eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
69 دنبال‌کننده
313 عکس
774 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/7485 اوهوم ~~~ کاش یه راه ساده تر بود
https://eitaa.com/satsojen/7402 "امیلی" _مسافرین محترم،ما هم اکنون در آسمان پایتخت روسیه،مسکو هستیم.تا دقایقی دیگر به مقصد میرسیم،پیشاپیش اقامت خوشی را برایتان آرزومندیم. ویکتور که حدودا ده دقیقه ای میشد که داشت چرت میزد با صدای خلبان توی بلندگو بیدار میشه. _جایی برای اقامت مد نظرتونه؟ _نه. _پس کجا قراره بمونیم؟ _اون همه هتل.میریم یکی از همونا. ویکتور بعد مکث کوتاهی میپرسه _خطرناک نیست؟ _البته که هست.ترسیدی؟ _نه.نگران شما بودم _نباش _چشم چند دقیقه بعد هواپیما با فرود نرمی به زمین میشینه. ~~~~~~~ امیلی بعد از برداشتن چمدون از قسمت تحویل بار سوار یه تاکسی میشه و به راننده تاکسی میگه که ببرتشون به هتل و بعد هم رستوران . نیم ساعت بعد با وجود ترافیک به هتل میرسن بعد از اینکه چمدون هاشونو داخلی اتاق رزرو شده گذاشتن به سمت رستوران راه میفتن ، توی راه راننده سعی می‌کنه از جاذبه های گردشگری مسکو براشون بگه که صحبت هایش را رسیدن به رستوران قطع میشه . با لحجه غلیظش میگه :«رسیدیم، امر دیگه ای دارید؟»و امیلی با سر تکون دادن به نشانه منفی از ماشین پیاده میشه ویکتور مثل یه قاصدک ، بی صدا حرکت می‌کنه و پست سر امیلی وارد رستوران میشه . امیلی میزی رو انتخاب می‌کنه که کنار پنجره گوشه رستوران قرار داره و همون جا میشینه ، چند دقیقی پیش خدمت منو رو براشون میاره و دفترچه شو آماده نوشتن می‌کنه بعد از اینکه امیلی سفارش میده پیش خدمت می‌ره سراغ بقیه مشتری ها. امیلی وقتی غذا شوند در حال آماده شدن نگاهی به اطراف میندازه و علاوه بر بررسی آدما فضای اطراف رو هم بررسی می‌کنه . جای زیباییه حداقل روی دکوراسیون رستوران خیلی کار شده . امیلی نگاهش رو به سمت ویکتور میگیره که سرش پایینه و دست به سینه نشسته امیلی لبخند کوچیکی میزنه و میگه :« چیزی شده ؟» ویکتور که انگار از دریای افکارش بیرون کشیده شده باشه سرشو بالا می‌کنه و میگه :« نه ... نه قربان .» _ خوبه بهتره طبیعی رفتار کنی ، دوست ندارم مافیای روس بهمون شک کنن همینجوریشم رابطه خوبی باهاشون ندارم . حواست باشه خطایی ازت سر نزنه . _ متوجه شدم قربان . همان لحظه سباستین سباستین پشت تئودور سوار موتوری که ویکتور رومانوف بهشون داد نشسته و یه جورایی از بادی که به صورتش میخوره خوشش نمیاد ، با بد خلقی رو به تئودور می‌کنه و میگه :« مطمئنی جای درستی میریم ؟درسته رومانوف ها خیلی اصیل هستن ولی نمیتونه از دست مافیای روس نجاتمون بده . » تئودور پوزخندی میزنه و میگه :« چیه نکنه می‌ترسه ازشون ؟» _ نه اون خود مافیای روسه و باید بگم قوانین خودشونو دارن. تئودور لحظه ای خشکش میزنه و بعد می‌خنده و میگه :« نه نه قربان داریم به یه رستوران شیک با غذاهای خوشمزه میریم که حداقل یه دلی از عزا در بیاریم. » سباستین ابروهاشو در هم می‌بره و میگه :« امیدوارم عزای خودمونو اونجا نگیرن.» _ آنقدر نگران نباشید ، رسیدیم . _ خوبه . سباستین وارد رستوران میشه و با دیدن زیبای داخل از بد عنقی در میاد و همینطور که سعی می‌کنه رضایت ش رو پنهون کنه میگه :« سلیقه بدی نداری. » تئودور خنده ای زیر زیرکانه می زند و روی صندلی میزی که وسط سالن قرار دارد می نشیند . سباستین هم بعد از در آوردن کت پشمی بزرگش و مرتب کردن کت و شلوار رسمی اش روی صندلی می نشیند . سباستین همانطور که منو را بررسی می کنه پنهانی اطراف را بررسی میکند و بعد از اینکه سفارشش را اعلام کرد و پیش خدمت رفت منو را روی میز می گذارد و رو به تئودور می گوید :« لازم بود آنقدر تو چشم باشیم ؟» _ قربان اتفاقی نمیفته تضمین میکنم . _ که اتفاقی نمیفته، اره ؟ _ بله من مطمئنم. _ پس بهتره یه نگاهی به میز ساعت ده بندازی . _ چی ؟ تئودور سرش را بر می گرداند و به محض دیدن امیلی آرام بر می گردد و می گوید :« چطور ممکنه ، رسما احتمالش صفره که کسی غیر از من اینجا رو بشناسه . » _ الان احتمالش صد شد . باید باهاشون حرف بزنیم متوجه هستی دیگه ؟ _ منظورتون چیه ؟ _ بعد از نهار باید بریم و یه گپی با انگلیسی های تازه وارد مون داشته باشیم ولی بدون دخالت اسلحه تا سر تو رو به باد ندیم .
