🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت 9⃣
حضور در اجتماعات ، مخصوصاً جاهایی که رزمندگان و بسیجیان بودند، به محض ورود و دیدن ایشان به شدت هجوم می¬آوردند تا تبرک بجویند و زیارت بکنند و دست ایشان را ببوسند و به لباس و عمامه ایشان دست بکشند ! در آن موقع ما خیلی تحت فشار بودیم . یعنی باید اشتیاق یک رزمنده¬ی بسیجی راکه از هر کجای کشور آمده بود را در نظر بگیریم ، حفاظت را هم رعایت کنیم ! آنها هم نمی¬گفتند بابا ایشان سن و سالی ازش گذشته است و به او فشار می¬آید ! همه اینها را باید مدیریت می¬کردیم گاهی اوقات ناچار به زور متوسل می¬شدیم ! مثلا یک دادی ، یک فریادی، یک هُلی، یک ضربه¬ای یک چیزی...! حتی تهدید به اسلحه هم می¬کردیم! توی جمع رزمندگان به این شکل بود چاره ای نداشتیم !
حاج آقا چند خصوصیت داشت . اول اینکه به شدت علاقمند به حضور در مسجد و در مراسمات بود . یعنی هرکس می¬آمد و می¬گفت حاج آقا یک برنامه¬ای توی مسجد داریم ، تشریف بیاورید ، قبول می کرد . اینجا ما باید می¬دیدیم که اگر مشکلی نبود می رفتیم وگرنه باید حاج آقا را قانع می¬کردیم که نرود .گاهی ناراحت هم می¬شد چون دوست داشت بین مردم باشد اصلاً حاج آقا یک شخصیت مردمی داشت همیشه توی مساجد و بین مردم بود از بازاریان و اقشار مختلف مردم ، از شهر و روستا که به او مراجعه می¬کردند . خصوصیت دیگر حاج آقا این بود ، یک نسب شناس بسیار عالی بود علم اَنساب داشت . یکی از بچه¬ها به اسم امیر یوسف ساره که پیش ما آمده بود و بعد شهید شد ، غفور پشم فروش که باز هم شهید شد، مثلاً همین یوسف ساره یک بار تعریف می¬کرد ، حاج آقا به او گفته که اسم مادرت فلان و اسم پدرت فلان است ، پدر بزرگت ، پدر پدربزرگت و... کیا بوده ند! خلاصه همین طور ادامه ¬داده بود ، امیر به او می گوید من تا اینجا بلدم و بیشترش را دیگر بلد نیستم ! یا عظیم پورعابد که آمد، جدّ و آبادش را برایش معرفی کرد . سوم خصوصیت ایشان طبع شعر شان بود و شوخ طبعی هایی هم داشتند ، گاهی حکایت های واقعی اما طنزی هم می¬گفتند .
⬅️ ادامه دارد..
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت 🔟
خیلی مقید به حضور در نماز جماعت و مسجد بودند . با توجه به ترورهایی که توسط منافقین در سطح کشورانجام شده بود ما تا مدتی نمی¬توانستیم اجازه¬ی این کار را بدهیم. اوضاع که کمی بهتر شد ، مسجد بازار را آماده کردیم . یک درب جداگانه در کوچه بغل مسجد درست کردیم برای اینکه سریع بتوانیم وارد و خارج شویم . یعنی راه فراری داشته باشیم . سعی ما این بود از یک مسیر تنها تردد نکنیم گاهی موقع بیرون رفتن از خانه ، یک بار از سمت راست توی خیابان امام «ره» می¬رفتیم. یک بار از سمت چپ! مسجد بازار که می¬رفتیم یک بار از درب توی خیابان امام «ره» وارد می¬شدیم و یک بار هم از درب خیابان شریعتی که آن را درست کرده بودیم . خلاصه سعی می¬کردیم نکات حفاظتی را رعایت کنیم.
یکی دیگر از خصوصیات ایشان علاقه مندی شدید به حضور در مجالس عمومی دعا مثل دعای کمیل و مراسم ایام ماه رمضان بود . به خاطر محدودیت هایی که داشتیم برای ما و حاج آقا سخت بود ولی بالاخره مدتی توانستیم و قبول کردیم که نماز ظهر و عصر را به مسجد امام حسن مجتبی (ع) یا همان مسجد بازار برود. خیلی هم خوشحال شد! خیلی خوشحال شد که می¬توانست دوباره آنجا نماز را ¬بخواند ، چند دقیقه¬ای هم بعد از نماز می¬ایستاد برای اینکه اگر کسی کاری داشت بعد هم می¬آمدیم منزل .
حاج آقا اهل نماز شب و تهجد بود این نکته¬ی بسیار مهمی بود که ما ندیدیم ترک بشود حتی در زمانی که کسالت داشت . خیلی مردمی بود ، به شدت علاقمند به رزمندگان . یعنی وقتی که می¬شنید رزمندگان می-خواهند پیش او بیایند یا بناست که در یکی از پادگانها یا در یکی از مناطق عملیاتی پیش آنها برویم ، با کمال میل و خوشحالی علیرغم کهولت سن و ضعف بینایی می پذیرفت و خیلی هم خوشحال می¬شد و این نکته¬ی بسیار مثبت شان بود . در این رابطه جملات قشنگی دارد که شنیده اید .
