eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
88 دنبال‌کننده
442 عکس
948 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
ظهر بخیر
هدایت شده از خونـه درختے
پس از همتون می‌خوام به قسمت غربی جنگل بیاید و پشت میز ناهارخوری بشینید!🔅 *چای را در فنجان ها می‌ریزد این یه دورهمی هفت روزه‌ست. هفت روز هفت نوشته!✒️ از امروز به مدت هفت روز، هر روز یه عکس روی میز ناهارخوری می‌ذارم و بعد همگی مشغول نوشتن میشیم! هرچیزی که اون عکس بهتون بهتون میگه، هر ایده‌ای که اون عکس تو سرتون جرقه‌شو می‌زنه، هرچیزی می‌نویسید و روی میز می‌ذارید.📜 منم اونارو با خودم می‌برم تا تو قفسه‌های کتاب خونه درختی بذارم و وقتایی که حوصلمون سر می‌ره یه نگاهی بهشون می‌ندازیم!✨🌿 اوه! و کسایی که از سرزمین های دور اومدن لازم نیست نوشته‌شون رو روی میز بذارن. خودم سر فرصت به ملاقاتشون میرم و نوشته‌هاشونو تحویل می‌گیرم✨🌻 *به فنجان های چای اشاره می‌کند چایی‌تون سرد نشه؟☕️
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
احساس می‌کنم خنجری که در کمرم فرو رفته زهرآگین بوده. "سامورایی از پشت خنجر نمی‌زنه." توی این شهر و آدمایی که من دارم بینشون زندگی می‌کنم، تنها سامورایی خودمم. همونی که خیانت می‌بینه ولی به خاطر پیمان درونیش نمی‌تونه خیانت کنه. نمی‌تونه عهد بشکنه. نمی‌تونه آزار بده. فقط دفاع، دفاع، دفاع. از خودش، عقایدش، آرزوهاش، افکارش. زندگیش، حتی اتاقش! از شمشیر زدنی که فقط برای بقا باشه خسته شدم. دستام درد می‌کنه... میگن سلاح نویسنده، قلمشه. قلم من نمی‌تونه پشت سر کسی بنویسه یا پشت کسی رو خالی کنه؛ چون قلم من، همون شمشیر منه! در دنیایی که عدالت فقط یک کلمه دارای ارزش املایی به حساب میاد، عادل بودن می‌تونه سخت‌ترین کار دنیا باشه. متفاوت بودن قرار نیست لزوماً داشتن سبک متفاوت استایل یا رفتار باشه. می‌تونه انتخاب یک روش سخت، برای زندگی باشه. یه انتخاب مثل عادل بودن... _سکوت
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
اسکایلی مشغول درست کردن دستبند، با صدف‌هایی که از دریا جمع کرده بود شد. او از دریا می‌ترسید، اما این باعث نمی‌شد که عاشق صدف‌ها نباشد! دستبند که تمام شد، آن را درون دستش انداخت و با خنده گفت: «چقدر شما هنرمند هستید، بانو اسکایلی!» بعد موهایش را که جلوی صورتش آمده بودند، پشت گوشش قرار داد و به سمت جعبه کوچک روی میزش رفت. دستبند را از دستش درآورد و درِ جعبه را باز کرد: «هجدهمین دستبند، برای هجدهمین باری که باز هم از دریا ترسیدم!» همچنان لبخند می‌زد. از ترس‌هایش خجالت نمی‌کشید. آنها را چون دیگر احساساتش عزیز می‌دانست. درِ جعبه را بست. به سمت دفترچه خاطراتش رفت شروع کرد به نوشتن: «اسکایلی مشغول درست کردن دستبند، با صدف‌هایی که از دریا جمع کرده بود شد...» _سکوت
@Varay_show دوست داشتید بیاید:) ~~~ برید پیششون
هدایت شده از کاستِرا
رد خون بر کف آسفالت تا کیلومتر ها ادامه داشت. آدمی خسته، با لباس هایی پاره پاره، می‌دوید. گاهی شیشه و گاهی سنگ هایی تیز، کف پاهای برهنه اش را می‌خراشید و خون با شدت بیشتری فواره می‌زد. صورتش مچاله می‌شد، می‌ایستاد و از درون زخمش شیء را در می‌آورد. دلش می‌خواست بنشیند، دلش می‌خواست ندود، دلش می‌خواست بخوابد.. اما صدای ذهنش بر روی او فریاد می‌کشید. فریادی که تمام سلول هایش را از جا می‌پراند و لرزه بر سر تا پایش می‌انداخت. و دوباره بلند میشد. مجبور بود! دوباره شروع به دویدن می‌کرد، سرش را نمی‌توانست بالا نگه داد، سرعتش اندازه ی یک گربه ی چاق پایین آمده بود، دستانش را حس نمی‌کرد... اما باز هم می‌دوید! می‌دوید برای رسیدن! آخر او آدمِ باختن نبود.
هدایت شده از کاستِرا
در پس ثانیه ها دیو می گریید اشک ها لرزانند پس پلک ها خیس است دیو عاشق بود عاشقِ نور و صفا عاشق دشت و چمن عاشق پروانه ها او در هر صبحش می‌دوید تا به افق می‌دوید روی چمن تا که لذت ببرد تا که بو کند سمن یکی از صبحگاهان آدمان ترسیدند تا که او را دیدند دیو را برچیدند کاشتند در زندان دیو باز می‌گریید اشک هایش ریزان اما بی پیدا در پس گونه ی خویش می‌غلتید تاریکی می‌خندید به غمِ دیو سیاه که مگر دیوِ سیاه دل دارد؟ که بخواهد روزی از پسش جاری شود بر گونه آرزویی نحیف دیو پاسخ می‌داد گرچه دارم به تنم شامگاهی بی ماه ولی در بطن و درون قلبی بیچاره می‌تپد آواره در تمنای شبی نورانی
هدایت شده از کاستِرا
در تمنای درخت هایی سبز که بر شاخان و شاخسارشان بلبلی ایستاده محکم و آزاده آواز می‌خواند در غم مرغان محبوسی که به تن دارند غم و تمنای من آن پروانه ست که عنان داده ز کف دورِ درد می‌پیچد و تهش می‌سوزد و تو ای تاریکی مثل من تاریکی ولی توفیر داریم از زمین تا آسمان تو نداری در دل مهتابی رخشان که غبارِ دلت بیرون سازد تو سیاهی و سیاه بی هیچ نوری که بدرخشد گاهی من هم با اینکه با تو هستم اینجا اما درد مرا هیچ نخواهی کرد درک پس سکوت پیشه بکن روی دردم مگذار که تو هیچ فهم نداری و نخواهی فهمید که شبانگاه من اکنون چقدر درد دارد هیچ نخواهی فهمید هیچ نخواهی دانست غم بی نوری را و تو ای تاریکی تا ابد تاریکی تاریکی هیچ‌ نگفت و سکوت کرد و سکوت تا ابد، تا ابد، تا ابد...