eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
88 دنبال‌کننده
431 عکس
941 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پارت جدید
فرد ضارب بعد از اینکه لیام را مورد هدف قرار داد اما چاقو به فرد اشتباهی برخورد کرد ، دستگیر شد و حالا در سیاهچال زندانی است . ضارب مردی با حدود ۳۶ سال سن بود که پس از بازجویی اعتراف کرد که از طرف کسی مامور به اینکار شده ، از طرف ملکه جینکس .لیام بعد از اینکه دیگر وینسنت را ندید انگیزه ای برای بیرون آمدن از اتاقش نداشت سراسیمه طول اتاق را طی می کرد و آشفته حال منتظر ادامه نتایج بازجویی و طبیب بود . سرش از همهمه ها پر شده بود و بغض در گلویش امانش نمی‌داد .اما تمام تلاشش را گرد که اشکی فرو نریزد . به خاطر خودش، به خاطر پادشاهی... به خاطر وینسنت. وینسنت قبل از بیهوش شدنش آرام زمزمه کرده بود :« شاه که گریه نمی کنه...» لیام بعد از شنیدن این حرف تمام سعی اش را کرد که نگرید . پس به سمت اتاقش رفت با شمشیرش عصبانیت و خشم اش را روی دیوار های اتاق خالی کرد . اما تمامی نداشت ، آشفتگی قلبش خالی نشد ، غمش تمام نشد صدای وینسنت و حرف هایش از جلوی چشمانش محو نشد . لیام همچنان سراسیمه بود ، غرق در افکار خویش که صدای در زدن او را به خود آورد . سربازی از پشت در گفت :«سرورم بازجویی از ضارب به طور کامل انجام شد.نتیجه اش رو براتون آماده کردم.» لیام به سمت در رفت نفس عمیقی کشید و در را باز کرد .کاغذ های نوشته شده را از سرباز گرفت و گفت :« مرخصی.» کاغذ ها را وارسی کرد و در نهایت همه چیز ناامیدش کرد.ملکه اش کسی که صادقانه به او عشق می ورزید قصد جانش را کرده بود .باید دادگاهی ترتیب می داد ، دادگاهی خصوصی برای محاکمه وزیر اعظم پادشاهی . اما فکر کردن به اینها بازهم باعث نمیشد وینسنت لحظه ای از فکرش بیرون بیاید همچنان نگران بود .با خود فکر کرد ، با تمام این اتفاق ها بدون وینسنت دیگر دوام نخواهد آورد .بدون او نمی‌تواند این درد را تحمل کند .دوباره غرق شده بود بدون وینسنت...نمی‌توانست از غرق شدن نجات پیدا کند . دوباره صدای در زدن آمد .لیام اینبار با خودش فکر کرد:« خودشه ...اما آمادگیش رو دارم که بدونم چی شده؟» به سمت در رفت و قبل از اینکه سرباز چیزی بگوید در را باز کرد و گفت :« چی شده؟» سرباز ادای احترام کرد و بعد گفت :«سرورم ، طبیب گفتن باید باهاتون حرف بزنن.» قلب لیام محکم تر تپید ... میخواست بپرسد برای چه اما بدنش خود به خود حرکت کرد .کاغذ های در دستش را رها کرد و به سمت درمانگاه روانه شد . در آن با شدت باز کرد و با چشمانش دنبال طبیب گشت . وقتی پیدایش کرد ، به سمت رفت و گفت :« کجاست ؟» طبیب عینک اش را تنظیم کرد و پادشاه را به اتاقی در آن طرف راهرو هدایت کرد . در اتاق را باز کرد و گفت:«سرورم،بفرمایید.» لیام وارد شد و وینسنت را خوابیده روی تخت یافت . نفس می‌کشید اما انگار خون زیادی از دست داده بود . طبیب بعد از پادشاه وارد اتاق شد و گفت :« وضعیت ش ثابته ولی نمیدونم کی به هوش میاد.» لیام ساکت بود و به وینسنت که تمام بالاتنه اش باند پیچی شده بود ، نگاه می کرد .