329K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سباستین مک کویین واقعی اگه اسکارلت با چاقو نمیزدش
من در حال نوشتن پارت جدید : چرا آنقدر سختههههههه
خدایاااااااااااااااا کمککککک😭😣
نهههههه این چرا این جوریییی شدددددد
خدااااااا😫
هافهگیقعکژکقژحطی🤬🤬🤬
عشق چه معنی میده وقتی تو رو از درون ذره ذره میخوره تا بمیری ؟
چرا باید به یه انسان که شاید لیاقت ما رو نداشته باشه چیزی رو بدیم که هیچ وقت نداشتیمش؟
صدایی همچنان در سرش می پیچید اما نمیتوانست تشخیص دهد که صدای منطق خودش بود یا ...
زنی که روبرویش ایستاده بود .
دستانش محکم بسته شده بودند به صندلی چوبی . زن بدون هیچ رحمی چاقو ی زرین طلایی شکل اش را آرام در بدن مرد فرو کرد و سپس با چرخش دست اش چاقو را در بدن مرد پیچ داد . مرد تا قبل از آن ناله خفیفی سر داده بود که حالا تبدیل به صدایی رسا شده بود . خون . همان خونی که چاقو به واسطه آن کثیف شده بود را در ریه هایش حس می کرد . چندی بعد خون در دهانش را روی زمین ریخت و سعی کرد کلمه ای حرف بزند . مرد سرش را بالا گرفت و گفت :«چرا داری این کارو باهام میکنی ؟»
زن نگاه حقیرانه ای به او کرد و گفت :« چون تو احمقی . همیشه بودی ، هیچ وقت نخواستی قبول کنی آدمایی که بهت لبخند میزنن ، میتونن خنجرشون رو عمیق تر فرو کنن .»
زن نگاهی کوتاه به چشمان عاشق مرد کرد و سپس با چاقو یش طناب هوایی که با آن ها مرد را به صندلی بسته بود باز کرد مرد کمی خم شد و دست روی زخم ش گذاشت و گفت:«به اندازه حرفات عمیق نیست.چی میشد اگه میذاشتی بمونم؟»
_گفتم که تو احمقی .
زن اینگونه پاسخ مرد را داد و بعد با چکمه سیاه رنگ اش ضربه ای به زخم مرد وارد کرد که باعث شد او روی زمین بیفتد .مرد دست اش را بیشتر دور خودش پیچاند. کمی دیگربیهوش می شد.
ولی صدا ها...
کنجکاوش کرده بود.
_ دیدی بهت گفتم ؟
_ منظورت چیه ؟
_ نگو که نمیدونستی .
_ بسیار خب اعتراف می کنم ... اون حریف آسونی بود .
_ آفرین عزیزم . یادت نره ضعیف ها می مونن و قوی ها صعود می کنند.
_ بله قربان . مطمئن میشم که بمیره .
_ فقط یادت باشه افعی کوچولو که خودت همراه اون ها سقوط نکنی .
_ بله قربان .
منتظر بود . منتظر بود تا زن برود . همان رئیس مافیای بندر. با آن لباس تنگ مشکی اش که تا بالای زانو هایش میرسید و آن شنل قرمزی که تا پاشنه کفش های پاشنه بلند قرمز اش می رسید .همان زنی که از برق چشمانش ابهت می بارید.زن سوار لیموزین مشکی اش شد و رفت .
باید می رفت تا به داد آن احمق برسد .همان احمقی که گوشه ای از درد به خود میپیچید . ماشین با یک استارت خاموش روشن شد و چند دقیقه بعد اثری از او و خاک هایی که به پا کرده بودنبود . حالا او بود و ان مرد . برای لحظه ایی چشمانش را بست و اسمش را در ذهن اش صدا زد . « سباستین ، خواهش می کنم زنده بمون . » بعد سریع به سمت مرد دوید .مرد همانطور که هل اش داده بود ، روی زمین به پهلو افتاده بود . خون اطرافش را گرفته بود و دست اش همچنان دور زخم اش بود . اسکارلت بدون تعلل به سمت ش رفت و ارام او را برگرداند و نگاهی به زخم اش انداخت و سپس به صورت خوش تراش سباستین که حالا کمرنگ و بی روح به نظر می رسید انداخت و بعد سرش را ارام نزدیک قلب اش کرد . نبض اش ارام می زد خیلی ارام . سرش را که بالا اورد چهره سباستین را دید که لبخندی به لب دارد و چشمانش به او نگاه می کنند .لب هایش را تکان داد و گفت :«نگران ... نباش ... هنوز ... زنده ام . »
#سباستین
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
درود ماهرو ✨
حالت چطوره؟
میخوام دعوتت کنم به یه پناهگاه آبی ..
پناهگاهی از موسیقی و کلمات ،
جایی که صداها آرومترن و حسها عمیقتر .
|𝓥𝓮𝓵𝓿𝓮𝓽 𝓢𝓸𝓾𝓵 |
( https://eitaa.com/Velvet_soul )
یه گوشهٔ دنج برایِ روحهای لطیف ؛
موزیک ، موزیکویدیو ، عکسهای خوشوایب و پادکستهایی که شاید یه تیکهش شبیه حالِ تو باشه (;
اگه حس کردی این فضا مالِ توئه ، خوشحال میشم بیای پیشمون 🤍
• اگه واقعا خوشت اومد بیا🙃
تویِ کانالت هم بذاری ممنون میشم :)
~~~~~~~~~~~~~~
چشم حتما
هدایت شده از 𝐁𝐚𝐭𝐬𝐩𝐢𝐝𝐞𝐫໑ৎ ׁ | لونهٔ کتاب
445.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوب خوب اولین تقدیمی اکیپ کلاغا🤡🎀
این پیامو فور میکنید چنلتون و لینک چنلتونو اینجا میفرستید و:
Ai : بهتون یه آهنگ میدم و میگم وایب کدوم یک از موجودات جادویی رو میدید
✨🩸
Niaz : یه عکس رندوم بهتون میدم و یه انیمیشن یا انیمه بهتون معرفی میکنم✨🎀
(و صد البته که ممبرا هم میتونن شرکت کنن فقط کافیه تو چنل جوین باشید و یه🗿برای من ارسال کنید🗿✨)
🤡🔫[https://eitaa.com/joinchat/2674132535Cc76bca744a]
ظرفیت/مهلت
امضا
«همسایه ها فور مرامی😶🌫🎀»