eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
91 دنبال‌کننده
460 عکس
961 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/8479 عه عه این چه حرفیهه ~~~ غم انگیزم
https://eitaa.com/satsojen/8483 منم همینطور بعد حتی یجوری بودم می‌خواستم دیل بزنم برم، چمدون بسته بودم ~~~ منم می‌خوام برم ولی دلم تنگ میشه
https://eitaa.com/satsojen/8484 چی وای یعنی چی وای نه شت چرا ~~~ فعلا نمیرم ، آروم باش مشاور
هدایت شده از کاستِرا
همه چیز وحشتناک بود. گذر ثانیه ها، رو به پایان رفتن شب، بیشتر شدن عذاب وجدان او... شخص نقاب پوش در کوچه ای تنگ و باریک کز کرده بود و سعی میکرد به هیچ چیز فکر نکند. اما مگر صدای ذهنش لحظه ای خفنه خون میگرفت؟ تمام خفه شو ها و بس کن ها و دستور هایی این‌چنین نیز، همشان تاثیر عکس می‌گذاشتند. شخص نقاب پوش در جنگی تمام عیار با خودش گیر کرده بود که نه راهِ پس داشت و نه راه پیش... در کوچه هایی آن طرف تر، پسرکی کوچک و تنها به دیوار تکیه داده بود و سایه صورتش را پوشانده بود. برای او شب اولین ها بود. اولین شبی که در خیابان می‌ماند، اولین باری که بدون پدر و مادرش بیرون بود، اولین صحنه ی دلخراشی که به عمرش دیده بود... مادرش در خانه دیدن فیلم و سریال های خشن را، حتی آنهایی که ذره ای آثار خشونت در آنها دیده می‌شوند را ممنوع کرده بود، حال چه می‌شود اگر بفهمد پسرش شاهد چه چیزی بوده؟ کمی آن طرف تر، پدر و مادری در اداره ی پلیس، در حال تنظیم گزارش مفقودی فرزندشان بودند. مادر به شدت می‌گریست و پدر سرش را پایین انداخته بود و دستانش می‌لرزید. سرگرد مانده بود به آنها چه بگوید. به آنها امید دهد؟ آن هم وقتی که همان روز یک قتل رخ داده و قاتل از صحنه ی جرم فرار کرده؟ کارلوس دستان لیندا را در دست گرفت. می‌خواست چیزی بگوید، اما بغض سد راه حرف زدنش می‌شد. از همان موقعی که فهمیده بود پسرش گم شده تا به الان، این بغض لحظه ای رهایش نکرده بود. او خودش را مقصر همه ی این اتفاقات می‌دانست. آن لحظه ای که یقه ی مدیر را گرفته بود فکر می‌کرد پدر خوبی است. اما اکنون.. اکنون دیگر مطمئن نبود. از هیچ چیز مطمئن نبود. چقدر زود تصورات آدم می‌توانند غلط از آب در بیایند.
هدایت شده از خونـه درختے
خلاصه این که ما هم داریم یه کارایی می‌کنیم و از این حرفا
هدایت شده از خونـه درختے
برگ نارنجی با عجله جلوتر می‌دوم و به سمت او برمی‌گردم: _ لطفا! بیا یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه انجامش بدیم!! مایکل سر تکان می‌دهد: + از دست تو. باشه ولی فقط یه دفعه ی دیگه انجامش می‌دیم. بعدش باید به حرفی که زدی عمل کنی باشه؟ چیزی نمی‌گویم. نمی‌دانم می‌توانم واقعا به حرفی که چند دقیقه پیش زدم عمل کنم یا نه. نگاهش می‌کنم که یک دست را پشت کمرش می‌گذارد و دست دیگرش را به سمتم دراز می‌کند: + افتخار می‌دین تا باهم برقصیم؟ لبخند می‌زند. آه از این لبخند. دلم می‌خواست تا آخر عمر آن را داشته باشم. دستم را به سمتش دراز می‌کنم. اگر انجامش دهم دیگر تمام می‌شود؟ یعنی با این موضوع مشکلی ندارم؟ اخم ریزی روی پیشانی‌ام چین می‌‌اندازد. نه! نمی‌خواهم. _ بی‌خیال. شوکه می‌شود. از گرد شدن چشم‌هایش وقتی که تعجب می‌کند خوشم می‌آید: + چی؟ تا چند دقیقه پیش که... حرفش را قطع می‌کنم. می‌دانم که از این کار متنفر است: _ اون موقع حسش بود اما الان نیست. آهی می‌کشد و درحالی که می‌ایستد، دستی به موهای جلوی صورتش می‌کشد. این یعنی آزرده‌خاطر شده. خب به من چه ربطی دارد؟ اگر همان اول قبول می‌کرد شاید... بی‌خیالش. + بریم پارک؟ این بار من کسی هستم که شوکه شده: _ پارک؟ چشمکی می‌زند: +پارک اسب آبی. لبخند کمرنگی روی لبانم می‌نشیند. آنجا اولین ملاقاتمان را داشتیم. دو سال پیش. همراه خواهرزاده‌اش به آن پارک آمده بود. وقتی خواهرزاده‌اش گم شد به او در پیدا کردنش کمک کردم. بعد از آن نفهمیدم چه شد اما، به خودم که آمدم فهمیدم می‌خواهم تمام زندگی‌ام در کنار او باشم. _بریم. دیگر دست‌های یکدیگر را نمی‌گیریم. دلیلش را هم هردویمان می‌دانیم. ترس...ترس از نبودن، ترس از، ترس از... به پارک اسب آبی که رسیدیم، بی‌اختیار به سمت نیمکت کنار مجسمه‌های اسب آبی کشیده شدیم. درست بالای آن نیمکت شاخه‌های درختان و برگ‌های زردشان زیر پرتو‌های قرمز رنگ خورشید می‌درخشیدند. روی نیمکت که نشستیم سرم را بالا گرفتم تا بهتر آنها را ببینم. _ همیشه می‌گفتی از پاییز متنفری. خندید. خنده‌اش برخلاف همیشه، قلبم را چنگ می‌زد: + حیاط خونمون خیلی درخت داره. پاییز که میشه برگاشون می‌ریزه و این وظیفه من بود که اون برگارو جمع کنم. وظیفه‌اش بود. لب پایینم را گاز می‌گیرم. + ولی فصل پاییز تو این پارک رو دوست داشتم. همه جا قرمز میشه. تازه، تو این فصل بود که با تو آشنا شدم. نگاهم نمی‌کند. احتمالا می‌ترسد. من هم می‌ترسم اما باید نگاهش کنم. اگر قرار باشد او هم برای من به یک "بود" تبدیل شود، پس باید تا جایی که می‌توانستم نگاهش کنم‌. _ حتما باید بری...؟ متوجه لرزش خفیف شانه‌هایش نی شوم. قلبم تیر می‌کشد. سرم را پایین می‌اندازم تا بیشتر از این نبینم. +تو... صدایش می‌لرزد و این باعث می‌شود دلپیچه بگیرم. متوجه می‌شوم چیزی را قورت می‌دهد. احتمالا بغضش را. + تو نمی‌تونی تا آخر عمرت درگیر من باشی. خودم می‌دانستم! خودم خیلی بهتر از او می‌دانستم! اما...اما او واقعا مشکلی با این موضوع ندارد؟ گرمی چیزی را روی صورتم احساس می‌کنم. لعنتی! آخرش نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم: _کاش اینا همه‌اش یه خواب بود... نزدیکم می‌شود. نه...نباید اینکار را بکنی... آغوشش را برایم باز می‌کند. نه...دیگر نمی‌توانی مثل قبل... منتظر می ماند. درست مثل کاری که قبلا برایم می‌کرد. درست مثل کاری که قبلا برای یکدیگر می‌کردیم. اگر دیگری گریه می‌کرد، لبخند می‌زدیم، آغوشمان را برایش باز می‌کردیم تا هر زمان که خواست خودش را در آن سبک کند. اشک ها بیشتر و بیشتر از چشم هایم جاری می‌شوند. این...این...شاید آخرین بار باشد. خودم را در آغوشش پرت می‌کنن. قرار نبود گرم باشد اما...اما...لبخند می‌زند: + تو قوی هستی. تنها کسی هستی که بعد از رفتن لازم نیست نگرانش باشم. _ کاش نبودم! + مراقب پدر و مادرم باش. _خودت باید اینکارو می‌کردی!! + بِل یکم حساسه، اما تو رو خیلی دوست داره. لطفا مثل قبل باهاش بازی کن. _ بدون تو که کیف نمیده! برگ های پاییزی یکی یکی دورمان را می‌گیرند. می‌توانم بفهمم که تمام وجودش را فرا گرفته‌اند و یکی یکی جدا می‌شوند. + من همیشه باهاتم... اشک از روی گونه‌ام سر می‌خورد. + دوست دارم... بعد از آن، تنها چیزی که از او باقی مانده بود، چند دانه برگ نارنجی رنگ بود. _ دروغگو... Argon