هریسون برای نجات جان شوالیه تو را به طرفی پرت و خودش جای او را گرفته بود . هریسون جوان بود و نمی توانست بگذارد کسی دیگر به جای او بمیرد . خون از سینه شکافته شده هریسون بیرون می زد در حالی که با لبخند شوالیه را تماشا میکرد . قاتل با بی رحمی تمام چاقو را بیرون کشید بدن نیمه جان هریسون روی زمین افتاد و شوالیه با التماس به خودش ، خود را به او رساند . قبل از اینکه حتی چیزی بگوید هریسون شروع کرد :« نپرس ... چرا ... خودتم ... می‌دونی ... که چقدر برام ... عزیز بودی ... » هریسون در دستان لرزان و مردد والریوس جان داد . والریوس برای همیشه اشک ریخت و پس از آن حتی جسمش هم توان این همه تاریکی را نداشت . آنچه باید به یاد داشته باشید : حتی معامله با پادشاه سایه ها هم نمی‌تواند روحی را از دنیای اموات به جسمش باز گرداند . از طرف پادشاه سایه ها برای شوالیه تاریکی
آنچه در گذشته بودید : بانوی اقیانوس . قدرتمند ترین بین چهار عنصر آتش ، هوا ، زمین و آب . کنترل کننده آب و فرمانروای اقیانوس . کسی که ملوانان از او واهمه دارند و کمتر کسی جرعت می کند پا در دریای او بگذارد . و اما کسانی که سعی کردند این ترس را ریشه کَن کننده خود از بین رفتند . ناخدایانی که به شجاعت و دلاوری مشهور بودند دیگر هرگز پیدا نشدند و کشتی هایشان خالی و شکسته به ساحل بازگشت . بعد از آن هیچکس جرعت نزدیک شدن به آنجا را هم نکرد تمامی کشتی داران آن دریا را دور می زدند ، اما با این حال دویست سال بعد مردی به نام وارکس جرعت کرد با کشتی عظیم و ترسناکش به دل دریای بانوی اقیانوس ، دریای مورگانا تالاسا بزند . مردی با کتی بلند به رنگ آبی تیره و موهایی به رنگ لباسش که چشمی که زخمی بزرگ روی آن است را می‌پوشاند و همچنین چشمانی روباه شکل که رنگ نارنجی اش خود نمایی عجیب بین آن همه رنگ آبی بود ، وارکس مردی زیرک و در عین حال شجاعتی احمقانه داشت . دل به دریا زد ، دریای که نباید حتی اسمش را می آورد .او به همراه خدمه اش رهسپار آنجا شد و دم دمای غروب به دریای مورگانا تالاسا رسید ، با خیال راحت نفسی عمیق کشید غافل از اینکه بخش سخت ماجرا تازه شروع شده بود . دریا تلاطم پیدا کرد موج های عظیم با شدت به بدنه کشتی میخورد و سعی داشت کشتی را در خود غرق کند . هر موج پس از دیگری می آمد و خدمه را بیشتر خراسان می کرد اما وارکس بی مهاباد دستور میداد که ناگه میان موج های خروشان و هراس خدمه بانوی اقیانوس پدید آمد میان زمین و هوا بر روی یکی از موج ها با وقار و شکوه همیشگی .
