eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
91 دنبال‌کننده
458 عکس
956 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
🔔دینگ دینگ... صدای زنگ در، سکوت خانه را می‌شکند. پستچی پشت در ایستاده؛ با پالتویی تیره، کیف چرمی کهنه‌ای بر دوش و پاکتی که نام شما روی آن نوشته شده است. با کمی تردید، پاکت را باز می‌کنید. داخل آن، یک دعوت‌نامه قرار دارد: -«به کمکتون نیاز دارم، اگه این نامه رو می‌خونید. فورا خودتون رو به کتاب‌خونه من برسونید...» پایین‌تر، با خطی متفاوت، جمله‌ی دیگری اضافه شده است:«راستی، قبل از اومدن اسمتون رو به پستچی بگید» در گوشه‌ی دیگر نامه، یادداشتی کوتاه به چشم می‌خورد:«اگر براتون سوال شده که قراره چه اتفاقی بیفته، باید بگم که هفت روز فرصت داریم، هفت چالش پیش رومونه و یک داستان که هنوز پایانش مشخص نیست» پایین نامه، با خطی درشت‌تر نوشته شده است: منتظرتون هستیم؛ یا شاید هم بهتره بگم، منتظرتونن! پ.ن: پستچی: @Zzz44N
فرمانروا چطورید؟ خیلی نیستید ~~~ سلام مشاور ، بد نیستم . شرمنده خیلی مشغول بودم .
هدایت شده از کاستِرا
همه چیز وحشتناک بود. گذر ثانیه ها، رو به پایان رفتن شب، بیشتر شدن عذاب وجدان او... شخص نقاب پوش در کوچه ای تنگ و باریک کز کرده بود و سعی میکرد به هیچ چیز فکر نکند. اما مگر صدای ذهنش لحظه ای خفنه خون میگرفت؟ تمام خفه شو ها و بس کن ها و دستور هایی این‌چنین نیز، همشان تاثیر عکس می‌گذاشتند. در کوچه هایی آن طرف تر، پسرکی کوچک و تنها به دیوار تکیه داده بود و سایه صورتش را پوشانده بود. برای او شب اولین ها بود. اولین شبی که در خیابان می‌ماند، اولین باری که بدون پدر و مادرش بیرون بود، اولین صحنه ی دلخراشی که به عمرش دیده بود... مادرش در خانه دیدن فیلم و سریال های خشن را، حتی آنهایی که ذره ای آثار خشونت در آنها دیده می‌شوند را ممنوع کرده بود، حال چه می‌شود اگر بفهمد پسرش شاهد چه چیزی بوده؟ کمی آن طرف تر، پدر و مادری در اداره ی پلیس، در حال تنظیم گزارش مفقودی فرزندشان بودند. مادر به شدت می‌گریست و پدر سرش را پایین انداخته بود و دستانش می‌لرزید. سرگرد مانده بود به آنها چه بگوید. به آنها امید دهد؟ آن هم وقتی که همان روز یک قتل رخ داده و قاتل از صحنه ی جرم فرار کرده؟ کارلوس دستان لیندا را در دست گرفت. می‌خواست چیزی بگوید، اما بغض سد راه حرف زدنش می‌شد. از همان موقعی که فهمیده بود پسرش گم شده تا به الان، این بغض لحظه ای رهایش نکرده بود. او خودش را مقصر همه ی این اتفاقات می‌دانست. آن لحظه ای که یقه ی مدیر را گرفته بود فکر می‌کرد پدر خوبی است. اما اکنون.. اکنون دیگر مطمئن نبود. از هیچ چیز مطمئن نبود. چقدر زود تصورات آدم می‌توانند غلط از آب در بیایند.
https://eitaa.com/satsojen/8469 عه بهتر باشید، نه شرمندگی چرا دلمون تنگ شد براتون ~~~ منم همینطور مشاور، چه خبر؟
https://eitaa.com/satsojen/8471 من والا هیچی بیخوابی، سرما، ارزوی پاشیدن لباس زمستونی ~~~ منم همینطور دلم تنگ شده برای داستان هایی که زیر بارون می‌نوشتم .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
ظهر تون بخیر
🎲 چالش اول تصور کن یک شیء بی‌جان در صحنه‌ای شاهد یک اتفاق بزرگ، عاشقانه یا تراژیک است. اما نکته اینجاست: این شیء نباید فقط یک مشاهده‌گر باشد؛ باید احساس داشته باشد، اما از دریچه فهم خودش! قوانین چالش: ۱. نباید از دید انسان یا قهرمان داستان بنویسی. ۲. نباید از کلمات و احساسات انسانی به شکلی استفاده کنی که با ماهیت شیء تناقض داشته باشند. مثلاً یک ساعت نمی‌تواند مثل انسان بگوید: «من خسته‌ام.» ۳. باید از «درک محدود و فیزیکی» خود جسم استفاده کنی. به این فکر کن که چه چیزهایی را می‌تواند حس کند، چه چیزهایی را بفهمد و چه چیزهایی برایش ناشناخته می‌ماند. مثال: جرعه‌ای دیگر از قهوه، درونم را بلعید. دلم می‌خواست فریاد بزنم، خودم را بشکنم، اما فایده‌ای نداشت. دهانش با ولع هر بار به من نزدیک می‌شد و تلخی قهوه را سر می‌کشید. چیزی در سیاهی من حل شده بود که نباید آنجا می‌بود. ناگهان تکانی خورد. با تکانش، از لبه میز افتادم. بدنه‌ام به چوب میز برخورد کرد و صدای توخالی‌ام در اتاق پیچید. تمام شد. او روی زمین افتاد. و من شکستم... 