eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
78 دنبال‌کننده
377 عکس
887 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
ظهرتون بخیر
✣✤✥✦✧✯✮✭✬✫✪✩✰✱✲✽✾✶✷ پرونده شخصیتی شماره ۱۵ ✨️اوسامو دازای✨️ از من به این چنل ناناز ✿✼✻✺✹✸❀❁❂❃❅❆❈❉❊❋
هدایت شده از کاستِرا
به خود می‌پیچیدم. _عزیزم میدونی چقد دلم برات تنگ شده؟ چه خاطراتی باهم داشتیم، چه ساعتایی رو باهم گذروندیم. یادته با دوستام که میومدم اینجا، همش میومدم پیش تو؟ بعد هر وسیله ای که سوار میشدم میومدم پیش تو تا آرومم کنی. جات خالی چند دیقه پیش هم ترن هوایی سوار شدم. +اِهِم _ای بابا.. عزیزم به پارازیتای ملت توجه نکن. کجا بودم؟ آهان داشتم میگفتم همین الان از ترن هوایی اومدم. عجب چیزی هم بود، هر لحظه احساس می‌کردم دیگه اینجا تهشه، ولی انگار تهش بینهایت بود، آخرشم نتونستم تهشو ببینم، از وسطش دیگه چشامو بستم. چشامو که باز کردم یه راست اومدم پیش تو، پیشِ عشقِ دلم +اِهِممم _یارو مگه دارم با تو حرف میزنم که خجالت میکشی؟ سرت تو کار خودت باشه. عزیزم ببخشید که خیلی دیر به دیر بهت سر میزنم، دیگه دوستام هر کدومشون کار و باری دارن، دیر به دیر میایم شهربازی. ولی ناراحت نباش من تا ابد فقط به تو وفادار میمونم. کسای دیگه ای بودن که برم پیششون. ولی من هیچوقت به تو خیانت نمی‌کنم. در باز شد. مردی که صورتش مثل گچ سفید بود در آستانه ی در ایستاده بود:«دیوونه ای؟ از تیمارستان فرار کردی؟» آنچنان سریع او را کنار زدم که نزدیک بود با مخ روی سرامیک فرود بیاید. _وای دستشوییِ عزیزم بالاخره دارم میام پیشت
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
برف سنگینی در حال باریدن بود. دخترک دستانش را در جیب‌های پالتو قهوه‌ای رنگش فرو برد. به چکمه‌های همرنگ پالتویش که تا نصف توی برف فرو رفته بودند نگاه کرد. بعد سرش را بالا آورد و اطرافش را جست‌وجو کرد. دختر کوچکی _شاید ۵ ساله؟_ دست پدرش را گرفته بود و لبخند زنان برایش از دوستی که دو روز پیش در پارک پیدا کرده بود حرف می‌زد. دختر دوباره به چکمه‌هایش نگاه کرد. دستی نداشت که بگیرد. فردی را نداشت که برایش از کتابی که سه روز پیش با اولین حقوق شخصیش خریده بود بگوید. کسی به او لبخند نمی‌زد! قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. با خود اندیشید: "هیچکس اهمیت نمی‌دهد. هیچکس اهمیت نخواهد داد." به برف‌هایی که سراسر خیابان را پوشانده بودند می‌نگریست. باز هم اندیشید: "چرا هیچکس اهمیت نمی‌دهد؟" "چرا"های داخل سرش آزارش می‌دادند. رهایش نمی‌کردند. به صدای قدم‌هایش هنگام فرو رفتن داخل برف گوش داد. این بار بلند فکر کرد: "شاید با تو موافق باشم جناب داستایفسکی؛ از کسانی که بدبختی دیگران را می‌بینند و شکر زندگی خویش را به جای می‌آورند حالم به هم می‌خورد." و تا آخر مسیر رسیدن به خانه، دیگر حتی به "چرا" هم فکر نکرد... _سکوت
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
پیامکش را برای نوزدهمین بار خواندم: "ساعت ۱۲ بامداد، جایی که خشکی به دریا می‌پیوندد در انتظارت هستم." بعد از دو ماه دوری، می‌توانستم ملاقاتش کنم. از پنجره ماشین به بیرون نگاه کردم. تقریباً رسیده بودیم. برادرم به صندلی عقب نگاهی انداخت و گفت: "زیادی ساکتی!" لبخندی زدم و گفتم: "حواست به رانندگیت باشه پسر جون!" برادر دیگرم از صندلی شاگرد گفت: "معذرت می‌خوام بانوی من، ولی به روبرو نگاه کنید بد نیست!" سرم را به جلو کج کردم. ساحل! با شوق گفتم: "بجنبید پسرا! فقط ۳ دقیقه تا ۱۲ وقت داریم." از ماشین بیرون پریدم و به سمت ساحل دویدم. برادرهایم پشت سر من بودند. وقتی به ساحل رسیدم او را نیافتم. لحظه‌ای شک کردم. نکند پیامک از طرف او...؟ "آبنبات کوچولو؟" برگشتم. باورم نمی‌شد. خودش بود! با همان لبخند همیشگی! خشکم زده بود، تا اینکه دستانش را از هم باز کرد و گفت: "نکنه نمی‌خوای یه بغل مهمونم کنی؟" با نهایت سرعت خودم را در آغوشش انداختم و بی‌اختیار اشک‌هایم پیرهنش را بوسیدند. دستی به سرم کشید و گفت: "اوه خدا جون؛ گریه نکن دیگه!" خندیدم و گفتم: "باشه ببخشید." در حال پاک کردن اشک‌هایم بودم که برادرهایم نیز جلو آمدند و یکدیگر را در آغوش کشیدند و مشغول بگو بخند شدند. چقدر دلم برای خنده‌های چهار نفره‌مان تنگ شده بود! _سکوت
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
زنگ تاریخ، شاهکاری مثل ادبیات، بالا و پایین‌ها، حقیقت و دروغ‌ها، جایی که ادم ها روزی زندگی کرده‌اند و خاطراتشان باقی ماند.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