𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_9a2h2uq&btn=𝚅𝚎𝚛𝚊 ناشناس-
https://eitaa.com/saye_var/376
و بالاخرههههه!!!
وای سورپرایز شدم! کلا سبک نوشتنو عوض کردی!! و با اینکه فعلا فقط چپتر اوله و چیزی مشخص نیست اما یه وایب مرموزی بهم میده. و اینکه...
خدایا از این دلستانای اروپای قرون وسطاییییی😭😭 دوسش دارممم
#Argon
_
حیحی بعله... سبکمو عوض کردم احساس میکنم راحت تر میتونم بنویسم.
و اینکه ایلیستسمممتیممسکممژممککثثیپس مرسیییییی😭😭😭😭
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
روز دوم مهمونی #دورهمی
بدنش یخ زده بود.
دست و پاهایش را دیگر احساس نمیکرد.
چشمان نیمه بازش به آدم برفی که ساخته بود خیره بود.
همه جا از برف سفید پوش شده بود.
برف های در حال بارش بر روی موهای قهوه ای رنگ ویولا؛ می نشستند و سرمایی استخوان سوز را به ویولا هدیه میدادند!
ساعت ها بود در این کوه پر برف گمشده بود... شاید یک ساعت یا شاید 10 ساعت! فرقی نمی کرد در هر حال بارش برف او را از پا در اورده بود.
در ابتدا ویولا از اینکه تنها اینجا بود هراسی نداشت، روی انبوه برف های روی زمین بپر یپر میکرد و گلوله های برف را به سمت دوستان خیالیش پرتاب میکرد.
آدم برفی میساخت و روی آنها اسم های مختلف میگذاشت.
میلاو،لومی، نِوِر،گلیس،فلیک و ده ها اسم جورواجور دیگر!
اما حال.... ویولا فقط برای دقایقی خسته شد و نشسته بخواب رفت اما وقتی بیدار شد در انبود برف ها دراز کشیده و گیر افتاده بود.
هر چه جیغ و داد کرد کسی صدایش را به جز آدم برفی های دورش و میلاو آدم برفی جلویش نمیشنید.
کم کم چشمهایش بسته شدند؛ تن دخترک کوچک سرد شد؛ دیگر صدای نفس هایش هر چند سخت بگوش نمیرسید...
او رفته بود.....
در انتظار آغوشی گرم که او را بدرقه کند نفس هایش تمام شد!
و کم کم چیزی از او باقی نماند....
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
بدنش یخ زده بود. دست و پاهایش را دیگر احساس نمیکرد. چشمان نیمه بازش به آدم برفی که ساخته بود خیره
راجب این متن هیچ نظری ندارم و گردنش نمیگیرم 🙏