📚 یک قانون کوچک از کتابخانه! اگر یکی از روزها چالش رو انجام ندید، از زیر قانون کتابخونه فرار نمی‌کنید! 😌 جریمه‌تون اینه که یک بریده از کتاب محبوبتون، یا بخشی از کتابی که دوستش دارید، باهامون به اشتراک بذارید. البته... شاید این جریمه اون‌قدرها هم بی‌رحمانه نباشه؛ چون ممکنه لابه‌لای کتاب‌ها یک سورپرایز کوچولو هم پیدا بشه. 👀📚 **سرفه می‌کنم. او سمتم برمی‌گردد و ابرویش را بالا می‌اندازد. ـ یه چیزی یادت نرفته؟ سرش را تکان می‌دهد و دوباره رو به مهمان‌ها می‌کند. + برای هر چالش تا ساعت شش عصر روز بعد وقت دارید. اگه کاغذ و قلم دارید که هیچ؛ اگه ندارید، می‌تونید از من بگیرید. حرف‌هایش که تمام می‌شود، لبخند می‌زنم و می‌گویم:«خوش بگذره!» و بعد، موسیقی را پخش می‌کنم.**
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
🎲 چالش اول تصور کن یک شیء بی‌جان در صحنه‌ای شاهد یک اتفاق بزرگ، عاشقانه یا تراژیک است. اما نکته این
بار دیگر الکل درونم را سر کشید و با صدایی ناله مانند آه کشید ، هر وقت به اینجا می آمد همینطور میشد مرا به زمین نمی‌گذاشت تا که از شدت نوشیدن بیهوش میشد.برایم سوال بود چرا فقط با من می‌نوشد؟ از سال پیش که پیدایش شده بود با اولین نگاه به صاحب بار گفت که در لیوانی که شفاف است و لبه ی آن لب پر شده برایش نوشیدنی بریزد.تا آن زمان کس دیگری از من استفاده نمی‌کرد ، لیوان شکسته که به درد نمی‌خورد . اما او بی توجه به شکستگی روی بدنه ام هر هفته به اینجا می آمد و با من مینوشید .هنگام نوشیدن همیشه خیره به شکستگی مثلثی مانند روی لبه ام میشد و با لبخند جرعه ای دیگر سر می کشید . انگار که چیزی درون من او را به خنده وا می‌داشت. برایم عجیب بود . مردم از لیوان های شکسته متنفر اند ، میگویند بد شانسی می آورد و نحس است . به درد نخور است ، دهان را زخمی می کند . طی این سال ها باورم شده بود برای لیوان بودن ساخته نشده ام باید دکوری روی میز باشم و همیشه خیره به نگاه های انزجار آورشان باشم.ولی بعد از دیدن او همه چیز عوض شد . همه فکر می‌کردند که من چه لیوان خاصی هستم که او هر هفته فقط با من می‌نوشد. کم کم شادی درونم رخنه کرد ولی دیری نپایید که آن روز فرا رسید . آشفته تر از قبل زودتر از موعد هر هفته اش وارد شد. عصبانی و نالان نوشیدنی سفارش داد ، اولین دفعه بی وقفه نوشیدنی‌ درونم را سر کشید امان نداد و دومی را خواست ، از غوغای درونش ، درونم غوغا شده بود. مرا با شدت زمین زد و سومی را خواست ، صاحب بار متعجب سومی را هم برایش پر کرد . مرد مرا دوباره زمین زد و طلب چهارمی را کرد اما اینبار صاحب بار پاسخ نداد. مرد فریاد کشید اما صاحب بار مخالفت کرد . مرد مرا محکم تر به میز کوبید . ترکی که از شکستگی ام بر جای مانده بود بزرگتر شد. صاحب بار با اکراه دوباره مرا پر کرد و به مرد داد .مرد تا لب هایش را به لبه ام زد لبش بریده شد . خون درونم ریخت و میز را قرمز رنگ کرد، مرد با خشمی افزون مرا پرت کرد . به دیوار خوردم . شکستم . خورد شدم . تکه هایم گونه اش را خراش داد .اخم کرد. خون روی گونه اش را پاک کرد . اما ماجرا همینجا تمام نشد ، مردی از پشت سرش تکه ای من را برداشت و میان دنده های مرد فرو کرد . مرد دوباره اخم کرد ، درد می‌کشید . مرد تکه ام را از میان دنده هایش بیرون کشید . مرد نفسش در هم پیچید . روی زمین افتاد . تقلا می کرد برای زنده ماندن... من او را کشتم... نتوانستم کاری برایش بکنم... هیچکدام نتوانستیم ... نه من برای او ... و نه او برای من ... هر دو آن روز تمام شدیم ... این پایانی بود که دوستش نداشتیم ...
https://eitaa.com/satsojen/8472 هی، شما چه خبر؟ ~~~ سلامتی مشاور ، بی مصرف شدم بیشتر از همیشه
https://eitaa.com/satsojen/8477 نفرمایید ~~~ هعییی به کار نمیام ....