https://eitaa.com/satsojen/7860
دیلیت زدم-
#نایریکا
~~~~~~~
نرو کجا آخه ...
دلم تنگ میشه برات...
هدایت شده از ذهن اشفته من (๑•﹏•)
تفاوت بین انسانی که هم اکنون هستید و کسی که قرار است پنج سال بعد باشید، در مردمی است که در این مدت با آنها معاشرت کرده و کتابهایی است که در این زمان مطالعه خواهید کرد.
برنده با تو
#جان_سی_مکسول
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
"تندتر، تندتر، میخواهم به آسمان برسم، به ستارگان درخشان دست بزنم"♟
همهمه، صدای فریاد، صدای دوستی های بی بهانه، دوستی های از ته دل، دوستی هایی که دوست هستند اما نام یکدیگر هم نمیدانند، فریاد های شادی، زمین خوردن هایی که فردا بزرگ شوی یادت میرود، یادتان رفت، مگر نه؟ قهر کردن های ثانیه ای، لحظات زندگی، جایی که زمان باید میایستاد تا بازی ها تمام نشوند، دوست ها خداحافظی نکنند، شب نشود و ماه برای درخشش بیاید، شب شود و وقت رفتن، وقت خلوت شدن پارک، وقت تعریف های پشت سر هم، نفس نفس زدن ها و شوق فردا.
بچه ها که در صف میایستند تا سوار تاب شوند، دختر ها و پسر ها پشت سر هم، با شوق پرواز، پرواز به سوی آسمانی که به تاریکی رسیده.
متفاوتاند، هر کس به شکلی سوار میشود، به شکلی تاب میخورد، یکی همراه دارد و یکی ندارد، یکی پاهایش به زمین میخورد و یکی هم آنقدر کوچک است که فقط یکبار هلش میدهند، اوه خدای من، چطور آنقدر بزرگ شدیم؟ چطور شد که یادمان رفت، چطور شد که دیگر به پارکی نرفتم که از آن دل نمیبستم، باورش سخت است، بزرگ شدیم، بزرگ شدم؟
تو بگو دروغ است، بگو کودکیم، ما دروغ بگویم به جهنم میروم اما تو که نمیروی، پس بگو تا خیال ببافم، تا با شوقی بی حد منتظر فردا شوم.
https://eitaa.com/satsojen/7812
اهم اهم اهم
بعد مدتی دراز سلامممممممم(رفتم نشستم رو ماه گریه کردم)
چخبرا پادشاه من(بابایی🤣🤡)
دلم تنگ شده بود براتتتتتتتت
میدونی وقتی این پیامو دیدم چقد ذوق کردم؟ جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ ✨😭😭😭😭
#هیناتا
~~~~~~~
سلام دخترم ... چیز هینا چان
وای چراااااا
سلامتی عدس میخورم
منم همینطور
واقعا ؟عرررر😭
هدایت شده از سکوتنوشته_
دختر میان جمعیت ایستاد. شمشیر نقرهایاش را بر زمین کوباند و بانگ برآورد:
«آهای مردان متظاهر! نفرت انگیزانِ عاری از شرف و انسانیت! هان، چه شد؟ چرا رنگتان پریده؟ فکر نمیکردید زنی نحیف اندام حریفتان شود نه؟ خندهدار است. جربزه؟ شما بزدلان به چه چیز خود میبالید؟ ثروت؟ مقام؟ هیکل؟ به خودتان بیایید! شما لعنتیها هیچ ارزشی ندارید. ذرهای از شما تهی مغزها نمیترسم... اینجا را ترک میکنم و میخواهم ببینم، اگر جرات دارید نزدیک بیایید تا نشانتان دهم چقدر میارزید!»
دختر بعد از فریاد زدن این جمله، پوزخند زنان سالن اجتماع را ترک کرد...