میخواسم بگم مطمئنم قرار نیس با مرگ ویکتور حتی یه ذره ناراحت شم یهو قیافمو یادم افتاد وقتی کارلوس چاقو رو کرد تو شکمش(حرفمو پس میگیر-) ~~~~~~~ خب خب خب مثل اینکه یکم قراره با مافیای روس درگیر شیم
«_خطرناک نیست؟ _البته که هست.ترسیدی؟ _نه.نگران شما بودم» اره جون عمت اصلا از قیافت شجاع بودن و صدالبته وفادار بودن میباره🤡 ~~~~~~~ صگ در صگ 🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡
https://eitaa.com/satsojen/7494 اره ~~~ هوراااا هستیییی ممنون
https://eitaa.com/satsojen/7492 یوهاهاها به به ~~~ بلههههه
https://eitaa.com/satsojen/7490 یه سوال- الان سباستین منظورش این بود باید با امیلی حرف بزنن؟ ~~~ آره ولی اونو خودم میگم یکم سخته، البته اگه میخوای خودت بگو
https://eitaa.com/satsojen/7497 اها نه همون خودت بگو مرسی- ~~~ پس الان من بنویسم ؟یا قسمت رستوران رو تو میگی بقیه رو من بنویسم
https://eitaa.com/satsojen/7498 نمیدونم هرجور راحتی میخوای بگو من بنویسم یا هم خودت ادامه بد- (دیشب کلا نخوابیدم پس اگه امشب دیدی دارم گیج بازی درمیارم توجه نکن-) ~~~~~~~ بزار می‌نویسم هر دو مون راحت شیم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/7402 "امیلی" _مسافرین محترم،ما هم اکنون در آسمان پایتخت روسیه،مسکو هستیم.
_ فکر اینجا شو نمی‌کردم سباستین. _ منم همینطور. حالا غذاتو بخور تا سرد نشده مثل اینکه اون هنوز نمیدونه ما اینجاییم . پیش خدمت غذا را برای هر دو میز سرودمرد و بعد دوباره رفت بعد از ۴۵ دقیقه هر دو میز غذای شان تمام شد ، اول امیلی از رستوران بیرون رفت بعد هم سباستین بعد از پوشیدن لباس اش به همراه تئودور بیرون رفت و آهسته بدون اینکه حتی صدای قدم هایشان شنیده شود به دنبال امیلی راه افتادند . ده دقیقه ای می شد که امیلی بدون تغییر سرعت راه رفتنش راهی مستقیم به جایی که نمیدانست را در پیش گرفته بود بدون اینکه به عقب نگاه کند هم انگار می دانست کسی در حال تعقیب اوست . پانزده دقیقه گذشت خیابان ها تقریبا خلوت بود اما امیلی به حرکت ش ادامه داد تا سر انجام وارد کوچه ای تنگ و تاریک شد با اینکه روز بود دیوار های کوچه داخل آن را تاریک می کرد سباستین ناخود آگاه و بی اختیار وارد کوچه شد و با اولین قدم ویکتور او را با لباسش از روی زمین بلند کرد و در آن طرف کوچه با شدت زمین زد . سباستین از درد ناله ای کرد و نفسش بند آمد ویکتور جلو آمد و با لحن تندی گفت :« هی چی میخوای آزمون ولگرد؟ ...» که با دیدن صورت سباستین حرفش را قطع کرد و با تعجب گفت :« سباستین؟» سباستین ناله ای از خشم سر داد و گفت :« لعنت بهت ویکتور.»