طبیب در را دوباره باز کرد و گفت:« باید در مورد یه چیزی باهاتون حرف بزنم . » لیام به دنبال طبیب از اتاق خارج شد و طبیب بعد از بستن در گفت :« سرورم من بدن ایشون رو کامل معاینه کردم . ایشون زخم های قبلی هم داشتن که تازه بوده و هر لحظه احتمال مرگشون رو بالاتر میبره با این حال من امیدوارم که به هوش بیان.» لیام با خود گفت :» میدونم .» از اینکه می‌دانست عصبانی بود ، با عصبانیت در صورت طبیب فریاد زد :« خوب حواستون جمع کن ، اگه اون سرباز بمیره خودتم باهاش دفن میکنم فهمیدی ؟» طبیب که از ترس روی زمین افتاده بود سر تکان داد. لیام بدون توجه به او از درمانگاه خارج شد .به سمت سالن اصلی رفت و روی تخت شاهی اش نشست . یکی از سربازان را مأمور و ملکه را احضار کرد. ملکه با دو خدمتکارش وارد شد و در برابر پادشاه که روی تخت اش نشسته بود تعظیم کوتاهی و گفت :« سرورم خوشحالم که سالم و تندرست می‌بینمتون ، بعد از شنیدن اینکه بهتون حمله کردن خیلی نگران شدم.» لیام با شنیدن حرف های ملکه با خشم مشت اش را روی دسته تخت کوبید و گفت :« نقش بازی کردن بسه . » ملکه متعجب شد و گفت:« سرورم اتفاقی افتاده؟» پادشاه با خشم گفت :«ضارب اعتراف کرده ، اون گفته که تو بهش دستور همچین کاری رو دادی.» ملکه خنده ای ریز کرد و گفت :« نه سرورم من اصلا همچنین کاری نمیکنم.» اخم پادشاه پر رنگ تر شد و گفت :« یک هفته بهت مهلت میدم که خودت بیای و اعتراف کنی و در غیر این صورت جلسه محاکمه خصوصیت شروع میشه.دیگه تحمل ندارم که بهم دروغ بگی .» _ اما سرورم ... _ تا اون موقع هم توی اتاقت میمونی و اجازه خروج نداری. روز اول گذشت و وینسنت به هوش نیامد ، روز دوم و سوم و چهارم هم به همین صورت گذشت وینسنت روز به روز ضعیف تر می شد و احتمال زنده ماندنش کمتر میشد . روز پنجم وینسنت در میانه تب و لرز روی طناب مرگ و زندگی راه می رفت.
روز پنجم که وینسنت تب کرده بود ریچارد و ویلیام و فرمانده هم از مرز برگشتند . وقتی سراغ وینسنت را از ادوارد گرفتند و از ماجرا با خبر شدند به سمت اتاقش روانه شدند اما انگار به دستور پادشاه ورود همه به جز خودش و طبیب ممنوع شده بود .به دستور فرمانده چند روزی تا حال وینسنت سر و سامان پیدا کند این سه نفر آزادی مشروط داشتند اما این چهار روز از زهر هم تلخ تر بود. در حالی که آن سه نفر اجازه ملاقات وینسنت را نداشتند ،شاه هر روز به وینسنت سر می زد و تا غروب کنارش میماند،روز ها گذشت تا اینکه روز محاکمه قرار رسید . وینسنت هنوز به هوش نیامده بود . پادشاه صبح قبل از طلوع آفتاب لباس هایش را مرتب پوشید و به سمت اتاق وینسنت رفت . اینبار قرار نبود تا غروب کنارش بماند . وقتی وینسنت را با آن وضعیت و بدن داغ دید طبیب را خبر کرد. طبیب مرحمی برایش درست کرد و پادشاه پس از اینکه مطمئن شد از وینسنت رفع می شود ، طبیب را بیرون کرد و خود کنار وینسنت ماند .جلسه دادگاه دو ساعت دیگر شروع می شد و دوست داشت این دو ساعت را کنار وینسنت باشد . به امید اینکه شاید به هوش بیاید . در این یک هفته که وینسنت بیهوش بود پادشاه خواب نداشت . هر ساعت شبانه روز در فکر او بود .