eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
88 دنبال‌کننده
441 عکس
948 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
اسم: سباستین مک‌کویین ~~~~~~~~~~~~~~~ تایپ: istp ~~~~~~~~~~~~~~~ سن: ۱۸ ~~~~~~~~~~~~~~~ شخصیت: خونسرد، کم‌حرف، کمی تنبل، باهوش، مستقل، کنایه‌زن، بی‌خیال ~~~~~~~~~~~~~~~ علایق: بازی‌های ویدیویی، هدوفونش، ورزش پارکور، شب‌گردی، بی‌کار بودن، لباس‌های اورسایز، خیابونای خلوت ~~~~~~~~~~~~~~~ تنفرات: آدمای پرحرف، قوانین بی‌دلیل، صبح زود بیدار شدن، نصیحت‌های طولانی، شلوغی بیش از حد، گریه دخترا، کسی بی‌اجازه به وسایلش دست بزنه، اشتباه کردن، اجبار ~~~~~~~~~~~~~~~ خانواده: خواهر کوچیکتر ~~~~~~~~~~~~~~~ گذشته: وقتی ۵ سالش بود خواهرش به دنیا اومد. پدرش از اون روز بهش گفت که باید مثل یه مرد باشه تا بتونه از خواهرش مراقبت کنه، ولی حدود ۱۱ سال بعد، پدر و مادرش جلوی چشماش کشته میشن و خواهرش هم ناپدید میشه. اون همیشه خودش رو سرزنش می‌کرد که نتونست از خانوادش محافظت کنه. اما...چرا؟ چرا اونا خواهرش رو زنده نگه داشتن؟ آیا اونا چیزی می‌دونستن که سباستین ازش خبر نداشت؟ چرا سباستین کسی بود که رها شد؟ حالا نزدیک به ۲ ساله که اون دنبال خواهرش می‌گرده تا اینبار به خوبی ازش مراقبت کنه‌، و تو این راه حتی حاضره با یه شیطان معامله کنه! ~~~~~~~~~~~~~~~ جمله معروف: معامله با شیطان ها؟ اگه باعث شه به هدفم برسم چرا که نه؟ ~~~~~~~~~~~~~~~ سباستین کیه؟ توجه: این متن گردن گرفته نمی‌شود. لذا درصورت وجود مغایرت هرکدام از مشخصات با دنیای حقیقی مسئولیت با هیچ یک از پرسنل نیست. با تشکر✨
فرمانده وینسنت را به درمانگاه برد و بعد از اینکه مطمئن شد حالش خوب خواهد شد از اتاق ش بیرون رفت قبل از خروج با طبیب مخصوص مشورتی کرد و به او سفارش کرد که بیشتر مراقب وینسنت باشد . بعد هم از درمانگاه بیرون رفت و به سمت اتاقش برگشت . باید تاکتیک های نفوذ را می چید.از آن گذشته قبل از سفر باید آماده سازی های لازم را انجام می داد . عملیات سختی بود و همرزمانش افرادی تازه وارد ولی حرفه ای هر بودند . با این حال نگرانی هایش تمامی نداشت . نمیدانست می تواند پادشاه را تنها بگذارد و خود به ماموریت برود ، هر چند این اولین بارش نبود اما دلش شور میزد . هر طور هم که با خود فکر میکرد عیبی در نقشه نمی یافت که دلیل نگرانی اش باشد ولی دلشوره تا صبح امانش نداد و خواب را بر او حرام کرد. صبح روز بعد قبل از طلوع فرمانده و زندانیان دیگر کنار دروازه به انتظار وینسنت ایستاده بودند . بعد از اینکه او هم آماده شد راه افتادند .تا مرز دو روز راه بود اما با اسب های تندرو مخصوص یک روز بیشتر طول نمی‌کشید بعد از اینکه نصف راه را رفتند فرمانده از حرکت ایستاد سپس به سمت زندانیان برگشت و گفت :« کافیه توی شب نمیشه مسیر رو درست تشخیص داد امشب اینجا استراحت میکنم دوباره صبح قبل از طلوع حرکت میکنیم . » ریچارد و ویلیام از اسب هایشان پایین آمدن و به دنبال چوب برای درست کردن آتش رفتند وینسنت و ادوارد هم در برپا کردن چادر ها کمک کردند و بعد از اینکه شام شان را خوردن دور آتیش جمع شدند تا بیشتر در مورد جزئیات نقشه حرف بزنند . فرمانده دست هایش را روی آتیش گرفته بود تا گرم شود یا شاید هم برای اینکه دست هایش بسوزند .