https://eitaa.com/satsojen/6073
امدم بگم ادم، گفتم اونجا که آدم نیست
پس اینایی که دیروز شعله ور شدن چیبودن، قدرتشونه؟
بزارین الان با یکی شون رفیق میشم میفهمم
~~~~~~~
ولی من با آدما قرار داد بستم منظورت چیه ؟
https://eitaa.com/satsojen/6074
چقدر پیچیده شده
یبار همه چی راجب اینجا به من بگید
گیج شدم واقعا
~~~~~~~
ببین میدونی که یه مرزی بین دنیای ما و آدم هاست درسته ؟
مرزی مه از زمانی که من به اینجا اومدم توسط خودم بوجود اومد میشه گفت حدود ۲۰۰۰ سال . این مرز یه قرار داد داره که بین من و رئیس دنیای انسان ها برقراره و چنانچه هر یک از ما توسط دیگری آسیب ببینه عدالت کامل در حقش اجرا میشه . اینو میدونم چون به چشم دیدم . یه بار یکی از آدمای سعی داشتن منو بکشن ، سه بار مسمومم کرد و یه بار تونست بهم چاقو بزنه و او در کمال ناباوری کسی که اینکارو کرد کشت .
من بهش میگم رئیس دنیای انسان ها ولی مردمش خیلی دوسش دارن با این حال بهتره کاری نکنی که جونت به خطر بیفته .
https://eitaa.com/satsojen/6075
خبخب دیگه چیزی نیست که فکر کنید بهتره من بدونم؟
چه خشن و چه رفتار زشتی اون آدمه چرا اینجوری کرده
~~~~~~~
فکر نمیکنم همه رو گفتم .
اون برای حفاظت از مردمش اینکارو کرد منم اگه جاش بودم همینکارو می کردم .
https://eitaa.com/satsojen/6076
قطعا🫡
~~~~~~~
هوم .
میگم میخوام پارت بدم ...
https://eitaa.com/satsojen/6077
جدی هوراا
پس من برم یکم به اوضاع قصر برسم 🫡
~~~~~~~
اره ، ولی یکم کمه مشتاقم بخونی نظر بدی
#سربازوپادشاه
وینسنت بعد از سکوت ادوارد با دستش روی شانه اش زد و گفت :« شرمنده ام که مجبورت کردم ،استراحت کن صبح خیلی زود حرکت میکنیم . »
وینسنت از روی تخت برخاست و در حالی که دست راستش روی دنده هایش بود در حال خروج از سلول بود که ادوارد با صدایی شبیه زمزمه نامش را صدا زد :« وینسنت... »
وینسنت ایستاد بلافاصله سرش را برگرداند و گفت :« بله ؟» ادوارد مردد به چشمان وینسنت نگاه کرد و بعد ادامه داد :« من از مرگ نمیترسم اما برای یک بار هم که شده میخوام پدرومو قبل از مرگ ببینم .»
وینسنت چهره اش نرم شد و گفت :« نگران نباش .»
ادوارد نفسی لرزان کشید ، بغضش را فرو خورده و گفت :«ما ... قرار نیست بمیریم ... درسته ؟»
_ نه تا وقتی من زنده ام .
ادوارد سرش را پایین انداخت و وینسنت راهش را ادامه داد و اول از سلول و سپس از زندان خارج شد و به سمت دفتر فرمانده اسپنسر رفت پشت در ایستاد و سپس در زد . فرمانده امر کرد وارد شود . وینسنت نفسی عمیق کشید ، کمرش را صاف کرد درد دنده هایش را نادیده گرفت ، دستگیره در را پیچاند و وارد شد .با قامتی صافش رو به فرمانده که پشت میزش نشسته و برگه های را وارسی می کرد ، تعظیم کرد .فرمانده رو به وینسنت بدون اینکه چشم از برگه های در دستش بردارد گفت :« نیازی نیست وانمود کنی میدونم درد داری راحت بایست ...»
وینسنت در حالی که تعجب کرده بود کمرش را در وضعیت چند ثانیه پیش قرار داد . فرمانده ادامه داد :« برای چی اینجایی؟»
_ مجوز برای ورود به اسلحه خونه رو میخوام .
_ بسیار خب بیا این کاغذ رو نشون شون بده و این یکی .
فرمانده دو کاغذ را لبه ی میزش گذاشت تا وینسنت بتواند آن ها را بردارد و سپس گفت :« کار دیگه ای نیست ؟»
وینسنت نگاهی به هر دو کاغذ انداخت و گفت :«جساراتا چرا دو تا ست ؟»
_ دومی سندی برای قابل اعتماد بودنته.
_ فهمیدم.از خدمتتون مرخص میشم .
