هدایت شده از کاستِرا
همه چیز وحشتناک بود.
گذر ثانیه ها، رو به پایان رفتن شب، بیشتر شدن عذاب وجدان او...
شخص نقاب پوش در کوچه ای تنگ و باریک کز کرده بود و سعی میکرد به هیچ چیز فکر نکند.
اما مگر صدای ذهنش لحظه ای خفنه خون میگرفت؟
تمام خفه شو ها و بس کن ها و دستور هایی اینچنین نیز، همشان تاثیر عکس میگذاشتند.
شخص نقاب پوش در جنگی تمام عیار با خودش گیر کرده بود که نه راهِ پس داشت و نه راه پیش...
در کوچه هایی آن طرف تر، پسرکی کوچک و تنها به دیوار تکیه داده بود و سایه صورتش را پوشانده بود. برای او شب اولین ها بود. اولین شبی که در خیابان میماند، اولین باری که بدون پدر و مادرش بیرون بود، اولین صحنه ی دلخراشی که به عمرش دیده بود... مادرش در خانه دیدن فیلم و سریال های خشن را، حتی آنهایی که ذره ای آثار خشونت در آنها دیده میشوند را ممنوع کرده بود، حال چه میشود اگر بفهمد پسرش شاهد چه چیزی بوده؟
کمی آن طرف تر، پدر و مادری در اداره ی پلیس، در حال تنظیم گزارش مفقودی فرزندشان بودند. مادر به شدت میگریست و پدر سرش را پایین انداخته بود و دستانش میلرزید. سرگرد مانده بود به آنها چه بگوید. به آنها امید دهد؟ آن هم وقتی که همان روز یک قتل رخ داده و قاتل از صحنه ی جرم فرار کرده؟
کارلوس دستان لیندا را در دست گرفت. میخواست چیزی بگوید، اما بغض سد راه حرف زدنش میشد. از همان موقعی که فهمیده بود پسرش گم شده تا به الان، این بغض لحظه ای رهایش نکرده بود.
او خودش را مقصر همه ی این اتفاقات میدانست. آن لحظه ای که یقه ی مدیر را گرفته بود فکر میکرد پدر خوبی است. اما اکنون.. اکنون دیگر مطمئن نبود. از هیچ چیز مطمئن نبود.
چقدر زود تصورات آدم میتوانند غلط از آب در بیایند.
#سقوط
هدایت شده از خونـه درختے
برگ نارنجی
با عجله جلوتر میدوم و به سمت او برمیگردم:
_ لطفا! بیا یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه انجامش بدیم!!
مایکل سر تکان میدهد:
+ از دست تو. باشه ولی فقط یه دفعه ی دیگه انجامش میدیم. بعدش باید به حرفی که زدی عمل کنی باشه؟
چیزی نمیگویم. نمیدانم میتوانم واقعا به حرفی که چند دقیقه پیش زدم عمل کنم یا نه. نگاهش میکنم که یک دست را پشت کمرش میگذارد و دست دیگرش را به سمتم دراز میکند:
+ افتخار میدین تا باهم برقصیم؟
لبخند میزند. آه از این لبخند. دلم میخواست تا آخر عمر آن را داشته باشم. دستم را به سمتش دراز میکنم. اگر انجامش دهم دیگر تمام میشود؟ یعنی با این موضوع مشکلی ندارم؟
اخم ریزی روی پیشانیام چین میاندازد. نه! نمیخواهم.
_ بیخیال.
شوکه میشود. از گرد شدن چشمهایش وقتی که تعجب میکند خوشم میآید:
+ چی؟ تا چند دقیقه پیش که...
حرفش را قطع میکنم. میدانم که از این کار متنفر است:
_ اون موقع حسش بود اما الان نیست.
آهی میکشد و درحالی که میایستد، دستی به موهای جلوی صورتش میکشد. این یعنی آزردهخاطر شده. خب به من چه ربطی دارد؟ اگر همان اول قبول میکرد شاید...
