کاش یه مغازه بود
آدم میرفت
میگفت...
بی زحمت یه کم "خیال خوش" میخوام
ببخشید این "خنده ها از ته دل" چندن؟
آقا!
این "آرامشا" لحظه ای چند؟...
این"بی خیالیا" که میپاشن رو زندگی مشتی چند؟
ازین "روزایی که بی بغضن" دارین؟
ازین "سالایِ بی رنج" اندازه دل ما دارین؟!
این "شادیا" دوام دارن؟!
نه...
کاش یه جایی بود میشد رفت و بگی آقا یه "زندگی" میخوام
بی زحمت جنس خوبش ...
" ܩߊܣࡐرߊ "
👒 #تک_دختر_خاندان 📗 #پارت_121 #باران - توروخدا به منم بگین چی شده دارم سکته می کنم. سرمو بلند کردم و
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_122
#باران
مادر جون با حال پریشونی گفت:
- ما خونه نیستیم ..هیچکس خونه نیست.
اکرم خانوم نفس راحتی کشید و بعد چند دقیقه قطع کرد.
اشک از چشمام سر خورد پایین و گفتم:
- اگر دیرتر هوشیار میشدم امروز همه به خاطر من می رفتن زیر خروار ها خاک.
امیرعلی با لحن اسوده ای گفت:
- تو نه به خاطر من رایان قلابی.
که گوشیم زنگ خورد اقا بزرگ بود با امیرعلی نگاه کردم که گفت:
- بزن روبلند گو.
زدم روی بلند گو و اقا بزرگ گفت:
- از روز اول می دونستم اون مدرک رایان من نیست!رایان من از خون من بود مطیع امر من نمی رفت یه عفریته رو بگیره که!به هر دری زدم که بفهمم چی شده و بلاخره یکی از ادم های رایان پیدا شد که بگه چه بلایی سر رایان اومده و دست تو و اون پلیس قلابی رو شد!می خواستی کل اموال و بزنم به نامت و بدبختم کنی اره؟کور خوندی برای جبران این مدت که زندگی مو بهم ریختی دو تا خبر بد برات دارم اول اینکه خانواده اون رایان قلابی یعنی شوهر تو همین چند دقیقه پیش فرستادم
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_123
رو هوا و طبق این بمب که من گذاشتم 10 ثانیه دیگه هم خونه شما می ره رو هوا یعنی تو و رایان قلابی 1.2.3.4.5.6.7.8.9.
به ده نرسیده قطع کردم.
امیرعلی بهم نگاه کرد نفس ها توی سینه ی همه حبس شده بود.
یکم فکر کردم و گفتم:
- نباید بفهمه ما زنده ایم تا فردا شب کار شو یکسره کنیم باید فکر کنه همه ی ما مرده این این تلفن ش هم ظبط شد.
امیرعلی سری تکون داد و گفت:
- اگه تو نبودی معلوم نبود چه بلایی سر ما می یومد شاید الان فقط یه خاستگار سوخته ازمون باقی می موند تو نحس نیستی باران تو رحمتی نعمتی خود شانسی!
لبخندی زدم و گفتم:
- اولین بار همچین حرفی می شونم واقعا خوشحالم شدم باورم شد نحس نیستم!
به خونه که رسیدیم امیرعلی از رو در پرید و در رو باز کرد ماشین و داخل بردیم و بقیه پیاده شدن.
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_124
#باران
داخل رفتم که گفتم:
- امیرعلی تو بمون.
بقیه داخل رفتن و کنار حوض هر دو نشستیم.
بی مقدمه گفتم:
- طبق هک هایی که قبلا داشتم هر سه ماه یه بار دو تا کامیون شیشه و هشیش براشون میاد سخته حمل ش ولی با پول هر کاری می شه کرد سبیل این و اون و چرب می کنن تا بارشون سال به مقصد برسه حتی سر به نیستت هم می کنن من دوباره هک می کنم تاریخ و زمان شو به دست میارم و نیم ساعت قبل از بار چون همه اشون اتوی این کار دست دارن ما زنگ می زنیم بهشون به عنوان راننده اتوبوس و می گیم بار به مشکل خورده فقط از دست شما ساخته است و می کشونیمشون یه جا و وقتی همه جمع شدن تو همه رو دستگیر می کنی اینجور حکم همه اعدام می شه!حله؟
لب زد:
- از کجا معلوم بیان؟
سری تکون دادم و گفتم:
- این با من میان اینا فقط پول دارن ترسو تر از اون چیزی ان که فکر شو
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_125
#باران
وقتی جوابی از امیرعلی نشنیدم
سر بلند کردم دیدم زل زده بهم سری تکون دادم و گفتم:
-چیه؟چرا اینجوری نگاهم می کنی؟
امیرعلی یه لبخند غمگین روی لب هاش نشست و گفت:
- اگه تو نبودی نمی شناختمت کمکم نمی کردی چه بلایی سرم می یومد؟امشب خانواده ام چی می شدن؟حتی اگه امشب جون سالم به در می بردن بعدش و می خواستن چیکار کنن؟حتما یه طور دیگه می مردن نه؟چون مدرکی نمی تونستم به دست بیارم.
اشک هاش از روی چشم هاش سر خورد پایین و دستاشو جلوی صورت ش گرفت.
احساس می کردم با اشک های اون کل وجود من اتیش می گیره!
احساس می کردم یکی قلب مو گرفته توی چنگش و داره همین جور فشار می ده و مچاله اش می کنه!
هر حسی که بود فقط می دونستم خیلی حس بدیه خیلی.
شنیده بودم وقتی عاشق می شی هر خاری که پای عشقت فرو بره مثل اینکه خنجری به قلب
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_126
تو فرو رفته باشه و حالا من داشتم با پوست و جون و استخون این حرف رو درک می کردم.
با لحن ی که سعی می کردم از بغض نلرزه گفتم:
- گریه نکن وقتی گریه می کنی من ضعیف می شم من از ضعیف شدن بدم میاد.
نفس پر بغض رو رها کرد که اشک های بعدی با شدت بیشتری سر خوردن پایین و گفت:
_ ای کاش زودتر پیدات می کردم حالا می فهمم که این عشق چیه که همه تشنه اشن! وقتی تو کنارمی مراقبمی دوسم داری حس می کنم یه ارتش ام جلوی تمام ادم های بد ذات احساس می کنم با بودن تو کنارم هیچکس نمی تونه منو بچزونه تو همون ادمی هستی که کل زندگیم بهش نیاز داشتم و دارم و خواهم داشت.
و بیشتر گریه کرد!
اشک های منم سر خورد روی صورتم و با صدا شروع کردم به گریه کردن.
حرفاش اشکاش همه چیش باعث شده بود که اشک های منم راه خودشونو پیدا کنن و سر بخورن روی گونه هام.
دستاشو از صورت ش برداشت و بهم نگاه کرد و گفت:
اونجاکه شیدای زمان میگه؛
اینجاکه منم غصـــه و غــم هسـتفراوان
آنجاکهتوییآبوهوایشبهچهشرحاست؟
به نظرم یکی از غمگینترین فکتهایی که وجود داره و خیلی اتفاق میوفته دوستیها یا دوستهای دورهایه، یه مدت باهاشون خیلی صمیمی میشی، باهاشون کلی حرف میزنی، کلی خاطره میسازی، کلی چیزهای خوب اتفاق میفته، کلی اینتراکشن داری ولی بعد از یه مدت بدون هیچ دلیلی بینتون فاصله میوفته و حتی از هم دیگه خبر هم ندارین .