eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
78 دنبال‌کننده
369 عکس
865 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
اوکی شب بخیر ~~~~~~~ شب بخیر
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
سلام بچه ها به کمک تون نیاز دارم
با کد معرف من PEY-TNXBHN در پیگرد ثبت‌نام کن؛ هر دومان سکه هدیه می‌گیریم. https://myket.ir/app/com.peygard
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
یه وقتایی، همون وقتا که دلم برات تنگ و مغزم از فکر کردن خسته میشه، لحظه‌ای که چشمامو می‌بندم، تو رو می‌بینم. مقابل من وایستادی. سالم، خوشحال، با یه لبخند گنده. از همونا که وقتی دستامو می‌گرفتی و منو توی هوا می‌چرخوندی می‌زدی. دلم برای صدات تنگ شده. صدای خنده‌هات. حتی دیگه یادم نمیاد چطوری بودن! وقتی برای همیشه اینجا رو ترک کردی من چند سالم بود؟ هشت؟ نُه؟ یادم نیست. کاش یادم بود. اما خوب یادمه وقتی گفتن خدا بیامرزتش، آدم خوبی بود. آره، تو آدم خوبی بودی. خیلی خوب. حتی زیادی خوب. حداقل برای من... فراموشت نمی‌کنم. هیچ وقت! این قولیه که به خودم دادم. "فراموش نکن چه کسایی توی زندگیت، مثل مداد رنگی، دنیای معمولیت رو رنگی و قشنگ کردن!" و راستش... تو مداد رنگی سبز منی! :) _سکوت
هدایت شده از کاستِرا
غروب خورشید بر طبلِ غم می‌کوبید. غمی زیر پوستی که مانند خون در رگه های شهر، جریان داشت. شهرِ غریبی بود، هیچکس از خودش نپرسید چرا یک کودک تک و تنها میانِ کوچه پس کوچه ها راه افتاده است. شاید اصلاً هیچکس او را ندید.. آنموقعی که راف از خانه بیرون زد، هنوز یکساعت به غروب مانده بود. مهدکودک در آن هنگام تعطیل بود و راف تصمیم گرفت راهش را به سمت دیگری کج کند. سمت دیگری که نمی‌دانست به کجا می‌رسد، ولی می‌خواست که بداند. از یک جایی به بعد آنقدر غرق محیط اطرافش شد که کاملاً یادش رفت برای چه از خانه بیرون آمده است. هرچه جلوتر می‌رفت طول خانه ها بلند تر می‌شدند و از تعداد درختان کاسته می‌شد. برای رافی که تا به حال فقط مسیر خانه به مهدکودک و خانه به کافه و محوطه های اطراف آن ها را دیده بود، این مکان دنیایی جدید محسوب میشد. _پسر کوچولو گم شدی؟ راف سرش را برگرداند و مردی را دید که شبیه مُرده ها بود. چشم هایش ماتِ مات بود. تهی از زندگی؛ خالیِ خالی. _گم شدی آره؟ و حالا مردِ مُرده داشت نزدیک تر می‌شد. احساسی به راف می‌گفت در آن لحظه نباید آنجا باشد. _اگه جایی رو برای موندن نداری می‌تونیم با هم بریم خونمون راف اصلا درک نمی‌کرد چرا موهای تنش سیخ شده اند. _پنیر که می‌خوری، آره؟ لبخندِ دندان نمای مرد، به هرچیزی شباهت داشت جز لبخند. حدقه ی چشمانش گشاد شده بود، چشمانش تاریک تر شده بودند. دستش را به سمت جیبِ ژاکتش برد. _میگن پنیر آدمو خنگ می‌کنه. مرد دستش را از توی ژاکتش بیرون آورد. . دستمالِ نمناکی در دستش بود. راف چند قدم عقب رفت. صورت مرد در نظر راف همان حسی را برایش داشت که وقتی لبه ی پشت بام می‌ایستاد. پس چشمانش را بست و امیدوار بود وقتی چشمانش را باز می‌کند، دیگر کسی را نبیند.
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر درآب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتررا پدید آرید آن زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفردرآب دارد می کند بیهوده جان قربان! آی آدمها که برساحل بساط دلگشا دارید نان به سفره جامه تان بر تن یک نفردرآب می خواند شما را موج سنگین را به دست خسته می کوبد بازمی دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را زراه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود وهرزمان بی تابیش افزون می کند زین آب ها بیرون گاه سر، گه پا. آی آدم ها! او زراه دوراین کهنه جهان را باز می پاید می زند فریاد و امید کمک دارد آی آدم ها که روی ساحل آرام ، درکار تماشائید! موج می کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش می رود نعره زنان، وین بانگ بازازدورمی آید آی آدم ها! و صدای باد هر دم دلگزاتر در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آب های دورونزدیک باز درگوش این نداها آی آدم ها!
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
سوال منم همینه تام عزیز! Why do I always want the things that I can't have? چرا همیشه چیزایی رو می‌خوام که نمی‌تونم داشته باشم؟ انگار خواستار و اقبال من مثل دو تا خط موازی، هرگز قرار نیست به هم برسن. ولی البته که من هنوز امیدوارم! می‌دونی چرا؟ چون ریاضیدان‌ها اخیراً به یه فرضیه رسیدن که احتمال میده دوتا خط موازی یه جایی به هم می‌رسن. به نظرت شدنیه؟ و بله بازم حق با توئه چون دقیقاً توی خط بعدی آهنگ میگی: It's so sad... این خیلی غم انگیزه... و آره، واقعاً هست :) _سکوت
خدا حفظمون کنه یخورده هم معمولی بودن تزریق کنه ~~~~~~~ آمین
https://eitaa.com/satsojen/7871 وای این😭😭😭😭 ~~~ ارههههه یادت بود ؟