بیخیالش.
+ بریم پارک؟
این بار من کسی هستم که شوکه شده:
_ پارک؟
چشمکی میزند:
+پارک اسب آبی.
لبخند کمرنگی روی لبانم مینشیند. آنجا اولین ملاقاتمان را داشتیم. دو سال پیش. همراه خواهرزادهاش به آن پارک آمده بود. وقتی خواهرزادهاش گم شد به او در پیدا کردنش کمک کردم. بعد از آن نفهمیدم چه شد اما، به خودم که آمدم فهمیدم میخواهم تمام زندگیام در کنار او باشم.
_بریم.
دیگر دستهای یکدیگر را نمیگیریم. دلیلش را هم هردویمان میدانیم. ترس...ترس از نبودن، ترس از، ترس از...
به پارک اسب آبی که رسیدیم، بیاختیار به سمت نیمکت کنار مجسمههای اسب آبی کشیده شدیم. درست بالای آن نیمکت شاخههای درختان و برگهای زردشان زیر پرتوهای قرمز رنگ خورشید میدرخشیدند. روی نیمکت که نشستیم سرم را بالا گرفتم تا بهتر آنها را ببینم.
_ همیشه میگفتی از پاییز متنفری.
خندید. خندهاش برخلاف همیشه، قلبم را چنگ میزد:
+ حیاط خونمون خیلی درخت داره. پاییز که میشه برگاشون میریزه و این وظیفه من بود که اون برگارو جمع کنم.
وظیفهاش بود.
لب پایینم را گاز میگیرم.
+ ولی فصل پاییز تو این پارک رو دوست داشتم. همه جا قرمز میشه. تازه، تو این فصل بود که با تو آشنا شدم.
نگاهم نمیکند. احتمالا میترسد. من هم میترسم اما باید نگاهش کنم. اگر قرار باشد او هم برای من به یک "بود" تبدیل شود، پس باید تا جایی که میتوانستم نگاهش کنم.
_ حتما باید بری...؟
متوجه لرزش خفیف شانههایش نی شوم. قلبم تیر میکشد. سرم را پایین میاندازم تا بیشتر از این نبینم.
+تو...
صدایش میلرزد و این باعث میشود دلپیچه بگیرم. متوجه میشوم چیزی را قورت میدهد. احتمالا بغضش را.
+ تو نمیتونی تا آخر عمرت درگیر من باشی.
خودم میدانستم! خودم خیلی بهتر از او میدانستم! اما...اما او واقعا مشکلی با این موضوع ندارد؟
گرمی چیزی را روی صورتم احساس میکنم. لعنتی! آخرش نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم:
_کاش اینا همهاش یه خواب بود...
نزدیکم میشود.
نه...نباید اینکار را بکنی...
آغوشش را برایم باز میکند.
نه...دیگر نمیتوانی مثل قبل...
منتظر می ماند. درست مثل کاری که قبلا برایم میکرد. درست مثل کاری که قبلا برای یکدیگر میکردیم. اگر دیگری گریه میکرد، لبخند میزدیم، آغوشمان را برایش باز میکردیم تا هر زمان که خواست خودش را در آن سبک کند.
اشک ها بیشتر و بیشتر از چشم هایم جاری میشوند. این...این...شاید آخرین بار باشد.
خودم را در آغوشش پرت میکنن. قرار نبود گرم باشد اما...اما...لبخند میزند:
+ تو قوی هستی. تنها کسی هستی که بعد از رفتن لازم نیست نگرانش باشم.
_ کاش نبودم!
+ مراقب پدر و مادرم باش.
_خودت باید اینکارو میکردی!!
+ بِل یکم حساسه، اما تو رو خیلی دوست داره. لطفا مثل قبل باهاش بازی کن.
_ بدون تو که کیف نمیده!