یک جمله¬ی قشنگش این است که: " خاک پای رزمندگان را توتیای چشمم می کنم. "
⬅️ ادامه دارد..
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت 1⃣1⃣
در یکی از اجتماعات رزمندگان در مسجد جامع بعد از عملیات فتح¬المبین بود که حضرت امام «ره» فرمایش کرده بودند که من از دور دست و بازوی شما رزمندگان را می¬بوسم . آن روز جمعی از رزمندگان در مسجد جامع اجتماع کرده بودند ، حاج آقا اصرار داشت من باید دستتان را ببوسم ! امام گفته از دور، ولی من که دور نیستم، نزدیکم! باید یکی از شما بیاید من دست یا بازویش را ببوسم ! با اصرار حاج آقا و امتناع بچه های رزمنده بالاخره سید سعید مرتضوی را که با ایشان نسبت فامیلی هم داشت، راضی کردیم و رفت و آقا دستش را بوسید ! یعنی چنین خصوصیتی داشت!
حاج آقا قاضی تمام تلاشش این بود که مشکلات مردم را حل کند! بعضی اوقات به مسئولین شهرستان یا استان و حتی کشوری تشرهای تندی می زد! خاطرم هست وقتی موشک زد، اول این را بگویم که تا سال 63 منطقه¬ی کرناسیان ، جایی که حاج آقا سکونت داشت ، موشک نمی¬خورد! تقریباً نقطه¬ی امن شهر بود! اولین بار بود که شب موشک زد ، به طوری که شیشه¬های منزل حاج آقا ریخت ! بیدار شدیم و دیدیم که موشک زده ! بار دوم هم عصر بود که آن منطقه مورد اصابت موشک قرار گرفت ، تصمیم گرفتیم حاج آقا را به یک جای امن ببریم! وقتی با خودشان مطرح کردیم گفت نمی روم! گفتیم حاج آقا بروید (شوادون) زیر زمین منزل ! گفت من نمی روم ! اگر شما می¬ترسید ، خودتان بروید ! گفتیم بابا ما آمدیم جان نثار جنابعالی باشیم ! ما ترسی از گلوله نداریم ! ما به خاطر خودتان می¬گوییم ! قبول نکرد. گفتیم لااقل شبها یا وقت استراحت را به داخل زیرزمین بروید! زیرزمینی خیلی خوبی هم داشتند . وسط حیاط بود بین اندرونی و بیرونی! گفت اصلاً و ابداً ! محکم می¬نشست چهار زانو و می¬گفت از جایم تکان نمی¬خورم ! تا در این شهر یک نفر زیر موشک و بمباران است، من جایی نمی روم!
⬅️ ادامه دارد..
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت2⃣1⃣
پیشنهاد رفتن به یکی از روستاهای اطراف به ایشان دادیم . همه پیشنهادها هم از طرف خودم بود یا بعضی مسئولین مثل فرماندار یا فرمانده سپاه ، آنها هم می¬آمدند و اینها حرف ها را می¬گفتند. ولی من خودم برای اولین بار به ایشان گفتم که از شهر بیرون برویم ، بعد که اجابت نکرد ، به مسئولین متوسل شدم که آقا شما هم بیایید بگویید! خلاصه با هزار مصیبت ایشان را راضی کردیم که توی محل حوزه¬ی علمیه¬ي فعلي بيايد! يك اتاقي توي حوزه بود كه تازه تأسيس شده بود. ساختماني بود كه وسطش سازمان تبليغات بود ، ايشان را راضي كرديم كه به آنجا برود و مدتي در آنجا بود ولي از شهر خارج نشد! ديدارهايش هم همين طور ادامه داشت . تقریبا سال 63 بود بعد از موشک زدن محله کرناسیان که در آنجا مستقر شديم.
ايشان به شدت به فكر مردم بود و مي¬گفت تا مردم در تيررس دشمن هستند ، من هم بايد باشم! حُسني كه مسئولين آن زمان داشتند ، اين بود ؛ یعنی از فرماندار، شهردار، بخشدار، مسئول فلان اداره، همه مثل مردم توي شهر و زير بمباران و گلوله باران و موشكباران زندگي مي¬كردند. سطح زندگي¬شان هم همين طور بود! هرآنچه مردم مي¬خوردند، آنها هم مي¬خوردند! هرچه سختي بود، آنها هم مي¬كشيدند! تافته¬ي جدا بافته¬ نبودند! خلاصه ايشان را راضي كرديم كه به آنجا برود. بعضي وقتها هم به دفتر مي¬آمديم. ولي كلاً دفترش را هم به آنجا انتقال داديم . ما فقط يك نفر آنجا داشتيم و شيفت بندي كرده بوديم كه هر روز يك نفر آنجا باشد و آن ساختمان خالي نباشد ! حفاظت بیرونی منزل حاج آقا با شهرباني بود و پلیس همچنان دم درب منزل حاج آقا نگهبانی می داد از طرف ما هم يك نفر به آنجا حضور داشت . حتي اگر مثلاً براي مأموريتي مي¬رفتيم و حاج آقا نبودند ، يا خانم نبودند ، باز هم يك نفر آنجا بود . در بعضي از سفرها ، حاج خانم هم بودند، اما يك نفر از ما بايد حتماً توي خانه مي¬ماند و از بچه¬هايي كه با حاج آقا مأموريت نمی رفتند ، نوبتي آنجا بودند و يكي دو روز می ماندند .
