eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
68 دنبال‌کننده
308 عکس
758 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/7370 بد نیستم، شما چطورید؟ ~~~~~~~ منم همینطور چه خبر ؟
https://eitaa.com/satsojen/7371 هیچی، تقریبا این تابستونم مثل بقیه الکی رفت ولی اونقدرام بد نبود، میخوام برم ریواچ کنم چندتا چیزو ولی نه تا اخرشو میبینم و نه اونقدر شوقشو دارم و سر یه ماجرایی‌ هم میحوام بنویسم ولی نمیتونم، حس میکنم کلمه‌هام نمیان یا اون ایدهه‌ بده یا دارم زیاد و الکی میگم ~~~~~~~ اصلا این تابستون یه جور دیگه طلسم بود منم چند تا دانلود کردم ببینم ببین برای من نوشتن اینطوری نیست که روتین بنویسم گاهی طول می‌کشه یه ایده کامل بشه
https://eitaa.com/satsojen/7363 "امیلی" بعد چند ساعت امیلی تو راه فرودگاهه.ویکتور کنارش تو ماشین نشسته و انگار فکرش مشغول چیزیه. _به چی فکر میکنی؟ _چیز خاصی نیست...فقط...میشه یه سوال ازتون بپرسم؟ _هوم؟ _چرا نمیخواید کسی همراهمون بیاد؟بادیگارد ها.. _چون لازم نمیدونم. از قیافه ویکتور معلومه راضی نشده ولی سر تکون میده و ساکت میشه.نیم ساعت بعد میرسن.ترجیح داده بود با هواپیمای عمومی و عادی بره.کمی بعد از سوار شدن،یه پسر بچه از صندلی جلوییش بهش خیره میشه و امیلی در جواب لبخند ترسناکی تحویل میده ~~~~~~~ ویکتور بعد از گذاشتن چمدون امیلی توی قسمت بار بر میگرده و کنارش میشینه پرواز شروع میشه طبق گفته خلبان دو ساعت دیگر به مسکو میرسند. آن سوی نقشه ، سباستین سباستین حالا با حالت رسمی روی مبل نشسته و منتظر اطلاعاتی ست که ویکتور قرار بدهد . ویکتور بعد از یک تماس طولانی گوشی اش را زمین می گذارد و می گوید :« خب چیز زیادی برای گفتن نیست آخه جدیدا خیلی کم پیدا شده چند روزه حساب های بانکیش هم تراکنش نداشته . همسایه هاش میگن همش توی خونه ست و به ندرت بیرون می‌ره اما هفته پیش از خونه ش خارج میشه و به سمت به کافه رستوران توی شرق شهر می‌ره یه منطقه متروکه که کمتر کسی میاد ، یه معامله کوتاه و بعد هم غیب میشه بعد از دو روز آشفته بر میگرده خونه عصبانی و خشمگین همسایه ها میگن درو خیلی محکم کوبید.» سباستین گفت :« نفهمیدی با کی حرف زده یا اون دو روز کجا بوده ؟» _ نه خیلی مخفیانه کار می‌کنه . _ باشه ممنون .چیز دیگه ای هست ؟ _ خب خونه رو بررسی کردیم ، هیچی نیست رسماً حتی آشپزخونه ش هم خالیه انگار خودش هم زیاد سر نمیزنه . _ کمد هارو گشتی ؟ _ چیزی جز یه قاب عکس و یه عکس کوچیک پیدا نکردیم . _ عکس کی ؟ _ قاب عکس پدر و مادرش و عکس تو . _ خیلی خب . ممنونم ویکتور کمک زیادی بود . _ کی حرکت میکنی ؟ _ الان . _ پس برای نهار نمی‌مونی ؟ _ شرمنده دوست داشتم بمونم . _ باش بهت چند تا لباس جدید میدم . _ ممنونم . ویکتور رفت و بعد از او مردی چند دست لباس را برای آن دو آورد . سباستین به کمک تئودور لباس های جدید و پالتوی ضخیمش را تن میکند و با عصا از اتاق خارج می شود از ویکتور تشکر می کند و دسته ای پول روی میز می گذارد ، قبل از رفتن ویکتور جلویش را می گیرد و می گوید :« هی لازم نبود . » _ نه شیرینی ازدواج تونه.امیدوارم براتون دردسر نشده باشم . _ نیستی . _ خداحافظ. _ می‌بینمت .