برگ های پاییزی یکی یکی دورمان را میگیرند. میتوانم بفهمم که تمام وجودش را فرا گرفتهاند و یکی یکی جدا میشوند.
+ من همیشه باهاتم...
اشک از روی گونهام سر میخورد.
+ دوست دارم...
بعد از آن، تنها چیزی که از او باقی مانده بود، چند دانه برگ نارنجی رنگ بود.
_ دروغگو...
Argon
#روزدوم
هدایت شده از سکوتنوشته_
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"قلب هرگز نمیتواند منطقی باشد."
من فکر میکنم این جمله، نه کاملاً غلط و نه کاملاً درست است.
قلب نمیتواند منطقی باشد. اما حاضرم شرط ببندم که اگر با مغز هم نظر شود، آن نظر یا وحشتناکترین تئوری تاریخ است و یا؛ اگر تئوری علمی در کار نباشد، تئوری احساسی است؛ عشق!
با این حال، شرم آور است ولی گاهی اوقات، بایستی قلب و مغز را مانند کودکانی سه ساله که به جان هم افتادهاند، از هم جدا کرد. انگار که نمیخواهند بزرگ شوند.
از بحث اصلی دور نشویم. قلب من زیادی مهربان است. خیلی خیلی زیاد. اما به همان اندازه هم به حرفهای مغز گوش میدهد و مطیع اوست.
گاهی به قول مغز، "خیر سرش عاشق شده!" عاشق یک رهگذر ناگهانی، عاشق یک فرد بیخیال در فامیل، عاشق یک آدم ناشناس پشت صفحه گوشی، عاشق...
اما باز هم به قول مغز، "بیچاره نمیداند عشق چیست!"
روح میگوید "عشق مقدس است."
هر دو راست میگویند. نکته این است که شاید عشق حقیقی قلب، همان کسی باشد که او را از دام عشق دور نگه میدارد. البته خودش اقرار نمیکند! اما من و روح مطمئن هستیم که او آنقدر حسود است که با این کار، مانع رقیب عشقی برای خود میشود.
من و روح فکر میکنیم که قلب عاشق مغز است. وگرنه چطور میشود با فرمان "نرو!" ایستاد و با فرمان "بجنب!" دوید؟ چطور میشود به همه لبخند زد و تنها برای یک نفر خندید؟ همه را دوست داشت و تنها برای یک نفر دلتنگ شد؟
من و روح معتقدیم که قلب، عشق حقیقی را بهتر از همه میشناسد. البته مغز هم قلب را بسیار دوست میدارد، اما چون معمولاً احساسات خود را در خفا نگه میدارد، هنوز نمیدانیم این علاقه، عشق است یا تحسین.
_سکوت|پارت¹
هدایت شده از سکوتنوشته_
قلب گاهی آنقدر منطقی میشود که مغز میگوید "چ_"؛ که یعنی "خداوندا نشانهای فرست تا خیالم از بابت آخرالزمان راحت شود!"
حق هم دارد. قلب گاهی واقعاً ترسناک میشود!
روح میگوید "آن مواقع قلب منطقی میشود را خدا باید به خیر کند!" او هم راست میگوید.
در آخر برخی کلیشهها را باید تحلیل کرد تا به عمق معنا رسید.
_سکوت|پارت²
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
دیشب اینجا چمدونم رو بستم که برم حتی در رو هم باز کردم اما حس کردم شاید کسی خونه باشه، شاید امید هنوز توی کشو باشه، با خودم گفتم شاید برگرده، شاید یادش بیاد، شاید دلش تنگ شه، من چمدونم رو بستم که برم، که دوباره یه بخش از زندگی رو پشت سر بزارم اما نشد، حس میکنم مشکلی نیست اگه محدود کنم، اگه کمتر بیام، اگه بهش وابسته نشم، حتی دیشب برخلاف خودم حرف زدم، نمیدونم، من هنوزم چمدون به دستم و از پنجره به تاریکی نگاه میکنم.