بانو مورگانا با صدایی رسا و مسحور کننده رو به وارکس گفت :« تو کی هستی که جرعت کرده به دریای من قدم بذاره ؟» وارکس به محض دیدن بانو مورگانا لبخندش گوش تا گوش باز شد ، تعظیم کرد و روی زانو هایش هم شد سپس گفت :« بانوی من ، خوشحالم که سهل تر دیدار شما رو پیدا کردم . » _ وراجی نکن مرد جوان . وارکس سرش را بیشتر خم کرد و گفت :« من به وارِکسِ روباه‌چشم مشهورم . » _ زود تر از دریای من خارج شو . _ بانوی من امیدوار بودم بذارید با شما ملاقات کنم . _ برگرد جایی که ازش اومدی ، ملوان . _ من ناخدای این کشتی هستم. _ اصلا برام مهم نیست ، زود دور شو . _ اما میتونیم معامله ای بکنیم . _ چی ؟ _ من میتونم آدما رو از دریای شما دور نگه دارم به شرطی که شهرت و آوازه کشف این دریا به من برسه . _ چطور مطمئن باشم سر قولت میمونی ؟ _ قسم میخورم سرورم . _ بسیار خب پس من برای اطمینان تو رو به وسیله دریا گرفتار میکنم تا به سرت نزنه که کلک بزنی . _ هر چی شما بگید . وارکس قصد نداشت به قولش عمل کند ولی بانوی اقیانوس به این راحتی ها گول نمی خورد . وارکس دیگر تا آخر عمرش نتوانست پا به دریا بگذارد و بدین ترتیب و معامله ای که بانوی اقیانوس انجام داد آن دریا برای همیشه از چشمان مردم دور ماند تا فقط افرادی که لیاقت اش را دارند بتوانند آنجا را پیدا کنند . افرادی که قلبی پاک و عاری از پلیدی داشته باشند . آنچه باید به یاد داشته باشید : پادشاه سایه ها هرگز قلب پاکی نداشته او اهریمن به دنیا آمده . از طرف پادشاه سایه ها برای بانوی اقیانوس
آنچه در گذشته بودید: تنها وارث خانواده ای که کشته شدند ، اما برای چه ؟ هیچوقت نفهمیدید . شما تنها رئیس عمارت ، مالک این همه تشریفات و این ثروت هنگفت هستید . کسی که تمام اهالی عمارت از او فرمان بردار اند از وزیر اعظم گرفته تا خدمتکار . امروز هم مانند روز های دیگر بود ، صبح تان با صدای آریاس تنها خدمتکاری که همیشه همراهتان است آغاز می‌شود . شما با لباس خواب سبزتان از روی رخت خواب بر می‌خیزد ابتدا به کمک آریاس لباس هایتان را تن می کنید و بعد به سمت اتاقتان برای انجام دیگر کار های اداری می روید همه چیز عادی ست ... تقریبا عادی ... ذهنتان همیشه مشغول است اما نه مشغول کار های عمارت ... مشغول خانواده ای که از شما گرفته شد . خانواده ای که سخت تلاش می کنید بفهمید چطور کشته شدند .روزی جلوی تمام خدمتکار ها قسم خوردید دیگر به سراغشان نروید ولی نتوانستید . قسم شکسته شد ... هیچکس نفهمید ... چه در قلبتان می گذرد ... حتی آریاس ... کسی که به خاطر او قسم خوردید ... سه سال پیش وقتی بعد از اینکه شش ماه از وقتی که خانواده تان دیگر پیشتان نیستند ، شروع به جست و جو کردید آن اتفاق افتاد . زیادی به حقیقت نزدیک شده بودید ، او سعی میکرد جلوی پیشروی تان را بگیرد اما نتوانست شماهم نتوانستید عقب بکشید .هویت ش نامعلوم و مرموز بود اما یک چیز را به خوبی مشخص کرده بود ، هرکس سعی کند از اتفاق شش ماه پیش سر در بیاورد سرنوشتی جز مرگ نخواهد داشت . شما جوان بودید و خام ... هشدارش را نادیده گرفتید و به دل خطر زدید . همراه با آریاس به درون آخرین سر نخی که از مرگ خانواده تان داشتید شیرجه زدید .