تا شاید چیزی را حس کند، درد یا هر حس دیگری .احساس می کرد بی روح شده ، پوچ و توخالی .در فکر هایش غرق و در سیاهی عمیق فرو می‌رفت .که با صدای وینسنت به خود آمد و دید که از دستش خون می چکد . وینسنت یا نگرانی به اسپنسر نگاه میکرد و گفت :« قربان حالتون خوبه ؟» اسپنسر چند لحظه ای مات و مبهوت او را تماشا می کرد و به این فکر میکرد که چطور از آن سیاهی بیورن آمد . وینسنت تکه پارچه را پاره کرد و بعد بعد از تمیز کردن زخم دست فرمانده دور آن پیچید با آرامش و آرام بی توجه به غوغای درونش . او هم نگران بود اما نمی‌خواست با نگرانی اش دیگران را آزار دهد پس او هم مانند فرمانده سکوت کرد . در سکوت بین شان ریچارد با نگاهی عجیب و گنگ آنها را می نگریست . بعد از اینکه کاسه صبرش لبریز شد گفت :« خب بگو دیگه . » وینسنت به سمت ریچارد برگشت و گفت :« چیو؟» ریچارد دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت :« نقشه رو دیگه . مگه برای چیز دیگه ای اینجا هستیم؟» اسپنسر که به خود آمده بود بعد از اینکه پانسمان دستش تمام شد و وینسنت عقب رفت ، نگاهی به هر چهار نفر کرد و گفت :« قبلا که گفته بودم ، قراره شبیهخون بزنیم . » ریچارد یکی از ابرو هایش را بالا داد و گفت :« قرار بود توضیحات بیشتری بدی . » فرمانده با چهره ای جدی گفت :« بسیار خب ولی فقط یه بار توضیح میدم. » چوبی دراز و باریک را از روی زمین برداشت و با ان روی زمین چند خط که شبیه قلعه های دیدبانی و در اصلی بود ، کشید و سپس چند دایره در مناطقی که احتمال حضور سربازان دشمن بود کشید و در آخر گفت :« این نقشه قلعه مرز هست . جاهایی که دایره کشیدم احتمال وجود دشمن صد در صد هست و سایر نقاط به پنجاه درصد میرسه . من و وینسنت از جلو حمله میکنیم و مستقیم درگیر میشیم و بعد ویلیام و ریچارد از داخل نفوذ میکنن و سربازای داخل دژ رو می کشند . چند تاشون رو برای بازجویی زنده نگه دارید ولی تاکید میکنم فقط مهره های مهم . و در آخر ادوارد به عنوان پشتیبانی کنار اسب ها و وسایل میمونه و در صورت ضرورت درگیر میشه . مفهومه؟» همه با هم گفتند :« بله. » _ خوبه ، بعد از اینکه دژ رو تصرف کردیم سربازای اعزامی جامون رو میگیرن و میتونیم برگردیم . » اگه نیرو های دشمن زودتر برسن کارمون تمومه. باید امیدوار باشم اما از صبح که حرکت کردیم دلشوره دارم ، یه چیزی توی ذهنم درست در نمیاد . لعنتی . بعد از اینکه استراحت میکنیم حرکت میکنیم و به دژ میرسیم به طرز عجیبی ساکته . بعد از اینکه هر کدام سلاح های مخصوص خود را برداشتند طبق نقشه حمله کردند. وینسنت و فرمانده وقتی از جلو رفتند کسی نبود که جلویشان بایستد . یا بهتر بگویم افراد زیادی نبودند ابتدا ده نفر آمدند و بعد پنج نفر دیگر به آنها اضافه شدند همه با هم به وینسنت و فرمانده حمله کردند. آن دو پشت به پشت هم ایستادند ، همانطور که سلاح هایشان را در دست گرفته بودند و گارد گرفته بودند ، فرمانده رو به وینسنت گفت:« می‌دونی که باید چیکار کنی درسته وینسنت؟» وینسنت با انگیزه ای که در چشمانش بود پاسخ داد :« بله قربان . کسی رو نمی‌کشم. » شمشیر ها با صدای کریستال مانندی به هم می‌خوردند و وینسنت و فرمانده یکی پس از دیگری افراد دشمن را بیهوش میکردند.
