eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
65 دنبال‌کننده
290 عکس
700 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
او آنقدر به سربازان ش اعتماد داشت که وقتی فهمید یکی از کسانی که فکر می کرد سرباز اوست به او خیانت کرده ، باور نکرد . شب بعد از آخرین عملیات تا شکست دشمن بود ، همه چیز خوب پیش رفت . عملیات شبیه خون بیش از اندازه ساده بود . امیلی با شادی سربازان ش مشغول شد و متوجه نشد که این یک تله است ، یا شاید این هم جز نقشه بود ؟ البته آن شخص همه چیز را از قبل گفته بود . لشکر دشمن می دانست که چه خواهد شد همه آن یک نقشه بود فقط با این تفاوت که دشمن از مرگ سربازان ش نمی ترسد . امیلی آن شب را به خیال شکست دشمن در اتاقش تا صبح به نوشتن گذراند . مرحله آخر عملیاتی که در باور موفق بود و در باطن شکست خورده . دم دمای صبح بود که صدای فریاد سربازان امیلی او را به خود آورد ، امیلی سراسیمه از اتاقش بیرون آمد و متوجه شد سالن استراحت سربازان آتش گرفته ، آتش زبانه می کشید و آنها را زنده زنده می سوزاند و امیلی کاری از دستش جز تماشا بر نمی آمد . در انبار قفل شده بود، روی قفل بمب کار گذاشته بودند.اب ریختن روی آتش آن را بیشتر شعله ور می کرد . امیلی آن روز هم سربازان ش را از دست داد هم لبخندش را . خائن را پیدا کردند . امیلی با اشک های که از صورتش با آن لبخند دندان نما می ریخت خائن را به طرز اسف بازی کشت و بعد از آن دیگر کسی ندید فرمانده لبخند بزند . آنچه باید به یاد داشته باشید : اعتماد هم گاهی خطرناک است فرمانده . از طرف پادشاه سایه ها برای امیلی
ممنون شرکت کردید امیدوارم دوست داشته باشید .
https://eitaa.com/satsojen/5131 سباستین اروم دسته ای که کنار دستشه رو به جلو حرکت میده. جت شروع به حرکت میکنه.کم کم روی باند سرعت میگیره و بعد سباستین دسته ای که جلوشه رو به طرف خودش میکشه و جت اروم اروم بلند میشه.سباستین تو هدفون میگه:«مشکلی که وجود نداره؟» _نه.بنظر مشکلی نیست.میتونی چرخ ها رو ببندی. (روز رفتن سباستین، امیلی.) چند ساعتی هست که سباستین رفته.امیلی بعد از اینکه فهمید ویکتور به هوش اومده رفت پیشش و تهدیدش کرد اگه میدونه سباستین کجاست،چیزی بگه ولی ویکتور همه چیز رو پنهون کرد. ~~ امیلی هم با عصبانیت در می‌بنده و به سمت اتاقش حرکت میکنه وارد اتاق که میشه به تماس با جاسوسش میگیره ازش اطلاعات میخواد و بعد تلفنش رو روی میز میکوبه . نفس عمیقی می‌کشه و سعی می‌کنه آروم باشه و با خودش میگه :« تو هنوز منو نشناختی سباستین. » همان لحظه سباستین کابین خلبان : چند دقیقه ای میشه که جت پرواز کرده و سباستین بدون چشم برداشتن از آسمون به هدایت ش ادامه میده که یهو یه صدای تق و تق توی جت میپیچه اول توجهی نمیکنه و بعد وقتی صدا بیشتر میشه جت رو روی حالت خلبان خودکار می‌ذاره و می‌ره عقب تا منبع صدارو چک کنه . از کابین که خارج میشه توی اتاق مهمان تئودور رو می بینه که نیمه بیهوش روی زمین افتاده . اول شک می‌کنه ، نزدیک میشه و نبض شو اندازه میگیره و بعد آروم میگه :« آهه خداروشکر زندست . » دست تئوردور رو روی شونه اش میندازه و اونو روی صندلی مهمان می خوابونه .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
ظهرتون بخیر