https://eitaa.com/satsojen/7372 بعد من وسط یه سریال بودن که شوقش پرید، نمیدونم حتمالا تا شنبه برم بشینم یچیزی ببینم، اره بهش فکر کردم ~~~~~~~ هوم منم همینطور به نظرم قراره عالی بشه
https://eitaa.com/satsojen/7373 تئودورم با سباستین میره؟ ~~~~~~~ آره
https://eitaa.com/satsojen/7374 امیدوارم، حالا ببینم چه میکنم، حس هیچکاری نکردنم دارم ~~~~~~~ منم منم اصلا حسش نی کلی کار دارم در عین حال وقت نمیکنم هیچ غلطی کنم
https://eitaa.com/satsojen/7373 سباستین لبخند تلخ و کمرنگی میزنه و از بار خارج میشه. تئودور هم پشت سرش میاد. _خب حالا قراره کجا بریم؟ _بریم نه، برم. _نه. بریم. منم قراره بیام. _نمیای. _میام و نمیتونی جلومو بگیری. سباستین چشم غره ای میره. _پسره ی... _حرکت کنیم؟ سباستین بدون جواب دادن راه می افته و تئودور هم پشت سرش میره. _مسلحی؟ _چی... نه... _هوففف. یادم بنداز بهت یکی بدم. _اممم ...باشه. بعد از کمی راه رفتن توی جنگل تئو میپرسه _داریم راه درستی میریم؟۷/۸ دقیقه ای میشه داریم راه میریم. ~~~ _ معلومه که درست میریم . _ اصلا کجا قراره بریم ؟ _ جایی که یکی از مهم ترین معاملات اخیر کاناکو انجام میشه . معامله اطلاعات. _ قراره فقط فال گوش وایسیم یا ... _ احتمالا همون یا باشه . _ متوجه شدم . _ این کلت رو محض احتیاط بگیر . سباستین اسلحه ای را به سمت تئودور پرت کرد و وقتی به دست در یک کارخانه فرسوده و بزرگ رسیدند از در پشتی وارد شد و خود را بین قفسه های فلزی که دور تا دور میزی با دو صندلی مشکی رنگ کشیده شده بود ، پنهان کرد . چند دقیقه بعد کاناکو وارد شد و روی یکی از صندلی ها نشست . سه نفر از نوچه هایش اطرافش ایستاده بودند و خودش راحت روی صندلی لم داده بود . مردی با کت و شلوار سبز و موهای مشکی همراه دو بادیگاردش وارد شد. مرد روی صندلی نشست ، پوشه ای قهوه رنگ را روی میز گذاشت و گفت :« من دستمزدم رو می‌خوام . » کاناکو چوب آبنبات در دهانش را جا به جا کرد و گفت :« باشه بذار ببینم چی برام آوردی . » کاغذ ها را وارسی سرسری کرد و گفت :« خب چقدر میخوای ؟» _ بیست هزار تا . _ اینا آنقدر نمی ارزه . _ یا پولمو میدی یا می‌کشمت . _ خیلی خب باشه بچه ها پولشو بدین بره . _ آفرین دختر خوب. هر دو نوچه های کاناکو به سرعت اسلحه هایشان را بیرون کشیدند و دو بادیگارد مرد را کشتند مرد با بهت به کاناکو نگاه کرد و بعد دنبال اسلحه خودش گشت اما آن را پیدا نکرد . وقتی اسلحه را دست کاناکو دید گفت :« هیولا . » کاناکو سویشرتش را مرتب کرد و کش دور دستش را دور موهای بلندی بست و گفت :« قبلا مهربون تر بودی .»