_سکوت
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
دختر میان جمعیت ایستاد. شمشیر نقرهایاش را بر زمین کوباند و بانگ برآورد: «آهای مردان متظاهر! نفرت ا
وای منم با این عکس نوشتممممم ولی این نبود یه چیز دیگه بود
https://eitaa.com/silent_words_13/601
فکر نکنم باشه میگردم اگه نبود میفرستم
خونش از این همه بی عدالتی به جوش آمده بود . طوری عصبانی بود که حتی بعد از سلاخی تمام آن ها باز هم آتش انتقام قلبش خاموش نشده بود . هنوز هم وقتی نگاهش به چشمان کسانی که بعد از آن جنگ به خدمت اش در آمده اند ، می افتد ترس را می بیند . اطاعت شان از احترام نیست ، بلکه از ترس است . ترسی که هیچوقت نتوانست از خود دور کند . همه او را عجیب ترسناک می شناختند . با یاد آوری این ها گذشته اش هم برایش تکرار می شود .
لحظه به لحظه
تمام کودکی اش که جلوی همین انسان ها نیست و نابود شد . همین مردم بودند که وقتی کودک شان به او نگاه می کرد اخطار به دوری از او می دادند و تذکر . اینانی که اکنون تاوان نابودی کودکی این زن را با نابودی کشورشان و به خدمت گرفته شدن سربازان شان می دادند . پس از اکنون یاد می گرفتند چگونه با بانوی خون رفتار کنند . تا با گستاخی هایشان آسیب بیشتری به خودشان وارد نکنند . نابودی شان تقصیر خودشان است .ولی شاید دردی که با هر دیدار با این مردم حس می کند مقصری نداشته باشد . هر گاه به چشمان معصوم کودکی می نگرد قلبش بیشتر از همیشه تیر می کشد . انگار که او مصبب نابودی آینده آن کودک است .
شاید هم ...
همینطور است ...
روز بسیار سختی بود . وهم انگیز هراس انگیز و ترسناک.
مدت ها می شد که به ماموریت نرفته بود . البته بعد از کشتن پادشاه و سران این کشور سه سالی می شد که به ماموریتی ابدی کشیده شده بود . حکومت بر مردمانی که خود تسخیرشان کرده بود . نه تنها زمین بلکه نفرت شان را هم تسخیر کرده بود .از این نفرت خوشش می آمد چون همین نفرت باعث پایان دردی که در قلب اش حس می کرد بود . شاید هم درد اش را بیشتر کرده بود .
آن روز کودکی میان سایه ها او را تعقیب می کرد .کودک بی صدا بود ولی حسش نمی گذاشت ترس را مخفی کند شاید هم ترس نبوده مثل زن آتش انتقامی در سینه داشته که نیاز به آرام شدن داشته است .
زن نگهبان دروغین ش را از خود دور می کند . بعد از چند دقیقه...
- بیا بیرون کوچولو میدونم اون جایی.
- نمیدونی چقدر برای کشتن ت صبر کردم ...
ثانیه ای گذشت و صدایی نیامد ولی تیغه خنجری به رنگ مشکی در میان شکاف بین موهای زن رد شد و بر شانه اش نشست .
خون مانند آب روان بیرون می ریخت ولی چهره زن تغییری نکرد در عوض سرش را چرخاند تا چهره کودک را ببیند . چهره ای که تقریبا داشت به چهره قاتل جدید سلطنت تبدیل می شد . وارثی محکم بر جایگاه او.
خنجر کودک ثابت بود و لرزشی در دستانش احساس نمی شد ولی چهره اش پر از اشک بود .سنش به پانزده سال نمی رسید ، اینطور اشک ریختن فقط یک معنی دارد .... وارث درستی بر جایگاهی نشسته .
زن دست اش را روی دست کودک گذاشت و خنجر را با شدت بیرون کشید . کودک از کار زن حیران مانده و چشمانش به بزرگی ترس وجودش شدند .
حال او مانده بود و کودکی با چشمان خیس .شانه اش هنوز خون ریزی داشت ولی به جای آن دست کودک را با پارچه ای پاک می کرد . چند دقیقه ای سکوت بین آن دو حکمرانی می کرد که بعد ...
