eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
69 دنبال‌کننده
313 عکس
774 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
صدای‌انفجار از پشت‌صحنه* بوم‌بوم! به دومین تقدیمی آزمایشگاه‌ناحیه‌۴۵ خوش اومدین!💣⚡️ جدیدا همه‌جا خیلی ساکت بوده... حالا شاید بپرسید "چرا؟". چون چندتا اسم جدید هم وارد لیست مظنونین شده! آدم‌هایی با هویت‌های نامشخص، سابقه‌های مشکوک و جرم‌هایی که ترجیح می‌دم درباره‌شون زیاد سؤال نکنید. 🕵🏻🩸 یکی ممکنه متهم به سرقت اطلاعات باشه، یکی جعل هویت، یکی جاسوسی... و یکی هم شاید اون‌قدر مشکوک باشه که هنوز هیچ جرمی براش پیدا نشده.❗️ حالا اگه شماهم دوست دارید جزو این مجرم ها باشید و بدونید که اگه توی یه دنیای جنایی زندگی می‌کردید، چه داستانی پشت سرتون بود این پیام رو فور کنید داخل چنل‌هاتون و لینک چنل/آیدیتون رو بندازید داخل صندوق پستی. یادتون نره که حتما داخل آزمایشگاه عضو باشید وگرنه تقدیمی بهتون تعلق نمیگیره!*
https://eitaa.com/satsojen/7485 اوهوم ~~~ کاش یه راه ساده تر بود
https://eitaa.com/satsojen/7402 "امیلی" _مسافرین محترم،ما هم اکنون در آسمان پایتخت روسیه،مسکو هستیم.تا دقایقی دیگر به مقصد میرسیم،پیشاپیش اقامت خوشی را برایتان آرزومندیم. ویکتور که حدودا ده دقیقه ای میشد که داشت چرت میزد با صدای خلبان توی بلندگو بیدار میشه. _جایی برای اقامت مد نظرتونه؟ _نه. _پس کجا قراره بمونیم؟ _اون همه هتل.میریم یکی از همونا. ویکتور بعد مکث کوتاهی میپرسه _خطرناک نیست؟ _البته که هست.ترسیدی؟ _نه.نگران شما بودم _نباش _چشم چند دقیقه بعد هواپیما با فرود نرمی به زمین میشینه. ~~~~~~~ امیلی بعد از برداشتن چمدون از قسمت تحویل بار سوار یه تاکسی میشه و به راننده تاکسی میگه که ببرتشون به هتل و بعد هم رستوران . نیم ساعت بعد با وجود ترافیک به هتل میرسن بعد از اینکه چمدون هاشونو داخلی اتاق رزرو شده گذاشتن به سمت رستوران راه میفتن ، توی راه راننده سعی می‌کنه از جاذبه های گردشگری مسکو براشون بگه که صحبت هایش را رسیدن به رستوران قطع میشه . با لحجه غلیظش میگه :«رسیدیم، امر دیگه ای دارید؟»و امیلی با سر تکون دادن به نشانه منفی از ماشین پیاده میشه ویکتور مثل یه قاصدک ، بی صدا حرکت می‌کنه و پست سر امیلی وارد رستوران میشه . امیلی میزی رو انتخاب می‌کنه که کنار پنجره گوشه رستوران قرار داره و همون جا میشینه ، چند دقیقی پیش خدمت منو رو براشون میاره و دفترچه شو آماده نوشتن می‌کنه بعد از اینکه امیلی سفارش میده پیش خدمت می‌ره سراغ بقیه مشتری ها. امیلی وقتی غذا شوند در حال آماده شدن نگاهی به اطراف میندازه و علاوه بر بررسی آدما فضای اطراف رو هم بررسی می‌کنه . جای زیباییه حداقل روی دکوراسیون رستوران خیلی کار شده . امیلی نگاهش رو به سمت ویکتور میگیره که سرش پایینه و دست به سینه نشسته امیلی لبخند کوچیکی میزنه و میگه :« چیزی شده ؟» ویکتور که انگار از دریای افکارش بیرون کشیده شده باشه سرشو بالا می‌کنه و میگه :« نه ... نه قربان .» _ خوبه بهتره طبیعی رفتار کنی ، دوست ندارم مافیای روس بهمون شک کنن همینجوریشم رابطه خوبی باهاشون ندارم . حواست باشه خطایی ازت سر نزنه . _ متوجه شدم قربان . همان لحظه سباستین سباستین پشت تئودور سوار موتوری که ویکتور رومانوف بهشون داد نشسته و یه جورایی از بادی که به صورتش میخوره خوشش نمیاد ، با بد خلقی رو به تئودور می‌کنه و میگه :« مطمئنی جای درستی میریم ؟