بعد تیری به پای مرد زد . مرد از درد فریادی بلند کشید کاناکو تیری دیگه به دستش زد و بعد اسلحه را به سمتی پرت کرد . فریاد مرد چند ثانیه ای طول کشید که کاناکو جلو آمد و با دست موهای مرد را در دست گرفت و سرش را به زمین کوبید . آنقدر که بی اش خورد شد و شروع به گریه کرد . کاناکو نگاهش را در نگاه ترسیده مرد قفل کرد و گفت :« مگه افرادم بهت نگفتن که دختر خوب صدام نکن ؟» _ ش... شرمنده ام ... همش ... همش برای خودت ... _ دیگه دیره . بعد با مشت هایش صورت مرد را پر از خون کرد آنقدر مشت زد که حتی روی سر و صورت خودش هم خون پاشید .آخر سر وقتی مطمئن شد مرد مرده از روی زمین بلند شد و روی صندلی نشست . لم داده بود نفس عمیقی کشید یکی از بادیگارد هایش در گوشش گفت :« قربان کی بریم ؟» _ یکم میمونم . _ بله قربان . سباستین و تئودور هنوز پشت قفسه ها پنهان بودند. کاناکو از روی صندلی بلند شد راهش را به سمت در ورودی کشید تا برود قبل از رفتن ایستاد پوش آبنباتی را در آورد و در هان گذاشت و گفت :« بیا بیرون میدونم اون جایی.» سباستین از پشت قفسه ها بیرون آمد و تئودور هم همین کار را کرد . سباستین رو به کاناکو گفت :« معامله خوبی نبود .اوقاتت رو تلخ کرده مگه نه؟ » _ نه به اندازه تو مک کویین . _ ازم دور شو . سباستین اسلحه را به سمت کاناکو نشانه رفته بود و آماده بود ماشه را بکشد . کاناکو برگشت و همانطور که دستانش در جیب هایش بود به سباستین نگاه کرد و گفت :« چیه ؟» _ تسلیم شو . نمی‌خوام بهت آسیب بزنم. _ منظورت چیه آقای مک کویین ؟ مگه من چیکار کردم ؟ _ دست از سرم بردار و لطفاً تسلیم شو . _ اولین باره التماس می‌کنی . _ لطفاً _ من بس نمیکنم و تو هم اگه میخوای بکشیم اشکال نداره . یه قاتل بیشتر از این از دستش بر نمیاد . شلیک کن . _ بهشون بگو اسلحه هاشونو بذارن کنار . _ بهم شلیک کن همون‌طور که با پدر و مادر اینکارو کردی . _ خواهش میکنم، من نمیخوام آسیب ببینی . _ خفه شو . _ لطفاً. _ میبینم مشهور ترین قاتل حالا به خاطر چیزی که نمیدونم داره التماس می‌کنه . نرم شدی . _ ... _ جوابی نداری نه ؟شاید به خاطر خانواده ای باشه که هیچوقت متعلق به تو نبوده ، ساتسوجین، ریچارد ، امیلی ، مگه نه ؟ _ چی ؟ _ چیه ؟ تعجب کردی اسمشونو میدونم ؟
https://eitaa.com/satsojen/7376 منم همینطور، بعد میام فکر میکنم و میخوام کارای بیشتری بکنم در حالی که نشستم کل روز به دیوار خالی نگاه میکنم ~~~~~~~ هعیییی لعنت خدا به ترامپ
امیلی داری می‌نویسی ؟
میشه یه چیزی اضافه کنم بعد بنویسی ؟
https://eitaa.com/satsojen/7379 امم هنوز نه یکم طول میکشه ببخشید ~~~~~~~ یکم صبر کن