eitaa logo
" ܩߊ‌ܣࡐ‌رߊ "
215 دنبال‌کننده
1هزار عکس
423 ویدیو
1 فایل
•{﷽}• کپی؟راحت باش اگه حرفی دارید @Mohade3eh_ai557 انقدر از خوشگلیت به ماه می‌گفتم؛ که آخر ماهُ به تو خیره کردم. :)❤️ تولدمون🌝:1403/6/24
مشاهده در ایتا
دانلود
بدترین و بزرگترین باگ آدم‌ها اینه که دلشون حتی برای کسی که واقعا اذیتشون کرده و دیگه تو زندگیشون نیست هم تنگ میشه.
جانِ مادر خواهرت، درفکر وذهن من نیا امتحان دارم عزیزم، امتحان دارم بفهم زهراعسگری
وایب خوب تصویر♥️🫀 ✨
دوستم دارد و دوستش دارم شدید، او خودش جا کرده در قلبم عمیق:)
زندگی دفتر شعری‌ست پراز شادی وغم؛ شعر من بی‌ تو به آن قسمتِ شادش نرسید!((:❤️‍🩹
" ܩߊ‌ܣࡐ‌رߊ "
👒 #تک_دختر_خاندان 📗 #پارت_131 #باران فردا شب. بلاخره هک سیستم تمام شد و به امیرعلی که روی صندلی ک
👒 📗 همه جمله کافی بود تا هر کدوم دست و پاشو گم کنه و یا هول و ولا بگه الان راه می یوفتم می ترسیدن سوتی داده باشن و اقا بزرگ سرشو بکنه زیر اب. تهشم به اقا بزرگ زنگ زدم و گفتم پسرات دسته گل به اب دادن و بار مشکل داره که با عصبانیت گفت الان راه می یوفته. پوزخندی زدم و قطع کردم. سریع امیرعلی رو بیدار کردم و گفتم: - پاشو بریم وقتشه همه سر قرارن فقط مونده تو بری و دستگیرشون کنی. امیرعلی یه تک زد به نیرو ها و گفت همه اماده ان. حرکت کردیم و خیلی زود رسیدیم جایی که کمین کرده بودیم از قبل. یه دید عالی و دقیق به کارخونه متروکه ی دور از شهر که خیلی وقت بود از کار افتاده بود و همه فکر می کردن از کار افتاده است اما در واقعه شده بود محل بسته بندی مواد اقا بزرگ.
👒 📗 همیشه یه جوری کار ها رو راست و ریست و ماش مالی می کرد که کسی فکر شو نمی کرد ولی از اونجا که من یه فکر بهتر از فکر خودش داشتم همیشه از کار هاش خبر داشتم. کامیون ها از راه رسیدن. نیرو های مخفی اداره امیرعلی همه جا مستقر شده بودن و استتار کرده بودن. یه عالمه معمور یگان ویژه با اون لباس های مشکی . امشب کارت تمام بود اقا بزرگ. دو دقیقه بعد کامیون ها رفت تو و از اقا بزرگ گرفته تا پسراش و نوه هاش همه به نوبت اومدن و رفتن تو. اخری که رفت علامت دادم وقتشه و نیرو ها سریع از در و دیوار کار خونه بالا رفتن و وارد کارخونه شدن. به امیرعلی و سرهنگ نگاه کردم که چشم به راه خبر دستگیری و درست بودن محموله بودن. بعد از ۵ دقیقه که یک عمر گذشت خبر دستگیری و دست بودن محموله از بی سیم سرهنگ اطلاع داده شد و از خوشحالی بلند خندیدم. امیرعلی همون جا سجده شکر رفت سمت کارخونه رفتیم و حالا همه چیز تحت کنترل پلیس های یگان ویژه بود. با کشوندن همه اونا اینجا پای همه اشون گیر بود حسابی هم گیر بود. اگر دادگاه می خواست کم ترین حکم رو هم صادر کنه باز هم اعدام بود با این همه بار مواد مخدر