لحظه ای آسوده نبود تا اینکه امروز فرا برسد و حقیقت آنچه پشت پرده ست در برابر چشمان شاه آشکار شود . لیام با اکراه دستش را از دست وینسنت جدا کرد و از اتاقش بیرون رفت . به سمت تخت پادشاهی اش رفت تا محاکمه ای سخت را به عدالت قضاوت کند. متهم در جایگاهش ایستاده بود و افراد حاضر هم مشغول صحبت بودند . با ورد پادشاه سکوتی عجیب جمع را در بر گرفت . پادشاه با صوتی جدی که کمی خشم در آن مشاهده می شد روی تخت اش نشست. حضار پس از تعظیم به اذن پادشاه نشستند و حالا جلسه محاکمه به طور رسمی شروع می شد . در دادگاه سه جایگاه وجود داشت جایگاه مجرم ، خوانده و شاهد. سه جایگاه که با نرده های چوبی و به شما داره با نقش هایی ساده که روی آن حکاکی شده بود . ضارب در جایگاه مجرم ، وزیر اعظم در جایگاه خوانده و شاهد که جایش خالی بود . لیام نفسی عمیق کشید و گفت :«در ابتدا به خدایی که می‌پرستید سوگند بخورید که در این دادگاه جز راست نخواهید گفت .» پس از اینکه مرد ضارب و وزیر اعظم هر دو سوگند خوردند پادشاه ادامه داد :«امروز با توجه به اظهارات اولیه مجرم ، وزیر اعظم را به جایگاه خوانده میخوانم تا با جواب درست به سوال ها درست و غلط بودن این حرف را ثابت کنند.» وزیر اعظم تعظیم کوتاهی کرد و گفت :« سرورم بنده همچین دستوری به این مرد نداده ام.» پادشاه در جواب وزیر گفت :« پس قبول داری که باهاش حرف می‌زدی. » _ نه قربان . _ پس چرا گفتی همچین دستوری ندادی؟ _ منظورم این بود که حرفتون رو انکار میکنم . _ بسیار خب مجرم مشخص می‌کنه حرفت درسته یا نه.بگو کی بهت گفته همچین کاری بکنی. مرد ضارب سرش را بالا گرفت و گفت:« سرورم ، من نمیدونم مقام ایشون چیه یا کی هستن ولی سه شب پیش با وعده پولی هنگفت ، از من درخواست کردن که امروز در ساعتی که شما به باغ میرید با چاقو بهتون حمله کنم.» شاه رو به وزیر کرد و گفت :« دفاعیه ای داری وزیر؟» _ قربان من همه حرفای این مرد رو انکار میکنم.من تا حالا یه بار هم ندیدمش. مرد بی اجازه شاه رو به زن کرد و گفت :« اما من اون گردنبند سبز رنگ رو درست یادمه.» اما گردنبندی که گردن وزیر بود قرمز رنگ بود . وزیر رو به پادشاه کرد و گفت :« می‌بینید قربان ؟این مرد داره دروغ میگه .گردنبند من قرمز رنگه. » شاه کمی فکر کرد و بعد از مرد پرسید:« چه زمانی و کجا باهات ملاقات کرد؟» مرد پاسخ داد:« سه شب پیش توی پاتوق همیشگیم.» _ ساعت چند بود؟ _ کاملا مطمئن ام که از هشت شب گذشته بود. _ پرده هارو بکشید و مطمئن بشید نور خورشید تا حد ممکن وارد سالن نشه . یه شمع روشن هم برای من بیارید. *** وینسنت به هوش آمد اما چند ثانیه بعد از اینکه چشم باز کرد موجی از درد به سمتش هجوم آورد و ابرو هایش را در هم کشید . ادوارد بعد از اینکه تکان خوردن وینسنت را دید طبیب را خبر کرد . وینسنت به هوش آمده بود، ویلیام و ریچارد و ادوارد هر سه با تمنا از طبیب خواستند که او را ملاقات کنند . تا اینکه بالاخره طبیب اجازه ملاقات داد . هر وارد اتاق شدند وینسنت با دیدن شان لبخندی زد و گفت :« خوشحالم که سالم برگشتید.»وینسنت روی تخت نشست و گفت :« اوضاع تو مرز چطوره؟» ویلیام گفت :« عادیه . یه چیزایی از خیانت پیدا کردیم ولی نیاز نیست بدونی فرمانده حلش کرد . حالت بهتره؟» _ خوبم . چیز مهمی نبود. _ ولی طبیب که می‌گفت حالت وخیمه. _ اما من خوبم. در مورد خیانت بهم بگو. _ قرار بوده دو بار سو قصد به جان شاه بشه از طرف وزیر ولی نتونستم بفهمیم کی دومی قراره اجرا بشه . از اون گذشته خیلی مشکوک بود که به این واضحی ضارب دستگیر بشه و تلاشی برای فرار نکنه و زود اعتراف کنه. مشکوکه.