درسته رومانوف ها خیلی اصیل هستن ولی نمیتونه از دست مافیای روس نجاتمون بده . » تئودور پوزخندی میزنه و میگه :« چیه نکنه می‌ترسه ازشون ؟» _ نه اون خود مافیای روسه و باید بگم قوانین خودشونو دارن. تئودور لحظه ای خشکش میزنه و بعد می‌خنده و میگه :« نه نه قربان داریم به یه رستوران شیک با غذاهای خوشمزه میریم که حداقل یه دلی از عزا در بیاریم. » سباستین ابروهاشو در هم می‌بره و میگه :« امیدوارم عزای خودمونو اونجا نگیرن.» _ آنقدر نگران نباشید ، رسیدیم . _ خوبه . سباستین وارد رستوران میشه و با دیدن زیبای داخل از بد عنقی در میاد و همینطور که سعی می‌کنه رضایت ش رو پنهون کنه میگه :« سلیقه بدی نداری. » تئودور خنده ای زیر زیرکانه می زند و روی صندلی میزی که وسط سالن قرار دارد می نشیند . سباستین هم بعد از در آوردن کت پشمی بزرگش و مرتب کردن کت و شلوار رسمی اش روی صندلی می نشیند . سباستین همانطور که منو را بررسی می کنه پنهانی اطراف را بررسی میکند و بعد از اینکه سفارشش را اعلام کرد و پیش خدمت رفت منو را روی میز می گذارد و رو به تئودور می گوید :« لازم بود آنقدر تو چشم باشیم ؟» _ قربان اتفاقی نمیفته تضمین میکنم . _ که اتفاقی نمیفته، اره ؟ _ بله من مطمئنم. _ پس بهتره یه نگاهی به میز ساعت ده بندازی . _ چی ؟ تئودور سرش را بر می گرداند و به محض دیدن امیلی آرام بر می گردد و می گوید :« چطور ممکنه ، رسما احتمالش صفره که کسی غیر از من اینجا رو بشناسه . » _ الان احتمالش صد شد . باید باهاشون حرف بزنیم متوجه هستی دیگه ؟ _ منظورتون چیه ؟ _ بعد از نهار باید بریم و یه گپی با انگلیسی های تازه وارد مون داشته باشیم ولی بدون دخالت اسلحه تا سر تو رو به باد ندیم .
میخواسم بگم مطمئنم قرار نیس با مرگ ویکتور حتی یه ذره ناراحت شم یهو قیافمو یادم افتاد وقتی کارلوس چاقو رو کرد تو شکمش(حرفمو پس میگیر-) ~~~~~~~ خب خب خب مثل اینکه یکم قراره با مافیای روس درگیر شیم
«_خطرناک نیست؟ _البته که هست.ترسیدی؟ _نه.نگران شما بودم» اره جون عمت اصلا از قیافت شجاع بودن و صدالبته وفادار بودن میباره🤡 ~~~~~~~ صگ در صگ 🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡
https://eitaa.com/satsojen/7494 اره ~~~ هوراااا هستیییی ممنون
https://eitaa.com/satsojen/7492 یوهاهاها به به ~~~ بلههههه
https://eitaa.com/satsojen/7490 یه سوال- الان سباستین منظورش این بود باید با امیلی حرف بزنن؟ ~~~ آره ولی اونو خودم میگم یکم سخته، البته اگه میخوای خودت بگو
https://eitaa.com/satsojen/7497 اها نه همون خودت بگو مرسی- ~~~ پس الان من بنویسم ؟یا قسمت رستوران رو تو میگی بقیه رو من بنویسم
https://eitaa.com/satsojen/7498 نمیدونم هرجور راحتی میخوای بگو من بنویسم یا هم خودت ادامه بد- (دیشب کلا نخوابیدم پس اگه امشب دیدی دارم گیج بازی درمیارم توجه نکن-) ~~~~~~~ بزار می‌نویسم هر دو مون راحت شیم