👒 📗 امیرعلی گفت: - خیلی خوب تو برو خونه استراحت کن من خودم می رم و میام. نه ای گفتم و بهش نگاه کردم: - خودم باید باشم بریم همین الان بریم. امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم: - خواهش می کنم امیرعلی لطفا! سری تکون داد و حرکت کرد. امیرعلی درحالی که نگاهش به جلو بود گفت: - ازت می خوام اروم باشی خوب؟ سری تکون دادم و گفتم: - مگه جز اروم بودن راه دیگه ای هم دارم؟کل زندگیم یه بازی بوده چرا بعضی از ادم ها اینطور خودخواه ان که زندگی بقیه رو هم جزعی از نقش زندگی خودشون می کنن اخه ما چه گناهی کردیم باید اسیر اونا باشیم؟مگه خودمون زندگی نداریم؟ امیرعلی با لحن پر از ارامشش گفت: - اروم باش خانومم شاید این ادم ها توی این دنیا بتونن با پول خیلی چیزا رو عوض کنن هم اون دنیا خدا چنان زندگی شونو عوض می کنه که روزی صد بار ارزو کنن ای کاش یه ثانیه خدا برشون گردونه بتونن گناه شونو جبران کنن اما اون موقعه دیگه راه برگشتی نیست ما توی این دنیا هستیم برای امتحان دادن هر کی خوب بده برده هر کی بد بده باخته بد هم باخته. با حرف هاش اروم تر شدم
👒 📗 با حرف هاش اروم تر شدم و یه ارامشی وجود مو گرفت. خوبه که حالا واقعی با احساس ی که دیگه پنهانی نیست کنارمه! نگاهمو بهش دوختم و جزء به جزء شو از نظر گذروندم در حالی که نگاهش به جلو بود گفت: - چی شده خانوم چرا اینجوری زل زدی بهم؟ با سوال یهویی م جا خورد: - از کی عاشقم شدی؟ ابرو هاش بالا رفت و بعد چند ثانیه گفت: - از همون اول شاید دقیق نمی دونم از وقتی دیدمت همش دلم می خواست پیشم باشی کارات رفتارت همه چیت با بقیه دخترا متفاوت بود و این خاص ت می کرد ولی جدا از کار هات و رفتار هات خودت به دل من نشستی تو همون دختر مهربون و زرنگی هستی که من دنبالش بودم تا زندگی مو باهاش تا اخر عمرم قسمت کنم اگه دیر بهت گفتم عاشقتم فقط به خاطر این بود که می ترسیدم بهت بگم و تو منو به چشم بقیه ببینی بزاری بری نمی خواستم بری می خواستم همیشه کنارم باشی. لبخند دندون نمایی زدم که نگاهم کرد و خیره نگاهم کرد که نور ماشینی خورد بهمون و سریع به خودش اومد فرمون و تاب داد.
👒 📗 با ترس به در ماشین چسبیده بودم که امیرعلی نفس شو فوت کرد و گفت: - لبخندت داشت می فرستادمون اون دنیا تاحالا ندیده بودم اینجوری نیشت بار بشه پس خوشت میاد از عاشق شدنم برات بگم همیشه می گم تا اینجور بخندی. صاف نشستم و دیونه ای گفتم. بلاخره رسیدیم بیمارستان سینا. پیاده شدیم و دوشا دوش هم رفتیم داخل توی ایستگآه پرستاری امیرعلی جلو رفت و با پرستار صحبت کرد که می خواد رعیس بیمارستان رو ببینه. بعد کمی سمتم اومد و گفت: - خداروشکر هنوز رعیس بیمارستان نرفته خونه. سری تکون دادم و داخل اسانسور رفتیم و طبقه اخر رو امیرعلی فشار داد. اسانسور وایساد و هر دو بیرون اومدیم تک اتاق بود و اتاق مدیریت بیمارستان. همون لحضه مدیر بیمارستان بیرون اومد و خواست بره با دیدن ما گفت: - سلام چیزی شده؟ امیرعلی کارت پلیسی شو نشون داد و گفت: - سلام امیدوارم حالتون خوب باشه باید باهاتون صحبت کنم.