ویلیام و ریچارد از آن طرف دژ وارد شدند . بعد از اینکه از راهرو اصلی گذشتند وارد راهرو رو به مرکز شدند، همانطور که ریچارد چاقویش را در دست می‌چرخاند رو به ویلیام گفت :« چاقوش واقعا خوش دسته . » ویلیام با ندایی آرم پاسخ داد :« چون مخصوصا ساخته شدن. حالا هم کمتر حرف بزن باید احتیاط کنیم .» _ منظورت چی... حرف ریچارد کامل نشده بود که مردی از پشت دیوار با شمشیر بیرون آمد و به قصد کشتن ریچارد آن را بالا برد ،اما ویلیام سریع تر عمل کرد ، کاتانایش را از قلاف بیرون نکشید و با نوک قلاف کاتانایش به شکم مرد مهاجم ضربه زد و او را بیهوش کرد . سپس با اخم رو به ریچارد گفت:«منظورم این بود .احتیاط کن ریچارد نمیتونی سر جونت قمار کنی. در ضمن قرار نیست بکشیمشون.» ریچارد خنده ای کرد و گفت :« باشه فهمیدم. حواسم هست بزن بریم. » وینسنت و فرمانده بعد از اینکه وینسنت آخرین سرباز را هم زد رو به فرمانده گفت :« عجیب نیست ؟انتظار نداشتم آنقدر کم باشن. » فرمانده درحالی که داشت دست آخرین سرباز را می‌بست گفت :« اره . یه چیزی مشکوکه . باید بریم داخل . » وینسنت و فرمانده وارد دژ شدند ، از راهرو ها گذشتند تا اینکه همه راهرو ها به یک اتاق ختم شد .وارد اتاق که شدند ریچارد و ویلیام هم آنجا بودند در حال بررسی کاغذ هایی که انگار نقشه ای برای نفوذ به قصر بود. وینسنت بدون تامل جلو رفت و نقشه ها را بررسی کرد بعد تا ترس و تعجب به فرمانده گفت :« می‌خوان شاه رو بکشن.» فرمانده با چشمان گرد شده گفت :«منظورت چیه؟» _ این یه نقشه قتله . تمام راه های نفوذ به قصر داخلش نوشته شده و همین الان در حال اجراست. باید برگردیم. _ نمیشه نمی‌تونیم دژ رو رها کنیم . سربازان دوازده ساعت دیگه میرسن اینجا و حداقل سه نفر باید اینجا باشن . من با ویلیام و ریچارد میمونم تو و ادوارد برید.اونجا بیشتر به کار میاید. _ بله قربان . وینسنت سریع از دژ خارج شد و به همراه ادوارد و دو اسب به سمت قصر راه افتاد تقریبا شش ساعت دیگر می‌رسیدند . اگر شانس یارشان بود قبل از غروب . طبق نقشه آنها هنگامه غروب فردی ناشناس وارد قصر خواهد شد و بعد از عبور از نگهبانان پادشاه را در باغ گل قصر با چاقو به قتل خواهد رساند . وینسنت نمی‌توانست بگذارد چنین اتفاقی بیفتد . اسبش بی امان می‌تاخت و وینسنت غرق در افکارش نگرانی هایش را پس میزد . نگرانی هایی که از امروز صبح شروع شده بود. دم دمای غروب بود که بدون استراحت به قصر رسیدند وینسنت بدون لحظه ای مکث ،به سرعت اسب های خسته را در اسطبل گذاشت و وارد قصر شد . از در ورودی رو به تالار عبور کرد از خدمتکارانی که از ورود وینسنت وحشت زده بودند عبور کرد . باغ دقیقا پشت قصر بود برای همین همیشه مسافت بین باغ و در ورودی زیاد بود . ادوارد بدون پرسیدن سوال به دنبال وینسنت آمد. وینسنت با وجود دردی که داشت و نفس نفس زدن هایش متوقف نشد تا که به باغ رسید . از نگهبان ها به زور عبور کرد و وقتی پادشاه را در سلامت کامل با آن تاج براق روی سرش و شنلی طلایی رنگ دید لبخندی بر چهره خسته اش نشست. پادشاه با دیدن حال آشفته وینسنت گفت :« چیشده سرباز ؟» _ قربان ... خوشحالم که ... جمله وینسنت وقتی مردی سیاه پوش را دید که با چاقویی به سمت شاه حمله ور شده قطع شد. وینسنت به شما شاه دوید . بازوهایش را گرفت و او را به کنار پرت کرد تا چاقو به او نخورد اما برای اینکه خودش جاخالی بدهد زیادی دیر شده بود . چاقو با صدای چندش آوری در سینه وینسنت فرو رفت . خون وینسنت پیراهنش پر کرد. دهانش برای فریاد باز شد اما صدایی از آن بیرون نیامد ‌. دندان هایش بر هم فشرده شد . وینسنت روی زمین افتاد و خون اطراف ش را فرا گرفت .پادشاه لیام نام وینسنت را فریاد زد و به سمت ش آمد .شانه های وینسنت را در دست گرفت و گفت :« لعنتی دووم بیار نفس بکش ، تو خوب میشی باشه؟طبیب رو خبر کنید.لعنتی خون ریزیت زیاده.» وینسنت نگاهش را از لیام بر نمی‌داشت دهانش پر خون شده بود ، دستش را روی دست لیام که سعی داشت خون ریزی وینسنت را بند بیاورد گذاشت و گفت :« لیام... آروم... باش... چیزیم... نمیشه... من ... به ملکه ...توهین ... نکردم... » لیام سراسیمه پارچه را روی زخم وینسنت فشار میداد اما خون ریزی بند نمی آمد با شنیدن صدای وینسنت لحظه ای متوقف شد بعد رو به وینسنت گفت :« میدونم میدونم نیاز نیست حرف بزنی ... میدونم وینسنت.»لیام بغض کرده بود ... وینسنت لبخندی دندان نما زد و گفت :« ممنونم ... » وینسنت دستش را بالا آورد تا اشکی که از گونه لیام پایین می‌چکد را پاک کند اما دستش نرسیده روی زمین افتاد . چشمان وینسنت بسته شد و لیام در تقلای برای بیدار ماندنش در حال غرق شدن بود . طبیب به همراه دستیارانش به سمت وینسنت و لیام آمد، اول لیام را با دست های خون از وینسنت جدا کردند و بعد بدون اینکه چیزی بگویند او را به درمانگاه بردند.
https://eitaa.com/satsojen/8217 دقیقا، مشکل چیه عقربه های احمق وایسید سرجاتون ~~~ دقیقا دقیقا