eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
88 دنبال‌کننده
442 عکس
948 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هراسان از سالنی که جشن تولد ویلیام در ان بود بیرون زدم و سرگردان در خیابان ها دویدم. ناگهان به خودم امدم و دیدم در جایی هستم که همه چیز از همانجا شروع شد. اشک از چشمانم بی مهابا باریدن گرفت. چه غلطی کرده‌ام من؟ از کی این حس نفرت نسبت به عشق ان دو در من جولان داد؟ شیشه سم نیمه پر، هنوز در بین دستانم سرگردان بود. نگاه‌ام افتاد به همان مکان، همانجایی که هم ازش متنفر بودم و هم دوستش داشتم؛ همانجایی که داستانی تمام شد و داستانی از نو شروع شد. روی زانوهایم افتادم و نگاهم به دختر بچه ای که خیلی برایم اشنا بود افتاد. دخترکی 6 ساله که مثل همیشه روی برف ها، از سرمای استخوان سوز، در خود جمع شده بود. نامش اگنس بود، منفور ترین دختر یتیم خانهِ دیوید. دخترکی مظلوم که توسط هم سن و سالانش اذیت میشد، مسئولان یتیم خانه کتکش میزدند و گاهی مثل امشب تنبیه میشد و مجبور بود بیرون یتیم خانه در هوای سرد بخوابد. دخترک درحالی که میلرزید و گریه میکرد، دو بچه دیگر را دید که درحال بازی باهم بودند؛ پدر و مادرشان مثل چشمانشان از انها مراقبت میکردند. ایا این عدالت بود؟ عدالت بود که آنها خانواده داشته باشند ولی اگنس نه؟ عدالت بود که انها در جایی گرم و نرم بخوابند ولی اگنس در هوای سرد و روی برف ها؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با حسرت به ان خانواده های خوشبخت نگاه کرد. ان دو بچه برف بازی کنان به این سمت میامدند. اگنس با بدنی لرزان از سرما، بلند شد و نشست. ان دو بچه که الیزابت و ویلیام کوچک بودند با دیدن اگنس، با ناراحتی خانواده هایشان را صدا زدند. وقتی کاترین، مادر الیزابت، اگنس کوچولوی مظلوم و سرمازده را دید؛ سریع اورا در اغوش گرفت و ژاکت خودش را دورش پیچاند. از ان شب به بعد اگنس هم مثل الیزابت دخترک کاترین و خواهر کوچولوی الیزابت شد. ویلیام و الیزابت و اگنس باهم بزرگ شدند. ویلیام عاشق الیزابت شد و الیزابت هم عاشق او و اگنس ماند و عشق پنهانش به ویلیام. بعد از مردن ناگهانی الیزابت در شانزده سالگی‌اش، تلاش زیادی کرد تا در قلب ویلیام جایی برای خود باز کند اما ویلیام دیوانه الیزابتش بود. اگنس را جنون گرفت و در تولد 23 سالگی‌ ویلیام در نوشیدنی اش سم ریخت. آری او این اشتباه را کرد و حال پشیمانی فایده ای ندارد. اگنس شیشه حاوی سم را روی برف گذاشت و بلند شد و ادمک برفی ای ساخت تا اگنس کوچولو تنها نباشد، تا دلش خانواده ای نخواهد. بعد از انکه کارش تمام شد، سم را برداشت و تا اخر نوشید و مثل اگنس شش ساله در خود جمع شد و جلوی ادمک برفی دراز کشید. شاید باید همان موقع میمرد، شاید نباید با الیزابت و مادرخوانده اش و ویلیام اشنا میشد، شاید نباید به ویلیام سم میداد. اما دیگر برای شاید ها دیر شده بود. اشک از چشمش چکید و برای اخرین بار به ادمک برفی لبخندی و زد چشمانش را بست.
هدایت شده از شماره "۱"
او نمیدرخشید، او می‌تابید. ستاره می‌درخشد و خورشید می‌تابد. او خورشید بود، آنقدر خاص بود که از دیگر ستارگان حسابش نمی‌کردند. آنقدر خاص بود که زندگی را به او نسبت می‌دادند. او می‌تابید و نورش مرا هرروز بیشتر معتاد خودش می‌کرد. اعتیاد به نور طاقت‌فرسا است، وقتی شب شود مرده‌ات می‌کند.
https://eitaa.com/satsojen/8332 چقدر قشنگ بود... راستی سلام- ~~~ ممنونم امیلی سلام چطوری ؟ ناپدید شده بودی کم کم داشتم کمپین برای پیدا کردن راه مینداختم
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
578.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیدوار بودم با بزرگ شدن، برخی روابطم درست بشن. نشد. زمان و امید، باهم در صلح نیستن. انگار هیچوقت نبودن... بعد از عبور از کودکی، بعضی افراد برام عوض شدن. فکر می‌کردم اگه یکم دیگه بزرگ بشم، همه‌چی حل می‌شه. نشد. حتی بعضی‌هاشون بدتر هم شدن... آره می‌دونم. این چیزی نیست که درموردش خودم رو مقصر بدونم. اما دلیل هم نمی‌شه که بابتش غصه نخورم. توی نوجوونیم، داشتم از خودم، در برابر کسانی که قرار بود پشتوانه‌ی من باشن، محافظت می‌کردم. و این چیزی بود که منو درونگرا کرد. خسته کرد. از آدما متنفر کرد. اینکه هیچ‌کس نمی‌فهمید، اهمیت نمی‌داد، یا حداقل نمی‌خواست که بفهمه یا اهمیت بده برای من عذاب بود. توی اون سن، عذاب من این بود که هیچ‌کس حتی متوجه نشد که من چرا تغییر کردم. فقط بهم گفتن تو عوض شدی! هیچ‌کس براش مهم نیست که دیگران چرا رنج می‌کشن... _سکوت
هدایت شده از کاستِرا
ره عشق داد زدم دیگران نشنیدند وانگهی ترسیدم نکند عیبی هست در درونم اکنون که کسی درد مرا درک نکند نکند بیمارند؟ همه ی آن دگران و فقط سالمِ این دشت منم؟ ازدیاد نکند ها در پریشانیِ ذهنم گم شد و من ناگه شدم تنها در این دشتِ مه آلود که از عدم پر بود
https://eitaa.com/satsojen/8409 زنده ام تو چطوری اره مدت حالم خوب نبود غیب شدم ~~~ بد نیستم . الان بهتری ؟
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
سلام ظهر بخیر
https://eitaa.com/satsojen/8413 احتمالا یکم سباستین راستی یه چیزیو باید بگم امیدوارم ناراحت نشی ~~~ امیدوارم بهتر بشی . از قبل یه حدسایی دارم نگران نباش ، ناراحت نمیشم .
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
وقتی یک قهرمان نیاز به کمک دارد، چه کسی کمکش خواهد کرد؟ وقتی یک نجات غریق در آب دست و پا می‌زند، چه کسی نجاتش می‌دهد؟ وقتی قلب یک آدم مهربان می‌شکند، چه کسی برای در آغوش گرفتن او تلاش می‌کند؟ هیچکس. همه می‌خواهند کسی باشند که زنده می‌ماند. هیچکس نمی‌خواهد برای یک قهرمان خودش را به خطر بیندازد. برای نجات غریق نجات غرق شود. برای در آغوش گرفتن یک قلب شکسته تلاش کند. انسانیت، دارد، می‌میرد. _سکوت