eitaa logo
" ܩߊ‌ܣࡐ‌رߊ "
215 دنبال‌کننده
1هزار عکس
423 ویدیو
1 فایل
•{﷽}• کپی؟راحت باش اگه حرفی دارید @Mohade3eh_ai557 انقدر از خوشگلیت به ماه می‌گفتم؛ که آخر ماهُ به تو خیره کردم. :)❤️ تولدمون🌝:1403/6/24
مشاهده در ایتا
دانلود
👒 📗 امیرعلی با تک خنده گفت: - نگاه کن چطوری بغلش کرده خدا. نگاه چپی بهش انداختم و گفتم: - امروز زیاد می خندیا. ابروی بالا انداخت و گفت: - دارم زن می گیرم داماد می شم نباید خوشحال باشم؟ ابرویی بالا انداختم و تیز نگاهش کردم که گفت: - الان چرا چشاتو ریز کردی داری با دقت نگاهم می کنی؟ لب زدم: - چون عجیب شدی. فروشنده سمتمون اومد خودش یه خانوم چادری بود با لبخند رو به من گفت: - انتخاب کردی عزیزم؟ سری تکون دادم و به چادر اشاره کردم که گفت: - چقدر هم که خوش سلیقه ای انشاءالله که همیشه زیر سایه ی چادر مادر باشی گلم . همون مدل رو برام بسته اشو اورد دادم دست امیرعلی و گفتم: - بیا سرم کن. امیرعلی بازش کرد و رو به مامانش گفتم: - انقدر امیرعلی قشنگ سر می کنه قبلا سرم کرده نمی دونم از کجا یاد گرفته. مادرش با چشای ریزه شده امیرعلی رو نگاه کرد و زیر زیرکی خندید امیرعلی هم خجالت کشید هم خندید
👒 📗 خیلی با وقار و با متین. ذوق زده گفتم: -وای خیلی ناز شدم. امیرعلی پشت سرم توی ایستاد و گفت: - خیلی دیگه نباید از سرت درش بیاری. سری تکون دادم و گفتم: - باشه. مادرش صدام کرد و گفت: - عزیزم بیا ببین از اینا کدومو می خوای. با هیجان سمت ش رفتم با دیدن روسری ها با انواع رنگ مونده بودم و همین جور نگاه می کردم که امیرعلی گفت: - من انتخاب کنم؟ اینو رو به من گفت و از اونجایی که سلیقه اش حرف نداشت اره ای گفتم. یه ابی پررنگ یه ابی فیروزه ای یه زرد یه یاسی یه سفید یه مشکی و یه سبز شو برداشت واقعا انتخاب ش عالی بود جلوم گرفت و گفت: - خوبن؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره عالیه فقط اینا چرا انقدر بلند ان؟ امیرعلی روی میز گذاشت و گفت: - چون به طرز خاصی بسته می شن یاد می گیری حالا.
👒 📗 سری تکون دادم و ساق دست و بقیه وسایل هم ست روسری ها امیرعلی برداشت با یه باکس گیره ی روسری. بعد از کلی خرید روی راه روی پاساژ نشستم و به کرکره مغازه بسته شده تکیه دادم و گفتم: - توروخدا من خسته شدم بشینین. امیرعلی اون همه خرید و پایین گذاشت و گفت: - فقط طلا مونده اونو بگیریم رفتیم پاشو اخرشه. ادای گریه کردن در اوردم و بلند شدم رفتیم توی طلا فروشی و امیرعلی همه خرید ها رو گذاشت پایین یه نفس راحت کشید. عمه ها و مامان ش نشستن تا نفسی تازه کنن و اومدم بشینم که امیرعلی گفت: - کجا باید انتخاب کنی. ملتمس گفتم: - خودت انتخاب کن توروخدا توروخدا. باشه ای گفت و نشستم کنار مامانش و بهش تکیه دادم بعد از چند دقیقه امیرعلی مدل دلخواه شو پیدا کرد اورد سمتم و گفت: - خوبه؟ یه حلقه خیلی تجملاتی بود و خیلی سنگین. لب زدم: - خوب ما که همه چیو مذهبی گرفتیم اینم مذهبی بگیریم. امیرعلی گفت: -فکر اونجا رو کردم اما اون طلا رو خودم می زارم دستت این طلا رو باید جلوی خاندان ت دستت کنم باید یه چیز اشرافی باشه. سری تکون دادم و گفتم: - خوب پس باشه . امیرعلی اینو با یه سرویس خرید و گفت: - تمامه بریم.
