ادامه:
سباستین کمی سعی میکنه و بعد با درد نسبتا شدید و کمک تئو میشینه و به درخت تکیه میده. گوشه ی پیشونیش خون هست ولی زخم زیاد عمیق نیست. کمرش هم درد میکنه ولی نسبت به دردی که تو مچ پاش پیچیده چیزی نیست.
#امیلی
~~~
سباستین چشماشو می بنده و سعی میکنه تمرکز کنه ، تئو رو به سباستین میگه :« قربان پانسمان ش یکم طول میکشه ... »
سباستین همونطور که از درد نفس نفس میزنه میگه :« نه ... نیاز نیست ... عصامو گم کردم ... برام بیارش ... باید بریم یه جایی ... »
_ اما وضعیت تون وخیمه ...
_ به حرفم گوش کن ... آخ
_ چ... چشم
تئو عصا رو برای سباستین میاره و سباستین با انداختن نصف وزنش روی شونه تئو از روی زمین بلند میشه ، حین لنگ زدن در گوش تئو زمزمه میکنه :« باید بریم به یه بار... به اسم ... خلسه گمراهی ...اونجا ...امنه ...»
تئو آروم راه میره تا سباستین هم همراهش بیاد و میگه :« چقدر دوره ؟»
_ یه کیلومتر پایین این درختا... یه بار که از چوب ساخته شده و وسط جنگله ... هرکسی راه اون جا رو بلد نیست.
بعد از نیم ساعت راه رفتن بالاخره به کلبه چوبی که سباستین می گفت رسیدند .
سباستین به همراه تئودور وارد بار شدند به محض ورود ، صدای بر خورد لیوان های نوشیدنی و حرف های قمار باز ها گوش آن دو را پر کرد و فقط یک نفر بود که سرش را برای مهمان های جدید بار بر گرداند :«خوش اومدید.»
سباستین رو به مرد پشت میز گفت :«ممنونم رفیق قدیمی.»
مرد سرش را بالا آورد و بعد از دیدن سباستین گفت :«رفیق خیلی وقته ندیدمت.حالت چطوره ؟»
_ شرمنده ... یکم گیرم ...
_ اوه خب مایکی ببرش به دفترم.
مردی از پشت میز کنار آمد و سباستین و تئودور را به اتاقی پشت میز و بطری های نوشیدنی برد که بسیار شیک بود مرد بعد از اینکه تئودور و سباستین وارد شدند گفت :« دکتر رو همین الان خیر میکنم. »
سباستین سر تکان داد و مرد از اتاق خارج شد .
تئودور سباستین را روی مبل قرمز رنگ نشاند و گفت :« قربان صاحب اینجا رو میشناسید ؟»
سباستین با چهره در هم گفت :« اره ... اسمش ویکتور رومانوف هست ... یه رومانوف اصیل ... سال ها پیش توی ماموریت باهاش آشنا شدم ... آخ ... چشمام داره تار ... میبینه ... اگه بیهوش شدم ... سریع اونو صدا کن ...مورد اعتماده »
بعد از چند ثانیه صاحب بار وارد شد و گفت :« هی تو خوبی ؟»
سباستین لبخندی زد که با درد چهره اش در هم کشیده شد، لب باز کرد و گفت :« اره... خو.. بم... »
_ به نظر خوب نمیای راه دکتر زیاده ، حالا حالا ها نمیرسه .اکه بخوای خودم کمکت میکنم.
_ میخواستم همینو بهت بگم ... دکتر نیاز نیست ... خودت انجامش بده ...
_ باشه بذار یه نگاهی بندازم ... پات شکسته باید ببندمش سرتم پانسمان باید بشه و وضعیت دنده هات ... وخیمه ... بهتره بگی با خودت چیکار کردی .
_ لطفاً فعلا بیخیال اتفاقی که افتاده شو
_ وایسا کتفت ... عادی نیست .
_ منظورت چیه ؟
_ در رفته .
_ کی جا میندازیش؟
_ الان .
_ نه...
سباستین از درد فریاد کشید ، ویکتور چهره در هم کشید و گفت :« شرمنده . »
سباستین نفس عمیقی کشید و گفت :« نه ... اشکال... نداره ... کی تموم میشه ؟»
_ وقتی برام بگی چیشده.
https://eitaa.com/satsojen/7293
تو یه پادشاه گوگولی هستی بابایی
#هیناتا
~~~~~~~
نیستم من یه عوضی ترسناکم یه شرور
https://eitaa.com/satsojen/7291
والا اینا دوست نیستن از صد تا دشمنم بدترن-
#امیلی
~~~~~~~
وای
https://eitaa.com/satsojen/7297
برا بقیه شاید
ولی برا من همون بابای گوگولی و نازی هستی که مامان گفتههه
#هیناتا
~~~~~~~
چی ؟
مامانت راجع به من چی گفته؟
https://eitaa.com/satsojen/7299
عیواییی فکر کردم از رو شوخی اینکارارو میکنن
بمیرم برات امیلی😭😭
#هیناتا
~~~~~~~
هعی