بعد از روی زمین بلند شد و خاک روی لباسش را تکاند بعد کلاه سیلندری اش که گوشه ای افتاده بود را تکاند و روی سرش محکم مرد و با نگاهی جدی رو به امیلی و ویکتور گفت :« نباید میومدی .» امیلی با قیافه ای که کمابیش سعی میکرد خنده اش را کنترل کند به سباستین نگاه می کرد ، سباستبن میخواست جوابش را بدهد که ناگهان صدای تیزی او را به خود آورد . نگاهش به بیرون از کوچه دوخته شد و بعد از چند ثانیه گفت :« باید بریم .» امیلی گفت :« چرا ؟ چیشده ؟» سباستین از کنار آن دو گذشت و راهش را به سمت ارتفاع پیش گرفت و گفت :« ما جای مناسبی نیستیم، اینجا اصلا جای خوبی برای توقف نیست . » سباستین پا تند کرد سریع تر راه می رفت در حالی که امیلی و ویکتور با بی‌خیالی آرام راه می رفتند. تئودور هم. مانند شبح از پشت مراقب شان بود . چند لحظه ای گذشت همه جا را سکوت فرا گرفت سباستین با چشمانی کرد شده رو به امیلی گفت :« بدوید وگرنه می‌میرید . » _ منظورت چیه ؟ _ لعنتی دیگه دیر شده . بعد صدای کشیده شدن ماشه تفنگ آمد و بعد از چند ثانیه دور تا دورشان را آدم فرا گرفته بود . مردانی با کت و شلوار سیاه و کفش های نوک تیز براق و پالتو هایی قهوه ای رنگ و کلاه های لبه داری مشکی با ماسک مشکی آنها را محاصره کرده بودند ، مردی که به نظر می آمد رئیس بقیه شان باشد جلو آمد و به روسی گفت :« تو منطقه ما چیکار می کنید ؟» سباستین می خواست جواب دهد که ویکتور پیش دستی کرد و گفت :« به شما چه مربوطه؟» مرد لبخندی زد و بعد اخمی کرد که باعث شد اطراف سباستین و تئودور و امیلی و ویکتور سیاه رنگ شود . نیم ساعتی گذشت و بعد سباستین در حالی که به یک صندلی بسته شده بود بیدار شد ، اتاق تاریکی بود که فقط با یک چراغ روی سر سباستین روشنایی کمی داشت . سباستین نگاهی به اطراف ش انداخت و مردی با کت و شلوار را در سایه ها دید که دست به سینه به دیوار تکیه داده . صورتش نامشخص است و ظاهراً مدت کمی منتظر بوده تا سباستین بیدار شود. سباستین گلویش را تر کرد و گفت:« کی هستی ؟» مرد لبخندی شیطانی و دندان نما زد و گفت :«اینو من باید بپرسم. تو کی هستی ؟» _ خودتم می‌دونی سوالت اشتباهه. مرد بی لبخند و جدی شد و گفت :« اینجا توی قلمرو من چیکار می‌کنید؟» _ بد نبود، ولی بیشتر تلاش کن. _ جوابمو بده اینجا تو رئیس نیستی. _ میدونم دیمیتری فقط دارم بهت پیشنهاد میدم بهترش کنی اینجوری از مردم حرف نمیکشن. مرد خنده ای کرد جلو آمد و طناب های بسته شده دور دست سباستین را باز کرد و گفت :« دیر کردی پیرمرد ، دیگه عین قبل تیز نیستی .»سباستین دور مچش را کمی ورزش داد و گفت :« میخواستم به تو فرصت بدم . » _ خدایا ببین کی داره اینو میگه. نکنه به خودت گرفتی که بهت گفتم پیرمرد ؟ _ از واقعیت نمیشه فرار کرد دیمیتری . سرگئی کجاست ؟ معمولا خودش میاد سراغم . مرد با بی‌خیالی درستش را باید موهایش برد و گفت :« دنبال معاملات پر سودشه می‌دونی دیگه ؟» _ اره از دردسر های خانواده دراگونوف با خبرم. _ چی شده که گذرت به اینجا افتاده ؟ _ با رومانوف کار داشتم که یهو مسیرم عوض شد.