eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
78 دنبال‌کننده
377 عکس
887 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
زخم بعدی روی گونه چپش قرار داشت و تا فک کشیده می‌شد. برخی جاهای آن سفید بود، گویی پوست سیاه لوگان از بین رفته بود و قسمت سفیدش باقی مانده بود. ترسناک بود. الایجا احساس کرد دلش خالی می‌شود، اما سعی کرد قوی به نظر برسد، سعی کرد لبخندش را حفظ کند و به لوگان نشان دهد کنارش است. پس از گذشت چندین دقیقه بالاخره دکتر عقب رفت:《اینم از این. بانداژ دست‌هات فعلا بمونه بهتره چون یکم بیشتر سوختن. از نظر من اگه یکم دیگه پیشمون بمونی بهتر باشه ولی همراه‌هات می‌گفتن ترجیحتونه که تا کریسمس برگردید خونه. اشکالی نداره فقط داروها و پمادهات رو مرتب استفاده کن و اینکه یادت نره پسر، تو یه قهرمانی. عین اون آتش‌نشان‌هایی که این چند وقته می‌دیدی.》 دستش را روی شانه او گذاشت و چشمک زد. لوگان لبخند زورکی زد:《میتونم... خودمو ببینم؟》 لبخند الایجا خشکید. دکتر کمی مکث کرد:《آره حتما. به هر حال آدمای خوش تیپ دلشون واسه صورتشون تنگ میشه نه؟ درک می‌کنم منم اگه همش اون باندها رو صورتم بود دلم می‌خواست به محض باز کردنشون خودمو دوباره نگاه کنم و از صورتم لذت ببرم. البته من که مثل تو خوشگل موشگل نیستم》 خندید و آیینه‌ای را از گوشه اتاق برداشت. آیینه را داد و با پرستار از اتاق خارج شد. لوگان نفس عمیقی کشید و آیینه را جلوی صورتش گرفت. وقتی لوگان برای اولین بار زخم‌های بدن اسپایک را دید همچین نگاهی داشت، با این تفاوت که حالا نگاهش درد خیلی بیشتری در خود داشت. دردش آنقدر زیاد بود که الایجا احساس کرد صدای ترک برداشتن قلب او را می‌شنود. قدمی به جلو برداشت:《لو...》 لوگان حرفش را قطع کرد. چشمانش پر اشک شدند، آیینه را پایین گرفت و به الایجا نگاه کرد:《میشه... میشه بری بیرون؟》 الایجا نزدیک‌تر شد:《لو اشکال...》 لوگان فریاد زد:《بهم نگو اشکالی نداره وقتی نمیتونی بفهمی چه حالی دارم.》 الایجا التماس کرد:《می‌فهمم》 لوگان اشک‌هایش را رها کرد و فریاد زد:《فقط برو بیرون الایجا برو.》 الایجا کمی مکث کرد، چشمان خودش نیز از اشک می‌سوختند. برگشت و از اتاق بیرون رفت، به محض بستن در، صدای شکستن شیشه آمد.
هدایت شده از 151.
تقدیمی داریم چه تقدیمی ایی (ظرفیت محدود: 8/10 تا) این پیام رو فوروارد کنید تو کانالتون و لینکش رو بفرستید ناشناس کانال که تو بیوگرافیه تا شخصیت شما تو فیلمی که بر اساس کانالتون ساخته شده رو چت جی پی تی طراحی کنه🙏🏻✨ (متناش قوی نیست ولی میشه خوند) کانال من لینکش خصوصیه و ممکنه قبلاً ریم شده باشید. اما اگه لینک میخواید پی وی پیام بدید: @mahdi_151
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
ظهرتون بخیر
✣✤✥✦✧✯✮✭✬✫✪✩✰✱✲✽✾✶✷ پرونده شخصیتی شماره ۱۵ ✨️اوسامو دازای✨️ از من به این چنل ناناز ✿✼✻✺✹✸❀❁❂❃❅❆❈❉❊❋
هدایت شده از کاستِرا
به خود می‌پیچیدم. _عزیزم میدونی چقد دلم برات تنگ شده؟ چه خاطراتی باهم داشتیم، چه ساعتایی رو باهم گذروندیم. یادته با دوستام که میومدم اینجا، همش میومدم پیش تو؟ بعد هر وسیله ای که سوار میشدم میومدم پیش تو تا آرومم کنی. جات خالی چند دیقه پیش هم ترن هوایی سوار شدم. +اِهِم _ای بابا.. عزیزم به پارازیتای ملت توجه نکن. کجا بودم؟ آهان داشتم میگفتم همین الان از ترن هوایی اومدم. عجب چیزی هم بود، هر لحظه احساس می‌کردم دیگه اینجا تهشه، ولی انگار تهش بینهایت بود، آخرشم نتونستم تهشو ببینم، از وسطش دیگه چشامو بستم. چشامو که باز کردم یه راست اومدم پیش تو، پیشِ عشقِ دلم +اِهِممم _یارو مگه دارم با تو حرف میزنم که خجالت میکشی؟ سرت تو کار خودت باشه. عزیزم ببخشید که خیلی دیر به دیر بهت سر میزنم، دیگه دوستام هر کدومشون کار و باری دارن، دیر به دیر میایم شهربازی. ولی ناراحت نباش من تا ابد فقط به تو وفادار میمونم. کسای دیگه ای بودن که برم پیششون. ولی من هیچوقت به تو خیانت نمی‌کنم. در باز شد. مردی که صورتش مثل گچ سفید بود در آستانه ی در ایستاده بود:«دیوونه ای؟ از تیمارستان فرار کردی؟» آنچنان سریع او را کنار زدم که نزدیک بود با مخ روی سرامیک فرود بیاید. _وای دستشوییِ عزیزم بالاخره دارم میام پیشت
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
برف سنگینی در حال باریدن بود. دخترک دستانش را در جیب‌های پالتو قهوه‌ای رنگش فرو برد. به چکمه‌های همرنگ پالتویش که تا نصف توی برف فرو رفته بودند نگاه کرد. بعد سرش را بالا آورد و اطرافش را جست‌وجو کرد. دختر کوچکی _شاید ۵ ساله؟_ دست پدرش را گرفته بود و لبخند زنان برایش از دوستی که دو روز پیش در پارک پیدا کرده بود حرف می‌زد. دختر دوباره به چکمه‌هایش نگاه کرد. دستی نداشت که بگیرد. فردی را نداشت که برایش از کتابی که سه روز پیش با اولین حقوق شخصیش خریده بود بگوید. کسی به او لبخند نمی‌زد! قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. با خود اندیشید: "هیچکس اهمیت نمی‌دهد. هیچکس اهمیت نخواهد داد." به برف‌هایی که سراسر خیابان را پوشانده بودند می‌نگریست. باز هم اندیشید: "چرا هیچکس اهمیت نمی‌دهد؟" "چرا"های داخل سرش آزارش می‌دادند. رهایش نمی‌کردند. به صدای قدم‌هایش هنگام فرو رفتن داخل برف گوش داد. این بار بلند فکر کرد: "شاید با تو موافق باشم جناب داستایفسکی؛ از کسانی که بدبختی دیگران را می‌بینند و شکر زندگی خویش را به جای می‌آورند حالم به هم می‌خورد." و تا آخر مسیر رسیدن به خانه، دیگر حتی به "چرا" هم فکر نکرد... _سکوت