وضعیت پرونده های قبلی که در دادستانی برای موضوعات متعدد مرتبط با سلبریتی ها تشکیل شد به کجا رسید ؟
کدام یک مجازات متناسب با جرم دریافت کردند ؟
تا چه میزان مجازات ها اعمال شده؟
این مسائل از سوی قوه قضاییه نیاز به تبیین و تشریح دارد، آن چیزی که در حال حاضر از وضعیت تلقی میشود آن است که یا مجازات با جرم تناسب نداشته و یا شیوه و حد اعمال آن بازدارنده نبوده
اگر بازدارنده بود امروز نباید در شرایط جنگی، شاهد موج مجازی با محوریت سلبریتی ها و بلاگر ها در حمایت از کودتاچیان دی ماه ۴۰۴ میبودیم
@satvah
امروز، ۱۵ مرداد، سالگرد شهادت حاج محسن دینشعاری، فرمانده گردان تخریب لشکر ۲۷ محمد رسولالله است.
اگر به بهشت زهرای تهران سر زدید، زیارت این شهید را فراموش نکنید.
شهدای تخریب، جنس خاصی دارند؛ انگار به خدا نزدیکترند. آنها پیش از آنکه قدم در میدان مین بگذارند، از دنیا دست کشیده بودند؛ نمیدانستند کدام مین، اما میدانستند یکی از این والمریها، حتماً آنها را به آسمان خواهد برد.
@satvah
سَطوَة
امروز، ۱۵ مرداد، سالگرد شهادت حاج محسن دینشعاری، فرمانده گردان تخریب لشکر ۲۷ محمد رسولالله است. اگ
بخشی از وصیت شهید
شهادت در مکتب اسلام یک مسئله انتخابی است که انسان کامل با تمام آگاهی آن را انتخاب میکند و با شهادت خویش شمع راه انسانهای پاک و نورانی میشود و من با انتخاب آگاهانه راه شهیدان را تا رسیدن به ساحل سعادت ادامه خواهم داد؛ اگر لیاقت شهادت داشته باشم. بنابراین من راهم را انتخاب کردهام. امیدوارم که شما هم خط مرا (ولایت فقیه و برگزیدن راه شهادت) را انتخاب کنید.
@satvah
سَطوَة
بخشی از وصیت شهید شهادت در مکتب اسلام یک مسئله انتخابی است که انسان کامل با تمام آگاهی آن را انتخاب
عادتش بود انگشتانش را لا به لای شاخکهای مین والمری میگذاشت، لبخندی میزد و میگفت: «گوگوری مگوری! بیا بغل عمو!»، بعد شاخک را میپیچاند و مین را خنثی میکرد. صدای خنده بچهها بلند میشد. آن روز هم باز حاج محسن سر به سر مینها میگذاشت. با اینکه سرگرم بودم اما نیم نگاهی هم به او داشتم. انگشتانش را لا به لای شاخکهای والمری برد. تا آمدم جمله گوگوری مگوری حاجی را تکرار کنم، صدای انفجار و دود همه جا پیچید. منتظر بودم تا باز هم همه را بخنداند اما پیکرش غرق در خون بود.
@satvah
سَطوَة
عادتش بود انگشتانش را لا به لای شاخکهای مین والمری میگذاشت، لبخندی میزد و میگفت: «گوگوری مگوری!
آدرس مزار مطهر شهید در بهشت زهرای تهران :
قطعه ۲۹
ردیف ۳
شماره ۹
@satvah
سَطوَة
عادتش بود انگشتانش را لا به لای شاخکهای مین والمری میگذاشت، لبخندی میزد و میگفت: «گوگوری مگوری!
همیشه بالای جیب سمت چپ لباسش یک تکه پارچه مشکی نصب میکرد که رویش نوشته بود: «السلام علیک یا فاطمه الزهراء». وقتی با شستن لباس، این نوشته کمرنگ میشد، به تبلیغات لشکر میرفت و یکی دیگر میگرفت. در منطقه، جایی زمینگیر شده بودیم. وقتی تانک خودی آمد خیلی ابراز خوشحالی کردیم. محسن گفت: «فکر کردید این تانک به شما قدرت میدهد؟!» دست زد به نوشته «یا فاطمه الزهراء» لباسش و گفت: «اینها قدرت میدهند. اگر همین الان یک گلوله بخورد به تانک، امیدتان ناامید میشود.»
به نقل از همرزم شهید
@satvah