♪ دنیایی برای سایه ها ♪
🎲چالش دوم از این تصویر بنویس... ** این را میگویم و بعد از جایم بلند میشوم و از اتاق بیرون میزنم
دخترک با بغض به مهم ترین فرد زندگی اش که در حال نابود شدن بود نگاه کرد ، برای آخرین بار او را بغل کرد و بغضش را رها کرد . اشک ها بی وقفه روی صورتش جاری شدند.
این دفعه اولین و آخرین بازی بود که اشک میریزد ، تا به حال هیچوقت گریه نکرده اما او آنقدر برایش مهم بود که برایش جان میداد .
آخرین کلماتش ...
آخرین نفس هایش ...
نگاه امیدوارانه و ...
لبخند روی صورتش...
نمیتوانست باور کند او رفته ... آن هم بعد از اینهمه اتفاقی که گذشت ...
التماس هایش بی پاسخ ماندند ... ناله هایش جواب نداد ...
آسمان دیگر او را به دختر باز نمیگرداند...
دیگر هیچوقت...
قرار نبود او را ببیند ...
#چالشدوم
#سباستینمککویین
شرمنده دیر شد میخواستم با توجه به چالش سوم به هم ربطش بدم
هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
🎲 چالش سوم
نگاهم را از چهره گروگانها میگیرم و به پنجره میدوزم. شاخههای درخت با وزش باد آرامی تکان میخورند. چند لحظه سکوت میکنم و بعد، بیآنکه برگردم، میگویم:
ـ چالش سوم خیلی آسونه...
مکث میکنم. لبخند محوی گوشه لبم مینشیند.
ـ البته شاید کمی هم لو دهنده باشه.
نگاهم را از پنجره میگیرم و به جمع برمیگردم.
ـ از او بنویسید. او میتونه یک آدم باشه، شاید یک حیوان، شاید یک شیء... یا حتی چیزی فراتر از انسان. فقط یادتون باشه، گاهی چیزهایی که بیشتر از همه دربارهشون مینویسیم، همونهایی هستن که کمتر جرئت میکنیم اسمشون رو بیاریم.
ـ موفق باشید، گروگانهای عزیزم!
بهسمت دستگاه پخش موسیقی میروم. انگشتم را روی دکمه میگذارم و ناگهان موسیقی بیکلامی در کتابخانه پخش میشود. چند قدم دور میشوم و انگار تازه چیزی یادم آمده باشد، برمیگردم.
ـ راستی، پروانه... آبپرتقال هم میتونید بردارید. لازم نیست برای نوشیدنش از من اجازه بگیرید!
لبخند میزنم و دوباره رو به پنجره میکنم.
او برایش تنها چیزی در این دنیا بود که میتوانست دوستش داشته باشد ، بدون او دنیای بازم هم همان کره خاکستری قدیمی میشد . روز اولی که او را دید انگار نوری در میان اینهمه سیاهی و سفید نفوذ کرده بود تا برای اینکه او را پیدا کند فقط او ...
رنگی که به دنیایش داده بود بیشتر از آنچه تصورش را میکرد برایش لذت بخش بود اینکه بالاخره کسی هم او را درک کند ، کسی که به او برچسب عجیب غریب و ترسناک نزند.
برایش او کسی بود که حتی شده به اجبار هم لبخند به رویش می آورد . تنهایش نمیگذاشت و در میانه ای هجوم احساسات رهایش نمیکرد. دختر از اینکه او را پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود یا شاید هم او پیدایش کرده بود .مانند چایی گرم در هوایی سرد بود که با وجودش قلب دختر را آرام میکرد .
فقط شش ماه بود که هم را میشناختند با این حال انگار سال هاست هم را می شناسند . قلب دختر آکنده از شادی شده بود وقتی او را پیدا کرد اما حالا که رفته بود حالا که تبدیل به مشتی برگ شده بود و او را در میانه این زندگی تنها گذاشته بود، دوباره دنیایش رنگ پس داد.
بدون او دیگر دلیلی نداشت زنده بماند یا واضح تر بگویم ، دلیلی نداشت زندگی کند.
از رفتنش سه ماه گذشته و با وجود دلتنگی روز و شبش یکی شده بود ، گذر زمان همچون آدم ها برایش بی اهمیت شده بود.
دیگر حتی مهم نبود کی قهوه اش را دم کند ...
کی از سر کار برگردد...
اینکه کی غذا درست کند ...
دیگر مهم نبود گوشی اش را چک کند ...
