https://eitaa.com/112100264/855
البته اگر این مورد رو فاکتور بگیریم که شما قهوه تعارف کردی نه چایی😔😔😔😔
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
روز اول مهمونی✨ #دورهمی
صدای شکستن و بعد سکوت.....
ایرا نگاهی به اطراف انداخت.
نوشیدنی در جام بر زمین ریخته بود و جام شکسته بود.
رز های سفید همگی روی زمین افتاده بودند و گلدان آنها شکسته بود.
صندلی و هزاران وسیله ی اتاق هم همانند جام و گلدان شکسته بودند!
ایرا نگاهش را به برادر جوانش دوخت، عروسکش سریا رو محکم تر در اغوشش گرفت.
سریا اخرین هدیه ی مادرش بود، هرگز آن را از خود دور نمیکرد.
ایرا عادت کرده بود که برادرش هر سال، زمان تکرار فوت مادرش چنین باشد!
همه چیز را بشکند، داد بزند و بعد گوشه ای بیوفتد و به گریه بیوفتد!!
خیره به برادرش ؛ کامیلان ماند .
بعد از فوت مادرش تنها کامیلان را داشت... پدرش را حتی یکبار هم ندیده بود و مادرش هم دو سالی از فوتش میگذشت؛ فقط او بود و کامیلان.
زمزمه وار چیزی را گفت اما صدایش به کسی یا چیزی نرسید.
نگاه خیره اش را از برادرش برداشت، با اینکه کامیلان هرگز او را دوست نداشت و ایرا را مقصر از دست دادن مادرنشان میدانست اما با این حال ایرا او را دوست داشت . .
ایرا گناهی نداشت فقط مادرش سپر او شد تا گرگ او را بدرد نه دختر زیبایِ مو نقره ایش را!
هرگز از یاد ایرا نمیرفت که چطور مادرش را گرک درید و بعد سر و کله ی برادرش پیدا شد و او را نجات داد.
ایرا ارام گفت :متاسفم.
کامیلان چیزی نگفت و به غم و گریه اش پرداخت.
ایرا بلند تر جیغ زد:
_گفتم متاسفم!!
نفس نفس میزد.
_چرا منو نمیبخشی؟؟ منم دلم براش تنگ شده! تقصیر من نبود!
و بعد ایرا هم شروع به گریه کرد .
هر دو؛ خواهر و برادر گریه کردند و گریه کردند و در آخر کامیلان جواب داد :
_من تو رو مقصر نمیدونم؛حتی ازت متنفر هم نیستم،میدونم که تقصیر منه اگر من زودتر رسیده بودم الان اون زنده بود.
ایرا زمزمه کرد :
هیچکدوممون مقصر نیستیم کامیلان...
سریا را محکم تر بغل کرد.
کامیلان نگاهی به سریا کرد، حسادت میکرد که مادرش یادگاری به او نداده بود، آن هم برای آخرین بار .
_خوبه که اونو داری.
صدای کامیلان گرفته بود.... قبل اینکه ایرا بتواند حرفی بزند کامیلان بلند شد و بی صدا و گرفته تر از صدایش از اتاق بهم ریخته خارج شد..