eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
77 دنبال‌کننده
370 عکس
873 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
تقدیمی از:https://eitaa.com/ztjxxjfxtk برای:https://eitaa.com/satsojen نویسنده:کیت فیلم: هری پاتر سلبریتی:بازم کیت وینسلت
https://eitaa.com/satsojen/7952 ابراز علاقه... نخیر باید بیای بگی نگی خودم حس میکنم بعدش میام میزنمت ~~~ اهاااا امم چشم
فرمانروا شما پرایوت یا یه چنل دیگه که همینجور هر متنی به ذهنتون رسید رو بزارید؟ بنظرم خیلی باحال در میاد 🫡 ~~~ راستش خیلی شلوغم برای همین ممکنه برای مدت زیادی خلوت بمونه و احتمالا نتونم بهش برسم
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
ظهر تون بخیر
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
باز هم ستاره‌ها سقوط کردن جونی عزیز! برای بار چندم؟ نمی‌دونم. سقوط، سقوط، سقوط. جوجه پرنده‌ها کی پروازو یاد می‌گیرن؟ اینم نمی‌دونم. چه وقت همه چیز برای تو درست شد؟ یا حداقل بهتر شد. حداقل اینه که از اون سقوط‌های مکرر نجات یافتی. آره خوب می‌دونم؛ سقوط برای انسان‌ هیچ وقت پایان نداره. اما خب... بالاخره اوضاع بهتر که می‌شه، نه؟ راستش من از بابت زندگی یا چیزای دیگه ناامید نیستم. من فقط از شنیدن دعواهای آخر هفته، محکوم شدن، متهم شدن، حرف شنیدن، نصیحت شنیدن، من از خانوادم خسته شدم. ناامید شدم. درمونده شدم. جونی عزیز! امروز هم ستاره‌ها طوری سقوط کردن، انگار باز هم تقصیر من بود... از سقوط کردن واقعاً خسته شدم. کاش جوجه پرنده‌ها زودتر پرواز رو یاد بگیرن...! _سکوت
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
در روزگاری که همه برای فکر پول و مقام و رتبه و شهرت در تکاپو هستند؛ من به دنبال شرافت و انسانیت می‌دوم. آن جمله را فراموش نکرده‌ام که می‌گفت: "وقتی غذایی برای خوردن نباشد، چه کسی به شرافت اهمیت می‌دهد؟" من! من اهمیت می‌دهم. حاضرم از گرسنگی بمیرم اما دستم را برای دریافت غذا مقابل افراد پست فطرت و خسیس دراز نکنم. آیا این اسمش شرافت است؟ نمی‌دانم. اعمال زیادی را به اسم شرافت و انسانیت در ما پرورانده‌اند. اما چه کسی می‌داند حقیقت شرف و جود انسانی در کجا یافت می‌شود؟ هیچکس نمی‌داند. مردم فقط تظاهر می‌کنند که سر از همه چیز در می‌آورند. مردم هیچ نمی‌دانند. این جماعت بویی از ژرفای حقیقی انسان بودن نبرده‌اند... _سکوت
هدایت شده از کاستِرا
در مغاره را باز کردم و وارد شدم. نگاهی به خوراکی های خوشمزه ولی به اندازه ی پول خون پدرِ پدرجدم انداختم. چیپس، پفک، پاستیل، لواشک، بستنی... من عاشق بستنی ام. وقتی کلاس دوم بودم مامانم یک سکه ی ۵۰۰ تومنی کف دستم میگذاشت و میگفت: «برو برا خودت بستنی بخر.» اونموقع ها یک شیشه ی بزرگ، ازونایی که واسه ترشی انداختن استفاده میشد را پر از سکه کرده بودم. یادش بخیر، سکه هم دورانی برای خودش داشت. سر برگردوندم و نگاهم افتاد به فروشنده که زل زل بهم نگاه می‌کرد و منتظر بود دستمو دراز کنم سمت یه خوراکی ای، تایدی، هرچی... نگاهی به ساعتم انداختم و دیدم نیم ساعتی میشه که دارم تو مغازه راه میرم.. توی افکار خودم غرق شده بودم و زمان چشم منو دور دید و یورتمه کنان منو قال گذاشت تقصیر من چیه؟ تقصیر این قیمت های سرسام آوری‌ست که مغز آدمو آف یا شایدم اوف میکند دوباره یه نگاه به فروشنده انداختم. با خودم گفتم: «زشته همینجوری برم بیرون. بزار حداقل یه بهونه ای بیارم بگم فلان چیزو نداشتید» به پیشخوان نزدیک شدم +سلام آقا _سلام بفرمایید +پنیر کپک دارید؟ _آره تازه از تهران برامون اومده، هیچکس دیگه ای نداره، توی یخچاله برو بردار +نودل لواشک دارید؟ _بله هفته ی قبل موجود کردیم +سیر سیصدساله دارید؟ _آره تو انبار داریم، اگه بخوای میرم میارم +ژله با طعم تخم مرغ چی؟ _اونم داریم +آبنبات لبوبویی چی؟ _داریم +بستنی با طعم کله پاچه چی؟ _موجوده +با طعم اسفناج؟ _داریم +با طعم زردچوبه؟ _تا فردا هر طعمی رو نام ببری من میگم دارم +بستنی زی زیگولو چی؟ دارید؟ _بله اونم داریم +چجوری؟ اونکه 10 ساله که دیگه تولید نمیشه... _ما مغازه دارا کار خودمونو بلدیم دیگه... نه اینجوری نمیشود؛ هیچ جوره کم نمیاورد. لابد بهش بگم سوسک سوخاری و خرچنگ بریان و کروکدیل کبابی میخوام، چشمی می‌چرخاند و جوری که انگار طبیعی ترین کالای دنیا را از او درخواست کردم میگوید «تو انبار موجوده» ولی کور خوانده است. منم هیچ جوره قصد ندارم کم بیاورم +پس شما همه چی دارید... _بله بله. همه چی! +یعنی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد... _بله همینطوره +پس یک کیلو شیر مرغ بدید. _چی؟ با لبخندی که همه ی بناگوشم را فرا گرفته بود گفتم: اگه ندارید که برم _نه، داریم. یه دیقه وایسا الان میارم حالا نوبت من بود که بگویم چی؟ و آقای مغازه دار لبخندی به پهنای بناگوشش بزند.. _مغازه ی ما خاصه عمو جان. برا همین مرغاشم خاصه. مرغای ما چند منظوره ان. هم شیر میدن هم تخم مرغ عقب عقب میروم. با حالت عجز و التماس میگویم: «اصن میدونی چیه؟ من شکر خوردم . همه ی اینا رو گفتم که بهونه بیارم چیزی ازت نخرم» مغازه دار با بطری ای که رویش نوشته بود شیر مرغ فردِ اعلا از پشت پیشخوان بیرون آمد _نه دیگه نشد. داری دبّه در میاری. مگه شهر هِرته بیای یه ساعت وقت منو بگیری و تهشم هیچی نخری؟ +من که گفتم شکر خوردم. اصن بگم غلط کردم خوبه؟ راضی میشی؟ اصن تو دست من پولی میبینی؟ پولم کجا بود آخه که بخوام چیزی بخرم _اشکال نداره. تو بیا بخر، من خودم میفرستمت سر کار. به صاب کارِت هم میگم حقوقتو بجا اینکه بده به تو، بده به من که حسابمون صاف بشه. چطوره؟ همینطور که عقب عقب میرفتم و اونم هر قدمی که عقب میرفتم یک قدم به سمتم می‌آمد، دستم دستگیره ی در را لمس میکند و در کسری از ثانیه برمیگردم و در را باز میکنم و مثل میگ‌میگ پا به فرار میگذارم. مغازه دار هم که قشنگ نشون داد زرنگ تر از من‌است و می تواند صد تای من را در جیبش بگذارد، از پشت سر پا به پایم می‌دود . _کجا؟شیر مرغتو نبردی که... +کمکککک _با صاب کارِت هماهنگ کردما! از یک دیقه و سی ثانیه دیگه میتونی بری سر کار +چجوریی؟؟ _آخه صاحاب معدنه داداشمه، به محض اینکه یه بشکن بزنم برام نیروی کار استخدام کنه. خیلیا رو همینجوری فرستادم سر کار +چیییییی؟ _کارش اصلا سخت نیستاا، فقط میری تو معدن چند تا سنگ جا به جا میکنی. +یکی به دادم برسههه به نفس نفس افتاده بود _فک کردی فرار کنی میتونی از دستم در بری؟پسر عموم شهرداره. میگم وجب به وجب شهرو با تیم سگای جستجوش بگردن پیدات کنن +من ازین شهر میرممم _فک کردی ازین شهر بری خلاص میشی؟ پزشکیان عموزادمه، بهش میگم دستور صادر کنه کل پلیسای مخفی و غیر مخفیش بیوفتن دنبالت +من ازین کشوررر میرممم _ممنوع الخروجت میکنم +قاچاقی میرممم _فک کردی قاچاقی رد شی تمومه؟ من با همه ی رئیس‌جمهورای کشورای همسایه رفیقم. میگم پیدات کنن پدرتو در بیارن! +تو کی هستی لعنتییییی _من... در این لحظه: زمان ترمز میگیرد و همه چیز اسلوموشن می‌شود... صدا قطع می‌شود... در و دیوار و خزنده و پرنده و چرنده و جمیع موجودات سراپا گوش می‌شوند... همه ی خبرنگار های دنیا میکروفون به دست و به حالت نیم خیز منتظر فاش شدن هویت آقای مغازه دار هستند... به راستی او کیست؟ _به من میگن بتمنی... +یا خداااااااااااااااااااا
سلام. داستان‌پادشاه‌و‌سربازو‌تا‌اینجا‌خوندم‌و... شخصیت‌پردازی‌توش‌از‌خیلی‌چیزا‌پررنگ‌تره،‌هرچند‌که‌راوی‌سوم‌شخص‌جزئیات‌پردازی‌رو‌مختل‌میکنه. زبان‌راوی‌یکم‌شتاب‌زده‌است. امادرهر‌حال‌موضوع‌وقلمت‌طوری‌بود‌که‌آدم‌دلش‌میخواست‌ببینه‌بعدش‌چی‌میشه. موفق‌باشی... ~~~ وای خیلی ممنونم که نظر دادی ✨❤️ سعی میکنم بهترش کنم
یه‌بار‌گفتی‌رنگ‌چشمای‌وینست‌بنفش‌و‌زمردیه‌،یهبارم‌یه‌جای‌دیگه‌گفتی‌قهوه‌ای،آخر‌کدومه؟ ~~~ وینسنت چشماش قهوه ایه احتمالا حواسم نبوده درستش کردم