_ درسته . زیادی هم مشکوکه .چیز دیگه ای پیدا نکردین؟ _ نه . می‌دونستی امروز جلسه محاکمه ست؟ _ نه . محاکمه کی؟ _ ملکه . وینسنت کمی فکر کرد ، همه چیز داشت باهم جور میشد و پازل ذهنش در حال تکمیل شدن بود اینکه چه کسی به جان شاه سو قصد کرده و چرا .سرش پایین بود و فکر میکرد اما لحظه‌ای متوقف شد سرش را با بهت بالا گرفت و رو به ویلیام گفت:«لعنتی ، میتونید منو ببرید به دادگاه؟» ویلیام تعجب کرد و گفت :« ولی با این اوضاع فکر نکنم بتونی راه بری.» _ چرا میتونم از دکتر یه عصا برام بگیر. _ نیازی نیست خودم می‌برمت . ویلیام جلو آمد و یک دست وینسنت را روی دوشش گذاشت . وینسنت چهره در هم کشید ، ویلیام نگاهی به چهره اش کرد و گفت :« هر وقت خسته شدی بگو تا بایستم . » وینسنت سر تکان داد . ویلیام وینسنت را تا جلوی در دادگاه بدون استراحت رساند . اما دو نگهبان جلوی ورودشان را گرفتند ، وینسنت همانطور که نفس نفس میزد گفت :« کارم واجبه بذارید برم تو. » در جوابش یکی از نگهبانان پوزخندی زد و گفت:« پادشاه ورود همه رو قدغن اعلام کردن ، حتی بازنده های خود شیرین رو.» وینسنت سعی کرد خشمش را کنترل کند ، آنها نمی‌دانستند چه اتفاقی قرار است بیفتد. با آرامش گفت :« لطفاً بذارید برم تو خودتون میدونید اگه واجب نبود هیچوقت ازتون درخواست نمی‌کردم.» نگهبان خنده ای کرد و با کف دستش شانه وینسنت را به عقب هل داد و گفت :« زانو بزن بازنده .» وینسنت چهره در هم کشید ، لیام که وزن وینسنت روی شانه هایش بود، تا آن لحظه سکوت کرد.اما وقتی نگهبان برای بار دوم خواست شانه وینسنت را هل دهد دستش را گرفت و کنار بدنش قرار داد و گفت :« ما محترمانه درخواست کردیم . پس انتظار جواب محترمانه داریم.» نگهبان اخم کرد و گفت :« عوضی بهت یاد ندادن با گارد سلطنتی چطور رفتار کنی؟» لیام که در چشمانش خشم موج میزد آماده مشت زدن به صورت آن نگهبان از خود راضی بود که قبل از اینکه چیزی بگوید صدایی از پشت سر او را به خودت آورد . فرمانده با زره طلایی و شمشیرش که کنار زره بسته شده بود با چهره ای جدی وارد شد و رو به دو نگهبان گفت :«درو باز کنید.» دو نگهبان دستپاچه اطاعت کردند و در را باز کردند .فرمانده به همراه وینسنت و ویلیام وارد دادگاه شد . حالا وینسنت از نزدیک شاهد آنچه قرار بود اتفاق بیفتد بود . پادشاه از روی تخت شاهی اش پایین آمد و با توجه به آنچه مجرم گفته بود سعی داشت گردنبند وزیر را آزمایش کند ، تمام پرده ها کشیده شدند و تقریبا دادگاه تاریک بود پادشاه شمع را روشن کرد و کنار گردنبند وزیر گرفت گردنبند به رنگ سبز در آمد .وزیر شوکه شد و به پادشاه گفت :« قربان ، من کاره ای نبودم ...» وینسنت از همه چیز خبر داشت نزدیک پادشاه رفت تا از نزدیک شاهد اعتراف وزیر باشد. بعد از اینکه وزیر جمله اش را ناتمام گذاشت وینسنت گفت :«سرورم اجازه دارم صحبت کنم ؟» پادشاه سر تکان داد و وینسنت ادامه داد :« ما و فرمانده طی سفری که به مرز داشتیم اثراتی از خیانت بین سربازان مرزی رو دیدیم. یه شورش که به رهبری وزیر اعظم تون بوده.اون سربازان یونیفرم گارد شما رو به تن داشتند.» وزیر اعظم با شنیدن حرف های وینسنت تظاهر به تعجب کرد و گفت :« سرورم شما که میدونید من هیچوقت به شما خیانت نمیکنم ... سرورم؟!» پادشاه یک قدم عقب رفت و گفت :« دیگه نه . اعتمادم رو از دست دادی وزیر اعظم.» وزیر اعظم سرش را پایین انداخت و آهی کشید بعد سرش را بالا آورد و لبخندی دندان نما و شیطانی زد گفت :« اگه قرار نیست منو ببخشی پس باهم به گور میریم.» وزیر خنجری تزئین شده که در موهایش پنهان کرده بود را در آورد و به سمت قلب لیام نشانه رفت وینسنت با دیدن برق روی خنجر وزنش را از روی دوش ویلیام برداشت و بین پادشاه و ملکه قرار گرفت . وینسنت کف دستش را سپر پادشاه کرد و چاقو وسط کف دستش فرو رفت و خون از اطراف آن جاری شد . وینسنت ابرو در هم کشید در حالی که دندان هایش را بر هم می‌فشرد گفت :« این دفعه نه ... » وینسنت چاقو را با دستش پایین آورد. بلافاصله نگهبانان وارد عمل شدند و وزیر را از پادشاه دور کردند. پادشاه با دیدن وینسنت نگاهش نرم شد و وقتی دید وینسنت دوباره به خاطرش زخمی شده رو به او کرد و گفت :«ممنونم وینسنت. خوشحالم که حالت خوبه.» وینسنت چاقو را از دستش در آورد و دستش که در حال خون ریزی بود را پشت سرش پنهان کرد و گفت :« وظیفه ام بود سرورم. » لیام رو به حضار کرد و گفت :« حکم صادر شد ، وزیر اعظم جینکس به جرم خیانت و اقدام به قتل از سرزمین تبعید خواهد شد و در صورت تلاش برای فرار اعدام خواهد شد.» حضار تعظیم کردند و بعد از سالن خارج شدند.بعد از خروج شان در ها بسته شد .حالا فقط لیام و وینسنت و فرمانده و ویلیام در سالن بودند.
