♪ دنیایی برای سایه ها ♪
🎲 چالش اول تصور کن یک شیء بیجان در صحنهای شاهد یک اتفاق بزرگ، عاشقانه یا تراژیک است. اما نکته این
بار دیگر الکل درونم را سر کشید و با صدایی ناله مانند آه کشید ، هر وقت به اینجا می آمد همینطور میشد مرا به زمین نمیگذاشت تا که از شدت نوشیدن بیهوش میشد.برایم سوال بود چرا فقط با من مینوشد؟
از سال پیش که پیدایش شده بود با اولین نگاه به صاحب بار گفت که در لیوانی که شفاف است و لبه ی آن لب پر شده برایش نوشیدنی بریزد.تا آن زمان کس دیگری از من استفاده نمیکرد ، لیوان شکسته که به درد نمیخورد . اما او بی توجه به شکستگی روی بدنه ام هر هفته به اینجا می آمد و با من مینوشید .هنگام نوشیدن همیشه خیره به شکستگی مثلثی مانند روی لبه ام میشد و با لبخند جرعه ای دیگر سر می کشید . انگار که چیزی درون من او را به خنده وا میداشت. برایم عجیب بود .
مردم از لیوان های شکسته متنفر اند ، میگویند بد شانسی می آورد و نحس است . به درد نخور است ، دهان را زخمی می کند . طی این سال ها باورم شده بود برای لیوان بودن ساخته نشده ام باید دکوری روی میز باشم و همیشه خیره به نگاه های انزجار آورشان باشم.ولی بعد از دیدن او همه چیز عوض شد . همه فکر میکردند که من چه لیوان خاصی هستم که او هر هفته فقط با من مینوشد.
کم کم شادی درونم رخنه کرد ولی دیری نپایید که آن روز فرا رسید .
آشفته تر از قبل زودتر از موعد هر هفته اش وارد شد. عصبانی و نالان نوشیدنی سفارش داد ، اولین دفعه بی وقفه نوشیدنی درونم را سر کشید امان نداد و دومی را خواست ، از غوغای درونش ، درونم غوغا شده بود.
مرا با شدت زمین زد و سومی را خواست ، صاحب بار متعجب سومی را هم برایش پر کرد . مرد مرا دوباره زمین زد و طلب چهارمی را کرد اما اینبار صاحب بار پاسخ نداد. مرد فریاد کشید اما صاحب بار مخالفت کرد . مرد مرا محکم تر به میز کوبید . ترکی که از شکستگی ام بر جای مانده بود بزرگتر شد. صاحب بار با اکراه دوباره مرا پر کرد و به مرد داد .مرد تا لب هایش را به لبه ام زد لبش بریده شد . خون درونم ریخت و میز را قرمز رنگ کرد، مرد با خشمی افزون مرا پرت کرد . به دیوار خوردم . شکستم . خورد شدم . تکه هایم گونه اش را خراش داد .اخم کرد. خون روی گونه اش را پاک کرد . اما ماجرا همینجا تمام نشد ، مردی از پشت سرش تکه ای من را برداشت و میان دنده های مرد فرو کرد . مرد دوباره اخم کرد ، درد میکشید . مرد تکه ام را از میان دنده هایش بیرون کشید . مرد نفسش در هم پیچید . روی زمین افتاد . تقلا می کرد برای زنده ماندن...
من او را کشتم...
نتوانستم کاری برایش بکنم...
هیچکدام نتوانستیم ...
نه من برای او ...
و نه او برای من ...
هر دو آن روز تمام شدیم ...
این پایانی بود که دوستش نداشتیم ...
#چالشاول
#سباستینمککویین
https://eitaa.com/satsojen/8472 هی، شما چه خبر؟
~~~
سلامتی مشاور ، بی مصرف شدم بیشتر از همیشه
https://eitaa.com/satsojen/8477 نفرمایید
~~~
هعییی به کار نمیام ....
https://eitaa.com/satsojen/8476 بینظیر بود واقعا خیلی خیلی قشنگ بود
مشاور
~~~
خیلی ممنونم مشاور ❤️
https://eitaa.com/satsojen/8483 منم همینطور بعد حتی یجوری بودم میخواستم دیل بزنم برم، چمدون بسته بودم
~~~
منم میخوام برم ولی دلم تنگ میشه
https://eitaa.com/satsojen/8484 چی وای یعنی چی وای نه شت چرا
~~~
فعلا نمیرم ، آروم باش مشاور
هدایت شده از کاستِرا
همه چیز وحشتناک بود.
گذر ثانیه ها، رو به پایان رفتن شب، بیشتر شدن عذاب وجدان او...
شخص نقاب پوش در کوچه ای تنگ و باریک کز کرده بود و سعی میکرد به هیچ چیز فکر نکند.
اما مگر صدای ذهنش لحظه ای خفنه خون میگرفت؟
تمام خفه شو ها و بس کن ها و دستور هایی اینچنین نیز، همشان تاثیر عکس میگذاشتند.
شخص نقاب پوش در جنگی تمام عیار با خودش گیر کرده بود که نه راهِ پس داشت و نه راه پیش...
در کوچه هایی آن طرف تر، پسرکی کوچک و تنها به دیوار تکیه داده بود و سایه صورتش را پوشانده بود. برای او شب اولین ها بود. اولین شبی که در خیابان میماند، اولین باری که بدون پدر و مادرش بیرون بود، اولین صحنه ی دلخراشی که به عمرش دیده بود... مادرش در خانه دیدن فیلم و سریال های خشن را، حتی آنهایی که ذره ای آثار خشونت در آنها دیده میشوند را ممنوع کرده بود، حال چه میشود اگر بفهمد پسرش شاهد چه چیزی بوده؟
کمی آن طرف تر، پدر و مادری در اداره ی پلیس، در حال تنظیم گزارش مفقودی فرزندشان بودند. مادر به شدت میگریست و پدر سرش را پایین انداخته بود و دستانش میلرزید. سرگرد مانده بود به آنها چه بگوید. به آنها امید دهد؟ آن هم وقتی که همان روز یک قتل رخ داده و قاتل از صحنه ی جرم فرار کرده؟
کارلوس دستان لیندا را در دست گرفت. میخواست چیزی بگوید، اما بغض سد راه حرف زدنش میشد. از همان موقعی که فهمیده بود پسرش گم شده تا به الان، این بغض لحظه ای رهایش نکرده بود.
او خودش را مقصر همه ی این اتفاقات میدانست. آن لحظه ای که یقه ی مدیر را گرفته بود فکر میکرد پدر خوبی است. اما اکنون.. اکنون دیگر مطمئن نبود. از هیچ چیز مطمئن نبود.
چقدر زود تصورات آدم میتوانند غلط از آب در بیایند.
#سقوط