2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه مکالمه بین تانجیرو و گیو سان :
تانجیرو : خیلی عذرمیخوام ، تومیوکا سان. سلام ،ببخشید که مزاحمتون شدم گیو سان منم .شما اون جا هستید؟بسیار خب دارم میام تو .
گیو سان : داره میاد تو ؟نه، حتماً گفته که دارم میروم.حتما اشتباه شنیدم.
تانجیرو :گیو سان .
#آموزشزبانژاپنی
511.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
5 روش ملایم برای گفتن «نه» به زبان روسی
متاسفانه، من نمیتوانم.
متاسفم، نه.در مورد رازا
دفعهی دیگر، باشه؟
امروز نه، باشه؟
بگذار در موردش فکر کنم
#آموزشزبانروسی
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
در تلاش برای صدتایی شدن اقیانوسِ آلفرد تا مهر.
یک پست موردعلاقهتون رو از اینجا فور کنید، سه تا پست از چنلتون که دوست دارم رو فور میکنم و تو چند کلمه توصیف میکنم چنلتون رو.
برای تگ ها.
هدایت شده از کاستِرا
اندازه ی هر قفس بستگی به ساعتِ رویش داشت.
ساعتی پا تند کرده بود و ثانیه هایش را میدوید و میله های آن گلوگاه پرنده ی درونش را سفت چسبیده بودند. پرنده مینالید و همه گمان میکردند آواز میخواند.
ساعت دیگری خسته بود. ثانیه هایش چاق بودند، یکی در میان جلو میرفتند. میله های قفس نفس نفس میزدند.
پرنده ی درون آن به خواب رفته بود؛ گاه گاهی چشمانش را باز میکرد، اما پلک هایش زیر وزن سنگینیِ زمان زیاد دوام نمیآوردند و طولی نمیکشید که دوباره به خواب میرفت.
یکی از ساعت ها کار نمیکرد. گویی ثانیه هایش مرده بودند. میله های قفس مثل میت سرد بودند. پرنده ی آن، نه مینالید، نه میخوابید. سال ها منتظر بود، منتظرِ گذشتنِ ثانیه ی اول.
سال هایی از پسِ آن سال ها گذشتند، قفس های دیگر چاق میشدند، لاغر میشدند، تنگ میشدند، اما او دیگر قفسی نداشت.
قفسِ او در پیچ و خمِ زمان همچون جسدی در اعماق خاک، تجریه شده بود.
و او هنوز زندانی بود؛ در ثانیه ی اول.
#ava
هدایت شده از تقدیمیون
دنیایی برای سایهها...
باید در کنارش مینشستی و با او همصحبتی میکردی تا بدانی واقعا کیست.
روزی، دو فنجان قهوه ریختم و کنارش روی کاناپه نشستم. از او پرسیدم:
"در مورد آرزوهایت چطور فکر میکنی؟"
کمی تامل کرد. لبش را به قهوه تر کرد. سپس گفت:
"راستش...دلم میخواست میتوانستم به تمام زبانها سخن بگویم. به همهی کشورها سفر کنم. تک تک کتابها را بخوانم و در نهایت برای لحظهای، حقیقت زندگی را دریابم..."
رویایش زیبا بود. شاید قهوهای با رگههای طلایی! شاید قلب او میدانست فرق رویا و آرزو چیست...!
_سکوت نوشته_
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
دنیایی برای سایهها... باید در کنارش مینشستی و با او همصحبتی میکردی تا بدانی واقعا کیست. روزی، دو
خیلی ممنونم ،بسیار زیبا نوشتی ✨❤️
https://eitaa.com/satsojen/7769
عه خوش بگذره
دیگه شب بیداریا کم میشه
~~~~~~~
امیدوارم
یه حمایت کوشولو پلیز؟🥹
https://eitaa.com/joinchat/2208827054C9f4a889519
~~~~~~~
حمایت کنید بچه ها
فرمانروا فیلم کمدی چی سراغ دارین
~~~~~~~
نمیبینم زیاد خب اخراجی ها ؟
https://eitaa.com/satsojen/7795
عه خب مرسی
~~~~~~~
شرمنده نتونستم کمک کنم
فدات
هدایت شده از سکوتنوشته_
عزیز من؛ چایت سرد شد! چایت را بنوش، نگران فردا مباش. هرچه میخواهد بشود؛ وقتی دستانمان یکدیگر را در آغوش گرفته باشند، چه اهمیتی دارد اگر طوفان بگیرد یا برف تا زانوهایمان بالا بیاید؟ چه کسی اهمیت میدهد اگر باران، تمام لباسهایمان را خیس کند؟
دستانت را به من بده، لبخند همیشگیات را بزن، چایت را بنوش و با من بیا! تا آنجا که چشم کار میکند امید است و پس از آن آینده؛ باهم میگذریم، هرچه میخواد بشود، بشود!
استکانت را بده، چایت سرد شد، بگذار چایی تازه برایت بریزم!
_سکوت