لیام دیگر طاقت نیاورد وینسنت را در آغوش کشید و گفت:«ممنونم وینسنت.فکر کردم از دست دادمت.» وینسنت اول چهره در هم کشید بعد لبخند زد و گفت :« تنها تون نمی‌ذارم قربان .» لیام چشمانش خیس شد ولی با دیدن ویلیام زود محو شدند، ویلیام بازوی وینسنت را روی دوشش گذاشت و گفت:« حالت خوبه ؟» _ خوبم. لیام هم همین را از وینسنت پرسید و اون در جواب گفت :«خوبم قربان . نیازی به نگرانی نیست.» _ معلومه که نگرانم ، یه هفته بیهوش بودی . _ متاسفم . _ نیازی به عذر خواهی نیست . فکر میکنم شما ویلیام باشید ممنونم که مراقب وینسنت بودید. ویلیام تعظیم کوتاهی کرد گفت :«کاری نکرده ام قربان.» لیام سر تکان داد و گفت :« اما لایق پاداش هستی . چی میخوای ؟» _ چیزی نیست که برای خودم بخوام . _ برای بقیه چی ؟ _ درخواست آزادی دو تا زندانی رو دارم ، اول ادوارد و دوم ریچارد . _ ترتیبش رو میدم . خودت چی ؟نمی‌خوای کنارشون باشی ؟ _ فکر نمیکنم این حق رو داشته باشم . _ بازهم مایلم برات کاری انجام بدم . ولی اینکه چه کاری رو خودت بهم باید بگی . فرصت هم زیاد داری. لیام رو به وینسنت کرد و گفت :« وینسنت مراقب خودت باش و تا وقتی کاملا خوب نشدی باید استراحت کنی. چون کار های زیادی هست که باید انجام بدیم.» _ بله سرورم.اجازه مرخصی میدید؟ _ میتونید برید. ویلیام و وینسنت از دادگاه خارج شدند ، فرمانده کنار لیام ایستاد و دست هایش را پست سرش قفل کرد و گفت :« فکر کنم دو نفر رابطه شون بهتر شده.» لیام با لبخند آهی از آسودگی کشید و گفت :« همینطور اسپنسر.» پایان فصل اول .
https://eitaa.com/zehneashfteh/2766 ممنونمممم منم میخوام گریه کنم دوست نداشتم تموم بشههه😭😭😭
https://eitaa.com/satsojen/8362 خیلی زود تموم شدددددد. ولی ویلیام فداش شم چقدر جنتلمنه. چقدر. ~~~ شرمنده ارههه خودمم خیلی دوسش دارم
خوشحالم وینست و لیام بالاخره باهم آشتی کردن و همو واقعا تا حدودی درک کردن. (ذهن مریض من در حال شیپ کردن اینا) هیچی دیگه فقط می‌تونم بگم کل این داستان شاهکار بود. ~~~ ای وای 😔🤣مریض نگو زشته خیلی لطف داری ممنونم ازت. ❤️
https://eitaa.com/zehneashfteh/2770 باور کن ایده ای برای ادامه نداشتم 😭 (البته شایدم داشته باشم 😁پیام آخر رمان رو دوباره بخون)
کرم کتاب ، هینا چان و بقیه کسایی که رمان سرباز و پادشاه رو دوست داشتید ، ممنونم که تا اینجا خوندید اگر مشتاق ادامه هستید آخرین پارت رو دوباره بخونید .