" ܩߊܣࡐرߊ "
👒 #تک_دختر_خاندان 📗 #پارت_116 #باران تا احد و ناسی نتونه اذیتت کنه اما از درون خیلی شکننده ای و زود
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_117
#باران
حالا نوبت من بود که باهاش رک و رو راست باشم!
شاید واقعا زندگی داره روی خوش شو که هیچ وقت فکر نمی کردم وجود داشته باشه رو بهم نشون می داد.
لب تر کردم و توی چشماش زل زدم :
- من نمی دونم دوست داشتن چیه!چون نه مهر پدر دختری دیدم نه مادر دختری نه با پسری بودم ولی همین قدر می دونم که وقتی بهم توجه نمی کنی وقتی به این فکر می کنم که به فکر من نیستی به فکر پرونده اتی اتیش می گیرم!دلم می خواد بمیرم انگار که اخر زندگیمه وقتی دوری دلم برات تنگ می شه توی فکرمی هر دقیقه و فکر می کنم این همون عشقه چون خیلی متفاوته و برای اولین باره نسبت به یکی این احساس و دارم و یه چیز دیگه هم هست!
با لبخند تماشاگر من و حرفام بود با همون رفتار اروم و خونسرد و مهربون همیشه اش منتظر نگاهم کرد و گفت:
- چی؟دوست دارم چیز ناگفته ای نمونه.
مردد بودم بگم یا نه! اما بلاخره که چی:
-عشق با تمام خوبی ش یه بدی هم داره اونم اینکه اگه بخوای بری بخوای ولم کنی تو هم مثل خا...
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_118
#باران
با حرف ش وادارم کرد ساکت بشم:
- این حرف و همین جا تمام کن دوست ندارم ادامه بدی حتی!تو مرام من دل بستن هست ولی دل کندن نه!مخصوصا از تو!و یه چیزی بهت بگم اگر اگر من دل تو شیکوندم حق کشتن منو داری خوب؟
اینو می گم که بفهمی من تنهات نمی زارم.
لبخندی زدم و ته دلم به وجودش قرص شد!
شاید حالا می تونستم یه لبخند از اعماق وجودم روی لبم بیارم یه لبخند واقعی.
در باز شد و همزمان سر هردوتامون چرخید سمت در خاله بود مامان امیرعلی با لبخند به هردومون نگاه کرد وگفت:
-شام یخ کرد نمیاین؟
امیرعلی گفت:
- چرا مامان جون الان با عروس خانوم میایم.
بلند شد و مامانش بهش نگاه کرد و گفت:
- عروس منه دیگه مگه نه؟
امیرعلی چشماشو باز و بسته کرد که مادر جون سمتم اومد و محکم منو توی بغلش گرفت و گفت:
- قربونت برم فرشته ی اسمونی خوش اومدی به خانواده ما عزیز دلم.
ازم جدا شو و گونه ام بوسید دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و زل زدم بهم و گفت:
- من ارزو داشتم دختر داشته باشم تا لوس بارش بیارم و هر چی خواست براش فراهم کنم تو از دخترم هم عزیز تری قول می دم چیزی برات کم ک کثر نزارم مادر
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_119
#باران
لبخندی به صورت مادر جون زدم و گفتم:
- شما همین جوریش هم این مدت برای من کم و کثر نزاشتید امیدوارم من قدرتون رو بدونم.
قربون صدقه ام رفت و هر سه تایی توی اشپزخونه اومدیم.
مادر جون پاش به اشپزخونه نرسید عروسم عروسم ش شروع شد و بقیه با لبخند بهمون نگاه کردن.
روی میز شام نشستیم و مشغول شدیم.
اما ذهنم درگیر شده بود!
با صدای امیرعلی بهش نگاه کردم که گفت:
- سه ساعته دارم صدات می کنم باران چیزی شده؟
از جام پاشدم که بقیه با تعجب نگاهم کردن با حال پریشونی گفتم:
- امیرعلی.
بلند شد و نگران گفت:
- حالت خوبه؟
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- یه چیزی این وسط درست نیست تو توی این مدت نقش تو خوب بازی نکردی طرف من بودی از اول ش هم منو انتخاب کردی ولی باز خانواده همه جوره باهات کنار اومدن
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_120
#باران
و به من هم اسیبی نرسوندن و من تمام این مدت ذهنم درگیر تو بود و این و دیر فهمیدم امیرعلی اگر این چیزی که من باشه میگم اونا می خوان ما رو از بین ببرن اصلا فهمیدن.
امیرعلی پریشون شد و گفت:
- چی داری می گی؟
لب زدم:
- این خونه در مخفی داره؟
امیرعلی لب زد:
- اره.
با مکث گفتم:
- فقط سریع هر چی مهمه بردارین فرار کنید سرییییییع.
با جیغی که زدم امیرعلی سریع همه رو بلند کرد سریع مدارک مهم و چیزای مهم و جمع کردن یه اتوبوس قدیمی حیاط پشتی خونه بود امیرعلی رو به پدرش گفت:
- بابا این هنوز کار می کنه؟
پدرش اره ای گفت سوار شدیم و فوری از خونه بیرون زدیم.
سرمو بین دستام گرفتم مادرجون با نگرانی گفت:
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_121
#باران
- توروخدا به منم بگین چی شده دارم سکته می کنم.
سرمو بلند کردم و گفتم:
- من حالم خوب نبود این چند وقت درست فکر نکردم فقط می دونم اگه توی اون خونه می موندیم یا امشب یا فردا همه کشته می شدیم!
رو به پدر امیرعلی یه ادرس دادم گفتم:
-لطفا برین اینجا امنه!
امیرعلی گفت:
- ولی اگه قرار نیست همه چیز رو به من نام بکنن چطور شکست شون بدیم؟
لب زدم:
- اون همه مدرک توی فیلم و عکس و شنود هایی که روز اول بهت دادم هست یه مدرک هم دارم که کارشون رو تمام کنه همین فردا شب!
امیرعلی گفت:
- از چی حرف می زنی؟
نگاهمو از کف اتوبوس به امیرعلی دوختم و گفتم:
- شیشه!هشیش.
گوشی مادر جون زنگ خورد با نگرانی گفت:
- اکرم خانومه همسایمون.
به مادر جون نگاه کردم و گفتم:
- حتم دارم می خواد بگه خونه اتیش گرفته!
مادر جون جواب داد که اکرم خانوم با گریه گفت:
- وای صدیقه جون زنده این کجای خونه این الان اتش رسانی می رسه صدیقه جون الهی بمیرم برات.
مادرجون بهت زده بهم نگاه کرد که نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- خدا بهمون رحم کرد.
" ܩߊܣࡐرߊ "
👒 #تک_دختر_خاندان 📗 #پارت_121 #باران - توروخدا به منم بگین چی شده دارم سکته می کنم. سرمو بلند کردم و
اینم پنج پارت تقدیم نگاهتون😉
آدمایی که دوسشون داریم نمیان تو زندگیمون که بمونن ، میان که یِ درس زندگی بدن و برن.