👒 📗 خرید ها رو همگی برداشتیم و سوار ماشین شدیم. وقتی رسیدیم خونه هر کدوم یه طرف نشستیم و نصف مون هم رفتن بخوابن. اومدم برم سمت پله ها که امیرعلی گفت: - کجا به سلامتی هنوز کار داریم نالان نگاهش کردم و طلبکارانه گفتم: - وای ولم کن خسته ام چی می خوای از جون من. امیرعلی با حرفام خنده اشو قورت داد و گفت: - تو چرا انقدر تنبلی؟ با چشای گرد شده نگاهش کردم خم شدم کفش مو در اوردم که سریع دوید بره تو اشپزخونه کفش و پرت کردم و از اونجایی که خیلی نشونه گیریم عالی بود  خواست بخوره تو سرش سرشو خم کرد خورد توی گلدون سنتی  و هر دوافتادن و گلدون خورد شد. امیرحسین داداش امیرعلی با تک خنده ای گفت: - اخرین باقی مانده از جهیزیه مامان بود همه رو من و امیرعلی شکوندیم ست این گلدون و بابا اخری رو هم تو عالی شد. مامان امیرعلی با صدای شکستن اومد توی سالن با دیدن گلدون به امیر حسین نگاه کرد و گفت: - کار توعه؟
👒 📗 امیرحسین به من اشاره کرد و گفت: - کار عروس دسته گلته خواست پسر تو بزنه تیرش خطا رفت . خودمو مظلوم گرفتم و مامان امیرعلی گفت: - فدای سرش خیره انشاءآلله. امیرعلی دست به کمر گفت: - بعله دیگه نو که میاد به بازار (به خودش و امیرحسین اشاره کرد و گفت: - کهنه می شه دل ازار ما که می شکوندیم خیر نبود دختر گلتون که شکونده خیره این نامردی تمامه. با چشای ریز شده نگاهش کردم و گفتم: - عه اینجوریاس شازده باشه اگر من فردا با تو جایی اومدم اگه اومدم عروسی تا نیای نگی غلط کردم نمی بخشمت. چشای امیرعلی گرد شد و گفت: - بگم غلط کردم؟عمرا. امیرحسین خندید که امیرعلی گفت: - درد به چی می خندی؟ امیرحسین گفت: - چون می دونم تهش می گی غلط کردم. دست به سینه ابرویی بالا انداختم و با نیش باز نگاهش کردم که امیرعلی گفت: - اگه من گفتم خرم. برای بار هزارم امیرعلی زد به در اتاق و گفت:. - باران توروخدا بیا بریم دیر شد هزار تا کار دارم ارایشگاه منتظرته. خیلی ریلکس گفتم: - بگو غلط کردم تا بیام. قفل درو بالا و پایین کرد و گفت:
حقققققق
چه دنیای عجیبی‌ست من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم و همین بی‌آزار بودن من، با خودم بودن من، باعث می‌شود که همه درباره‌ام کنجکاو بشوند ... - فروغ فرخزاد
- اگه غم رهات نمیکنه شاید به خاطر اینه که ؛ آدمایی که غمگینت میکنن رو رها نمیکنی…
آدما صداقت دوست ندارن،سیاست دوست دارن
ولی من یوقتایی واقعا به مو بندم ... و این سخت ترین قسمت ماجراست
پای مارا بکشانید به درگاه نجف این گدا بندگی‌ـش را دم ایوان دیده . .