دوباره به محل مرگ خانواده تان برگشتید جایی میان جاده ای در دل جنگل ، ماشین بزرگی که در حال برگشت به سمت عمارت بود که ناگهان از مسیر جاده خارج و به صخره ای برخورد میکند و تمامی سرنشینانش را به کشتن می دهد به جز شما ، شما با یک زخم روی دست شکسته تان نجات پیدا کردید . جسد تمام کسانی که در ماشین بودند پیدا شد جز راننده ماشین . شما برای بازرسی صحنه مرگ خانواده تان و برای بار دوم به آنجا برگشتید ، حالا دیگر نه ماشینی بود و نه جسدی فقط جاده و درختانی که اطراف ش را فرا گرفته بود و آن صخره . شما و آریاس به سمت سخره رفتید تا ببینید مورد مشکوکی در آنجا وجود دارد یا ... مردی با لباس کاملا سفید که جلب توجه می کرد به قصد هل دادن شما به پایین جاده میان درختان بی رحم و خشن به سمتتان حمله ور شد اما شما را با آریاس اشتباه گرفت و او را هل داد . آریاس در سکوت و تقریبا نامرئی به ته دره ای پر از درخت پرت شد . بعد از نصف روز جست و جو بالاخره آریاس را بیهوش با زخمی روی کف دستش به شکل ستاره قطبی و در حالی که شانه اش خون ریزی می کرد پیدا کردید . بعد از اینکه او را به عمارت رساندید و تحت درمان قرار گرفت دکتر عمارت خبر بدتری به شما داد ، اینکه حافظه اش را از دست داده و یک رشته از موهای جلوی سرش سفید شده . بعد ها خودتان را خیلی سرزنش کردید و قسم تان هم به همین دلیل بود . اما حالا بار دیگر میخواهید قسم تان را بکنید اینبار تنها . امروز در دفتر تان نامه ای با شما و روی عجیب مشکی رنگ و مهری که تا به حال ندیده آید به نگدستتان می رسد ، نامه درباره ارباب تاریکی ست . بعد از خبر دار شدن درباره ارباب تاریکی تصمیم گرفتید او را احضار کنید و تنها درخواست تان را به ارباب تاریکی بسپارید . شکل های عجیب دایره ای که ستاره ای وسطش رسم شده را روی زمین دفتر کارتان می کشید و بعد از خواندن کلمات مناسب طلسم فعال می شود و شما وارد تا خود آگاه کن می شوید بعد از آن همه چیز طور دیگری پیش می رود . آنچه باید بدانید :«لرد عمارت بزرگترین اشتباهت به خطر انداختن آریاس نبود بلکه اعتماد به من بود. » از طرف پادشاه سایه ها برای لرد عمارت
فرمانده ای که بی مهابا دستور می دهد با قاطعیت نقشه می کشد و از هیچ گناهی چشم پوشی نمیکند . سرداری که تمام لشکر از او حساب میبرند . فردی آنقدر مورد اعتماد که گاهی رئیس جمهور هم برای اکثر کار ها از او کمک می خواست . با وجود تمام اعتماد ها باز هم ترس خیانت او هر شب خواب از رئیس جمهور می گرفت. ضربه خوردن از همچین سردار قدرتمندی می توانست کشور را در هم بشکند اما امیلی اینقدر بی رحم نبود ، او تا زمانی خواسته های دولت را اجابت می کرد که به خواسته های خودش جواب بدهد . او معامله می کرد . قدرتش برابر توان یک کشور بود ، کسی جرات نداشت در خیابان ها نامش را بر زبان بیاورد . تنها فرمانده ای که حتی دولت هم به او احترام می گذاشت . فرمانده ای زیرک که از هر اتفاقی برای سود خودش استفاده می کرد ، هر معامله ، هر جنگ ، هر تجارت . برای هر کدام از اتفاقات حیله ای جدید به کار می برد ، تا سودش را به آنها کسانی که او به آنها اعتماد دارد برساند . سربازان ش . امیلی از بین تمام کسانی که در کشور اند فقط به سربازان خودش اعتماد داشت . این اعتماد چیزی را به وجود آورد به نام وفاداری . وفاداری که هر کدام از سربازان امیلی طوری برایش جبران می کردند . در جواب اعتماد امیلی سربازانش وفاداری عمیق نسبت به او نشان دادند ، این احساس را هیچ چیز نمی‌توانست در هم بشکند. آنها برای امیلی دشت از خانواده و دوستانش آن کشیده بودند. آنها برایش جانشان را فدا می کردند. آنها تنها خانواده امیلی بودند . کسانی که به خاطرشان هر کاری می کرد .