_ باشه . میخوام برای فردا کاملا آماده باشی ، احتمالا درگیر بشیم .
_ بله قربان .
وینسنت بعد از اتاق بیرون رفت به خاطر سرگیجه ناگهانی اش به دیوار تکیه داد . چشمانش تار می دید و انگار با چوب به سرش ضربه زده باشند . وینسنت سرش را به طرفین تکان داد تا گیجی از سرش بپرد چشمانش کمی بهتر شد اما نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد پس دوباره دیوار را گرفت وقتی کمی گذشت و دیدش بهتر شد به سمت اسلحه خانه راه افتاد .
قدم هایش محکم و استوار بود بر خلاف آنچه در افکارش می گذشت ، به سمت سرباز نگهبان رفت و دو کاغذی که فرمانده به او داده بود را نشانش داد . سرباز بعد از بررسی مهر و دستخط فرمانده به وینسنت مجوز ورود داد .
وینسنت از در های بزرگ و چوبی عبور کرد و وارد فضای بزرگ اسلحه خانه که بی انتها به نظر می رسید ، شد .
از کنار شمشیر های ساده گذشت تا به تیغه های مرگ باری که مهارتی خاص برای استفاده می طلبید . تیغه هایی که گاه چند برابر بزرگتر و گاه کوچکتر می شد .
از کنار آنها گذشت و به قسمت سلاح های مخصوص دانش ووشو رفت از چوبی به اندازه دو و نیم متر به اسم روکو شابوکو تا سانچیکویی قرمز رنگ سلاحی که مخصوص برای ادوارد می دانست ، البته کمی سفارشی .
بعد به سراغ سلاح های دیگر رفت ، در میان آن همه سلاح کاتانایی را برازنده ویلیام و چاقویی به اندازه ساعد دست و چندین شوریکن برای ریچارد برازنده دید و در آخر برای خودش چیزی پیدا نکرد که زیاد به دردش بخورد با این حال برای اینکه فرمانده اسپنسر پیگیرش نشود اوهم یک واکی زاشی برداشت .
به جز سلاح خودش باقی سلاح ها را سفارشی داده بود تا برایش بسازند با مشخصات دقیقی که داده بود و سلاح خودش را جدا کرد تا در حیاط پشت اسلحه خانه تمرین کند .
بدون سر و صدا خودش را به فضای خاکی و خالی از آدم پشت اسلحه خانه رساند . از زمانی که توسط فرمانده احضار شده بود چند ساعتی گذشته بود و حالا ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود وینسنت قبل از تمرین برای خودش کمی باند اضافه آورد و بعد شروع به تمرین کرد .
خورشید ساعت شش غروی می کرد و وینسنت تا ساعت هفت مشغول تمرین بود . بدنش پر عرق شده بود و چون با شدت تمرین می کرد زخم هایش بدتر شده بودند . خون لباسش را فرا گرفت و بانداژ زیرش را که تمام بالا تنه وینسنت را پوشانده بود ، خیس خون کرد .
ساعت ها گذشت ، وینسنت وقتی به خود آمد که دیگر شب شده بود . و وقتی دید لباسش پر از خون است دست از تمرین کشید خود را به کنار دیوار رساند و در سایه دیوار محو شد .
روی زمین نشست و پیراهنش را کنار زد و نگاهی به بانداژی خونی که تمام بدنش را فرا گرفته بود انداخت . آهی کشید و آرام شروع به باز کردن بانداژ کرد که صدای قدم زدن کسی را شنید مردی هیکلی و بلند قد داشت به سمت وینسنت می آمد . نفس کشیدنش را متوقف کرد و چشمانش را ریز کرد تا فرد را شناسایی کند ، مرد نزدیک تر شد وقتی به بالای سر وینسنت رسید گفت :« به کمک نیاز داری. »
وینسنت چشمانش را بیشتر ریز کرد و گفت:«تو کی هستی ؟»
خیلی قشنگ بود
(وینسنت برادر تو خودت همینکه زندهای معجزه است بعد اونوقت چجوری نمیزاری اونا بمیرن)
آخرش خیلی مرموز تموم شد کاملا ذهنم درگیر شد و اول گفتم شاید پادشاهی ولی فکر نکنم
یجاییم ب
~~~~~~~
ادامه داره البته اگه دستم بی حس نشه .
اگه شد فردا مینویسم .
ناشناس و کیبورد مرسی
یجاییشم بجای عرق، عرف بود گفتم بگم نگی نخوندم دقیق 🫡
~~~~~~~
خاک به سرم الان درست میکنم .
https://eitaa.com/satsojen/6083
امیدوارم که اینطور نشه و پرقدرت بنویسید
~~~~~~~
ممنونم