دیگر مهم نبود بهترین کارمند اداره باشد ...
قوه اش را سرد میخورد ، کتابش را ناتمام رها میکرد ، موسیقی هایش خاک میخوردند ، دیگر لای دفتر نوشته هایش را باز نکرد ، دیگر به گنجشک ها غذا نداد، دیگر به گل هایش آب نداد ...دیگر ...دیگر ...دیگر...زندگی اش را خود با رفتن او به پایان رساند ...
چون دیگر دلیلی برای کارهایش وجود نداشت ... دلیلش ... او رفته بود ...
#چالشسوم
#سباستینمککویین
حدس میزنم پروانه مرداب از این یکی استقبال کنه.
هدایت شده از کاستِرا
بالاخره تصمیمش را گرفته بود. میدوید و ته دلش امیدوار بود که دیر نشده باشد.
***
شب تاریکی بود؛ گویی ظلمات با شب پیمانی بسته بود که تا پیش از سپیده ی صبح، به هیچ نوری اجازه تابش ندهد. پسربچهای حدوداً ۵ یا ۶ ساله، در تاریکیِ کنج خیابان پنهان شده بود و سایهها صورتش را پوشانده بودند. یک روز تمام بود که چیزی نخورده بود، اما شوک اتفاقاتی که آن روز رخ داده بود، گرسنگی را به کل از یادش برده بود. بارها قصد کرده بود بلند شود و برود، اما به کجا؟ جایی را که بلد نبود...
آن زمان که پلیسها آمده بودند، میخواست برود و ماجرا را برایشان تعریف کند، اما از ترس بر جای خود خشک شده بود و زبانش بند آمده بود. در آن شلوغی، هیچکس متوجه حضور او نشد.
حال شب شده بود. شاید اگر کمی بزرگتر بود، با خود فکر میکرد که آیا با این وضعیت تا صبح دوام میآورد یا نه؟ اما مغز کوچک او در این لحظات، تنها تصویر پدر و مادرش را پیش چشمانش میآورد.
صدای قدمهایی او را به خود آورد. سعی کرد بیشتر در خودش جمع شود و پنهان بماند.
صدا نزدیکتر شد. خودش بود؛ همان کسی که عصر آن مرد را کشته بود. راف به خود لرزید. پاهایش سست شده بود و حتی توان بلند شدن نداشت، چه برسد به دویدن.
خودش را بیشتر به دیوار چسباند و چشمهایش را بست؛ امیدوار بود از دید او پنهان بماند، اما تاریکی محافظ خوبی نبود. آن سیاه پوش جلوتر آمد و مقابل راف زانو زد. راف میلرزید و پلکهایش را محکمتر روی هم میفشرد. سیاه پوش دستش را روی شانه راف گذاشت. راف از جا پرید و خودش را عقب کشید. مرد دستش را عقب برد و بالاخره لب گشود: «نترس، میخوام کمکت کنم.»
#سقوط
هالووین مبارک فرمانروا
~~~
مشاورم ما ایرانی هستیم ، هالووین مال خارجیاست
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
امروز و حالا تنها چیزی که میتونید روی کاغذ نه، روی صفحه ببینید غم هست، میدونید غم چیه؟ منم نمیدونستم تا اون زمستون، منم نمیدونستم تا قبل یک بعد ظهر عادی که فقط کمی نگرانی داشتم و حالا که نگاه میکنم کاش میدونستم اینده چیه و الکی سرش ناراحت نمیشدم و خب میدونید این تنها موردی هست که در موردش حسرت دارم، اینجا بزرگ حسرت و حسودی هستم، منم نمیدونستم تا قبل نوشته شدن سرنوشت سیاه، منم نمیدونستم تا قبل اون ناهاری که هرگز نخوردیم، منم نمیدونستم تا اون صبح تاریک، منم نمیدونستم تا شبی که همه سر یک میز ننشستیم و منم نمیدونستم غم چیه به جان خودم و خدای اسمان ان شب، شاید حالا هم کامل نفهمیده باشم اما وقتی با نوشتن چند تا کلمه اشک از چشمهات و روحت جاری شه فکر نکنم بتونیم اسم دیگه ای روش بزاریم؛ شاید بتونیم مثلا بهش بگیم درد، حسرت، اشک، دلتنگی، شب، سیاه و کلماتی از همون جنس، از جنس اون سال و سالهای بعد از آن.
