هدایت شده از سکوتنوشته_
اسکایلی مشغول درست کردن دستبند، با صدفهایی که از دریا جمع کرده بود شد. او از دریا میترسید، اما این باعث نمیشد که عاشق صدفها نباشد!
دستبند که تمام شد، آن را درون دستش انداخت و با خنده گفت: «چقدر شما هنرمند هستید، بانو اسکایلی!» بعد موهایش را که جلوی صورتش آمده بودند، پشت گوشش قرار داد و به سمت جعبه کوچک روی میزش رفت. دستبند را از دستش درآورد و درِ جعبه را باز کرد:
«هجدهمین دستبند، برای هجدهمین باری که باز هم از دریا ترسیدم!»
همچنان لبخند میزد. از ترسهایش خجالت نمیکشید. آنها را چون دیگر احساساتش عزیز میدانست.
درِ جعبه را بست. به سمت دفترچه خاطراتش رفت شروع کرد به نوشتن: «اسکایلی مشغول درست کردن دستبند، با صدفهایی که از دریا جمع کرده بود شد...»
_سکوت
هدایت شده از کاستِرا
رد خون بر کف آسفالت تا کیلومتر ها ادامه داشت.
آدمی خسته، با لباس هایی پاره پاره، میدوید.
گاهی شیشه و گاهی سنگ هایی تیز، کف پاهای برهنه اش را میخراشید و خون با شدت بیشتری فواره میزد. صورتش مچاله میشد، میایستاد و از درون زخمش شیء را در میآورد. دلش میخواست بنشیند، دلش میخواست ندود، دلش میخواست بخوابد..
اما صدای ذهنش بر روی او فریاد میکشید. فریادی که تمام سلول هایش را از جا میپراند و لرزه بر سر تا پایش میانداخت.
و دوباره بلند میشد. مجبور بود!
دوباره شروع به دویدن میکرد، سرش را نمیتوانست بالا نگه داد، سرعتش اندازه ی یک گربه ی چاق پایین آمده بود، دستانش را حس نمیکرد...
اما باز هم میدوید!
میدوید برای رسیدن!
آخر او آدمِ باختن نبود.
#ava
هدایت شده از کاستِرا
در پس ثانیه ها
دیو می گریید
اشک ها لرزانند
پس پلک ها خیس است
دیو عاشق بود
عاشقِ نور و صفا
عاشق دشت و چمن
عاشق پروانه ها
او در هر صبحش
میدوید تا به افق
میدوید روی چمن
تا که لذت ببرد
تا که بو کند سمن
یکی از صبحگاهان
آدمان ترسیدند
تا که او را دیدند
دیو را برچیدند
کاشتند در زندان
دیو باز میگریید
اشک هایش ریزان
اما بی پیدا
در پس گونه ی خویش میغلتید
تاریکی میخندید
به غمِ دیو سیاه
که مگر دیوِ سیاه دل دارد؟
که بخواهد روزی
از پسش جاری شود بر گونه
آرزویی نحیف
دیو پاسخ میداد
گرچه دارم به تنم
شامگاهی بی ماه
ولی در بطن و درون
قلبی بیچاره
میتپد آواره
در تمنای شبی نورانی
هدایت شده از کاستِرا
در تمنای درخت هایی سبز
که بر شاخان و شاخسارشان
بلبلی ایستاده
محکم و آزاده
آواز میخواند
در غم مرغان محبوسی
که به تن دارند غم
و تمنای من آن پروانه ست
که عنان داده ز کف
دورِ درد میپیچد
و تهش میسوزد
و تو ای تاریکی
مثل من تاریکی
ولی توفیر داریم
از زمین تا آسمان
تو نداری در دل
مهتابی رخشان
که غبارِ دلت بیرون سازد
تو سیاهی و سیاه
بی هیچ نوری که
بدرخشد گاهی
من هم با اینکه
با تو هستم اینجا
اما درد مرا هیچ نخواهی کرد درک
پس سکوت پیشه بکن
روی دردم مگذار
که تو هیچ فهم نداری و نخواهی فهمید
که شبانگاه من اکنون چقدر درد دارد
هیچ نخواهی فهمید
هیچ نخواهی دانست
غم بی نوری را
و تو ای تاریکی
تا ابد تاریکی
تاریکی هیچ نگفت
و سکوت کرد و سکوت
تا ابد، تا ابد، تا ابد...