او آنقدر به سربازان ش اعتماد داشت که وقتی فهمید یکی از کسانی که فکر می کرد سرباز اوست به او خیانت کرده ، باور نکرد . شب بعد از آخرین عملیات تا شکست دشمن بود ، همه چیز خوب پیش رفت . عملیات شبیه خون بیش از اندازه ساده بود . امیلی با شادی سربازان ش مشغول شد و متوجه نشد که این یک تله است ، یا شاید این هم جز نقشه بود ؟ البته آن شخص همه چیز را از قبل گفته بود . لشکر دشمن می دانست که چه خواهد شد همه آن یک نقشه بود فقط با این تفاوت که دشمن از مرگ سربازان ش نمی ترسد . امیلی آن شب را به خیال شکست دشمن در اتاقش تا صبح به نوشتن گذراند . مرحله آخر عملیاتی که در باور موفق بود و در باطن شکست خورده . دم دمای صبح بود که صدای فریاد سربازان امیلی او را به خود آورد ، امیلی سراسیمه از اتاقش بیرون آمد و متوجه شد سالن استراحت سربازان آتش گرفته ، آتش زبانه می کشید و آنها را زنده زنده می سوزاند و امیلی کاری از دستش جز تماشا بر نمی آمد . در انبار قفل شده بود، روی قفل بمب کار گذاشته بودند.اب ریختن روی آتش آن را بیشتر شعله ور می کرد . امیلی آن روز هم سربازان ش را از دست داد هم لبخندش را . خائن را پیدا کردند . امیلی با اشک های که از صورتش با آن لبخند دندان نما می ریخت خائن را به طرز اسف بازی کشت و بعد از آن دیگر کسی ندید فرمانده لبخند بزند . آنچه باید به یاد داشته باشید : اعتماد هم گاهی خطرناک است فرمانده . از طرف پادشاه سایه ها برای امیلی
ممنون شرکت کردید امیدوارم دوست داشته باشید .
https://eitaa.com/satsojen/5131 سباستین اروم دسته ای که کنار دستشه رو به جلو حرکت میده. جت شروع به حرکت میکنه.کم کم روی باند سرعت میگیره و بعد سباستین دسته ای که جلوشه رو به طرف خودش میکشه و جت اروم اروم بلند میشه.سباستین تو هدفون میگه:«مشکلی که وجود نداره؟» _نه.بنظر مشکلی نیست.میتونی چرخ ها رو ببندی. (روز رفتن سباستین، امیلی.) چند ساعتی هست که سباستین رفته.امیلی بعد از اینکه فهمید ویکتور به هوش اومده رفت پیشش و تهدیدش کرد اگه میدونه سباستین کجاست،چیزی بگه ولی ویکتور همه چیز رو پنهون کرد. ~~ امیلی هم با عصبانیت در می‌بنده و به سمت اتاقش حرکت میکنه وارد اتاق که میشه به تماس با جاسوسش میگیره ازش اطلاعات میخواد و بعد تلفنش رو روی میز میکوبه . نفس عمیقی می‌کشه و سعی می‌کنه آروم باشه و با خودش میگه :« تو هنوز منو نشناختی سباستین. » همان لحظه سباستین کابین خلبان : چند دقیقه ای میشه که جت پرواز کرده و سباستین بدون چشم برداشتن از آسمون به هدایت ش ادامه میده که یهو یه صدای تق و تق توی جت میپیچه اول توجهی نمیکنه و بعد وقتی صدا بیشتر میشه جت رو روی حالت خلبان خودکار می‌ذاره و می‌ره عقب تا منبع صدارو چک کنه . از کابین که خارج میشه توی اتاق مهمان تئودور رو می بینه که نیمه بیهوش روی زمین افتاده . اول شک می‌کنه ، نزدیک میشه و نبض شو اندازه میگیره و بعد آروم میگه :« آهه خداروشکر زندست . » دست تئوردور رو روی شونه اش میندازه و اونو روی صندلی مهمان می خوابونه .