میدونید میخوام از اون بنویسم اما ناتوانم نه چون اشک ها صفحه رو تار میکنن چون باهاش کم حرف زدم بخاطر چیزی که حالا هم درگیرشم، میدونید بازم حسرت و شما نمیدانید چقدر این حسرت بزرگ است، چقدر درد دارد و وحشتناک است؛ میدونید مهربانی، بخشش، بزرگی، مسئولیت داشتن و پذیرفتن، کمک، لطف، صداقت میراث اون برای منه، منی که میترسم انتخاب کنم اما حالا مجبورم خودم انتخاب کنم چون اون نیست، اون با برف های زمستون، سرما و مرگ شاخه ها رفت، رفت به جایی که لایقش بود، میدانید میگویند او زندگی نکرد، شاد نبود، جوان نبود اما مگر میشود؟ همان لحظات محدود شادی و لبخندش، همان امید و آرزویش، همان فردایی که نقشهاش را کشید و نبود، همان اولین بار که چیزی ساخت، اولین کمد، اولین هنر، اولین میز و مبل کوچک، اولین لبخند به روی حیات زندگیاش اما حیف انگار حیاتش خشک و سیاه بود که او را نگه نداشت میدانید خوشحالی کوچک خواهد بود، او شاد بود اما کم، درد داشت زیاد، غم داشت بیشمار، عشق میداد بسیار و عشق گرفته بود اندک، اگر بگویم او تمام من بود اشتباه نگفتم، او تمام من بود، دیدید بود و حیف کلمات، حیف جملات که همه گذشتهاند، حیف من که حرف هایم برای او دفن میشوند، حیف ما بدون او، حیف جهان، حیف همه چیز.
او داریوش گوش میداد، داریوش را لمس میکرد، بخاطر دارمش، بخاطر دارم و این آزارم میدهد، حالا من همه چیز گوش میدهم جز داریوش، جز اهنگ مورد علاقهی او، میدانید برای بارهای بیشمار داریوش با همان صدا میخواند و من هنوز هم با همان شدت اشک میریزم، شاید برای اهنگ شاید هم برای چیزی که با آن آمده؛ بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو.
اولین کتابم کتاب او بود، اولین نگاهم نگاه از دید او بود، اولین شاعرم او بود، شاید اولین پادکستر مورد علاقهام او بود، صدای موردعلاقهام، نمیدانی اَلِک اما دلم تنگ شده برایم کتابهایت را بخوانی، توضیح بدی، بحث کنی، نمیدانی چقدر حرف دارم که با تو بزنم اما حیف وقتی میبینمت لال میشوم، سکوت قورت میدهم و اشک میریزم، اولین کادوی تولدم از تو بود، یادت هست؟ چقدر دوری، صدایت نمیرسد، خاک بیرحم، خاک سرد نبود، دروغ میگن؛ اولین مشاور و اولین دنیایم دنیای تو بود، میدانی دنیایم خالی است خالی از تو، خالی از همه چیز؛ خوابش را دیدم گفتم آنها چه گفتند، چقدر احمق چقدر احمق، گفت شنیده حرفهارا، لعنت به حافظه، گفتم برگشته ای؟ اشک ریختم و او گفت من هرگز نرفته بودم، من تو راه بودم، جاده کش آمد، او دور شد، نقطه شد و پاهایم بیتوان شد، بغض خفهام کرد، دستانم به تنش نرسید، یکبار هم دیدم که در آغوشش گرفتهام و اشک میریزم و به او میگویم چقدر دوستش دارم، چقدر دیر، چقدر دیر، لعنت به زمان.
حالا عقربه ها میچرخند، او دور است و داریوش میخواند بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال من.
کاش برمیگشتی همانند خواب هایم و من نگران بودم که چطور همه چیز را برایت بگویم، میدانی هنوز امید دارم برگردی، مهم نیست تو به خانه برگرد به هیچکس چیزی نمیگوییم، نه به دوست نه به اشنا، تو برگرد عزیز من که غصه هایم را قصه کنی و شب بدون تو به صبح نرسد.
https://eitaa.com/satsojen/8518 وای، از اثار شما همیشه استقبال میشه
~~~
ممنونم از توجه تون
https://eitaa.com/satsojen/8520 حالا حالا
~~~
بازم نمیتونم قبول کنم فرهنگ بیگانه به کشورم راه بدم
https://eitaa.com/satsojen/8524 من که همینطوری گفتم🤷🏼♀️
~~~
میدونم، منظورم اینه تبریک متقابل نمیتونم بگم
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