#ava
هدایت شده از وَرای
Ólafur Arnalds1_24462977872.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
هدایت شده از وَرای
Gibran Alcocer1_10607703911.mp3
زمان:
حجم:
1.7M
هدایت شده از سکوتنوشته_
بله NF عزیز. فکر میکنم من هم نیاز دارم مدتی رو غیب بشم و برم جایی که در امان باشم. جایی که افکارم دنبالم نکنن...
من چیز زیادی از تو نمیدونم NF عزیز. اما میدونم خسته و درمونده بودن از همهچیز چه حسی داره. خوب هم میدونم.
پس عیبی نداره اگه آدم حالش از همهچیز بهم بخوره. مهم اینه که اونقدر مسیرهای مختلف رو امتحان کنه تا بلاخره بفهمه روحش کجا شاده و آرامش داره!
من خیلی گشتم. هنوز هم دارم میگردم. اما... گاهی گیج میشم. دقیقا باید دنبال چی بگردم؟ شخص یا شیء؟ مکان یا زمان؟
یه روزی میفهمم. اما تا اون روز، فقط امیدوار میمونم. راستش من خیلی به امید اعتقاد دارم. تو چطور؟
_سکوت
هدایت شده از سکوتنوشته_
داشتم خواب میدیدم؟ نمیدانم. اما هرچه که بود، برای لحظاتی کوتاه احساس شادی را در من زنده کرد.
کنارم نشسته بود. چرخید و در چشمانم خیره شد. دستش را سمت صورتم آورد و اشکهایم را _که نمیدانستم جاری شدهاند_ پاک کرد. لبخند آرامشبخشی زد و گفت: «خدای بزرگ! داری گریه میکنی؟ آخر چرا؟!»
گفتم: «تو، تو...» گفت: «من چی؟ مردهام؟ اون نه! آنها میگویند من مردهام، چون برایشان اهمیتی ندارد. اما من برای تو، ستارهی کوچک، همیشه زندهام!» گفتم: «بله، بله، تو برای من، همیشه زندهای.»
وقتی لبخند میزد، احساس خوبی داشتم. با همان لبخند گفت: «آفرین! حالا بگو ببینم، بدون من چه کارها کردهای؟» گفتم: «هیچ. فقط به تیکاری غذا دادم...»
اخمی کرد و گفت: «قرار نبود زندگی را متوقف کنی. ما قول داده بودیم هر اتفاقی هم که افتاد، زندگی را متوقف نکنیم. مگر نه؟ من عمر آدم چقدر است! بدون من هیچکار نکردهای؟ دیگر تکرار نشود!»
خندهام گرفت. اخم که میکرد، خیلی بامزه میشد. با لبخندی کوچک، چشمی گفتم. ناگهان تیکاری روی پایش پرید. او هم سر تیکاری را نوازش کرد و با خنده گفت: «باز جای شکرش باقیاست به این زبان بسته غذا میدهی.»
اینبار، هردو خندیدیم. تیکاری هم خرناسی کشید. فکر کنم او هم خوشحال بود.
به اینجا رسید که ناگهان به خودم آمدم و دیدم روی تخت دراز کشیدهام. پایین تخت، تیکاری لم داده بود و زیر لب خُرخُر میکرد. ساعت ۳:۴۸دقیقه ی صبح است...
_سکوت
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
داشتم خواب میدیدم؟ نمیدانم. اما هرچه که بود، برای لحظاتی کوتاه احساس شادی را در من زنده کرد. کنارم
ولی این یکی یه جور دیگه قشنگ شده ✨