ندای کودک از سر اعتراض بر آمد :
- چرا داری این کارو میکنی ؟
- چون دستت پر از خونه .
- منظورم ... تصرف دنیاست ...
- من تصرف ش نمی کنم . فقط ... دارم بهترش می کنم .
- ولی تو ...
- میدونم . سرزمین تون رو ازتون گرفتم آدمای زیادی رو به قتل رسوندم و آینده بچه های این کشور رو نابود کردم .خوب میدونم چیکار کردم .
- ولی حتی یه بار خودتو جای اون بچه ها گذاشتی که بفهمی چه حسی دارن ؟
- من این کارو بکنم ؟
زن خنده بلندی سر داد و کودک حیران تر از پیش سوالش را دوباره پرسید :« اصلا تا حالا سعی کردی ؟»
چهره زن جدی و بی روح شد :« من تمام زندگیم جای این بچه بودم . تمام عمرم . ولی شماها هیچکدومتون حتی یه لحظه هم سعی نکردید جای من باشید . حتی الان هم خودت اومده بودی منو بکشی بدون اینکه بفهمی چی بهم گذشته .»
- من ... من ....
- جواب همتون به تموم کارایی که با من کردید همینه . حالا آزادی که بری یا منو بکشی دیگه برام مهم نیست چه اتفاقی میفته .
- تو ...
- کارت رو بکن بچه .
- فقط یه سوال ازت دارم .
-بگو ...
- چرا وقتی گذاشتی نگاهبان هات برن و بعد باهام حرف بزنی؟ میتونستی همون جا راحت از شرم خلاص بشی .
- چون ... تو هنوزم یه بچه ای . دستت به خون آدم پاکی آلوده نشده . علاوه بر اون ، اون نگهبان ها دشمنان من هستن . هیچوقت بهم وفادار نبودن و نخواهند بود .
- پس تو چی ؟
- من ؟
- برای تو چه اتفاقی قراره بعدش بیفته ؟
- شاید این جا به دست تو بمیرم ... شاید هم روحم رو تسلیم کنم .
- تسلیم کیا ؟
- مردم این شهر .
- ولی ...
- اره میدونم رقت انگیزه .
- مردم همین شهر من رو برای قتل تو فرستادن .
- خب ؟ پس چرا منتظری ؟انجامش بده
- خب ... راستش الان ...اون قدر ها هم مطمئن نیستم که کارشون درست باشه .
- میخوای چیکار کنی ؟
- نجاتت میدم .
#سباستینمککویین
- جسمم رو نجات میدی با خاکستر روحم چیکار میکنی ؟
- التیام روحت با خودم .
- تو واقعا بچه متفاوتی هستی .
- نمی خوام به آدم خوب دیگه رو هم از دست بدم .
- میخوای وارث من بشی ؟
- فکر کنم تنها راهی باشه که بالاخره مردم این شهر درکت کنن.
- اگه تو پیشم بمونی دیگه نیازی به این شهر و مردمش ندارم .
- چشمات دیگه متلاطم نیست . آروم شدی .
- تو آرومم کردی . اولین کسی هستی که اینطور درکم کرده .
زن بار دیگر برای آخرین بار پلک زد و بعد چشمش را بر هوای ابری و سردی که به صورت اش می خورد بست و روی دستان کودک بیهوش شد .آن روز هیچکس نفهمید بین آن دو واقعا چه اتفاقی افتاد ولی بعد از آن ناممکن هم ممکن شد.قلبی سنگی و سخت نرم شدودرنگاه کودک غرق شد . در آخر که می داند که پایان چیست ولی همه این را به عنوان پایان بانوی خون می دیدند.
پایان
#سباستینمککویین
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
وای منم با این عکس نوشتممممم ولی این نبود یه چیز دیگه بود
منظورم اینه با یه موضوع دیگه نوشتم
هدایت شده از وروجک سیاسی 🇮🇷🇵🇸
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر جلوی غارت داخلیها گرفته شود، نیازی به کاسهلیسی خارجیها نیست ....
#دیدن_این_فیلم_جرم_است
@vorojaksiyasi