حاج آقا مسافرت خارجي هم داشتند، که بعدا به طور مفصل توضیح خواهم داد .
⬅️ ادامه دارد..
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت 3⃣1⃣
يك شب كه باز هم موشك زده بود، فرماندار يا يكي از مسئولين شهری دقیقا یادم نیست ، آمد و به حاج آاقا گفت ما به يك سري مولدهاي برق و پروژكتور نياز داريم كه شب روشن كنيم و به محل حادثه ببريم. چون برق قطع می شد . به وزير كشور وقت آقاي ناطق نوري زنگ زديم. اتفاقاً خودم هم زنگ زدم . تلفن را برداشتم و آقاي ناطق نوري كه پشت خط آمد، گفتم گوشي خدمتتان، آيت الله قاضي امام جمعه¬ي دزفول با شما كار دارد. گوشي را گرفت و به آقاي ناطق نوري گفت كه ما اين وسائل را نياز داريم، تا 24 ساعت ديگر بايد اينجا باشند! تا 24 ساعت ديگر حتماً بايد اينجا باشند! با تحكّم و محكم! تقريباً كمتر از دو روز اينها به دزفول رسيدند.
يا در موضوعي بعد از انتخابات مجلس كه عده¬اي از حزب جمهوري اسلامی معرفي شدند ، از جمله حاج آقا یوسفی كه آن موقع حاكم شرع دزفول و شوش و انديمشك و... بود، در انتخابات شرکت کردند ولی رای نیاوردند . آقاي موسوي اردبيلي گفته بود كه اينها كه انتخاب نشده¬اند بايد به جاي ديگري بروند! يعني محبوبيتشان را از دست داده¬اند! رئيس شوراي عالي قضايي وقت ابلاغ كرده بود كه آنهايي كه در انتخابات، انتخاب نشده¬اند، بايد به استان ديگري بروند و مسئوليت بگيرند. ائمه¬ي جمعه به طور عام، خصوصاً آيت الله قاضي و آيت الله جزايري با اين امر مخالف بودند. رايزني و پيگيري كردند كه اين كار نشود! من آنجا بودم كه گفتند آقاي موسوي اردبيلي را بگيريد. شماره¬اي پيدا كرديم و تماس گرفتيم و تماس كه برقرار شد، گوشي را به حاج آقا داديم و به او گفت كه آقاي اردبيلي چرا مي¬خواهي اينها را منتقل كنيد؟! تلفنی مقداری توضيح داد كه اين جور است و اونجور ، حاج آقاگفت درست است كه انتخاب نشدند ، ولي بايد باشند ! كارشان خوب است و ما آنها را مي¬خواهيم و... از آن طرف هم مشخص بود كه آقاي اردبيلي اصرار مي¬كند كه نه ، بايد به جاي ديگري بروند! اينجا بود که آيت الله قاضي يك مقداري توي اين قضيه تند شدند و گفتند آقاي موسوي اردبيلي آتشي به پا مي¬شود كه دودش اول توي چشم خودت مي رود! يك مقدار محكم صحبت كرد و گوشي را قطع كرد !
⬅️ ادامه دارد..
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت 4⃣1⃣
به همین تماس هم اکتفا نكرده تصمیم گرفتند همراه¬ ائمه¬ي جمعه استان به نشانه¬ي اعتراض بروند و از طريق رياست جمهوري و غیره پيگير موضوع بشوند ، پيش خود آقاي موسوي اردبيلي هم بروند ، در همایش ائمه جمعه ی سراسر استان که در انديمشك برگزار شد ، همان جا این تصميم راگرفتند . ما پیش خودمان گفتيم همایش يك روز است و سوار مي¬شويم و به انديمشك مي¬رويم و برمي¬گرديم. همان جا تصميم مي¬گيرند كه همه با هم به تهران بروند ! حاج آقا گفت : برويم تهران! آقاي جزايري و بقیه گفتند با ماشين مي¬رويم. زمستان هم بود . گفتيم ما بايد با خودمان لباس بياوريم ، بالاخره چند روزي طول مي كشد .
از همان جا كارواني حركت كرديم و رفتيم. در قم يك ديدار با آقاي منتظري داشتيم و آن مسئله آنجا هم مطرح شد . عرض كردم زمستان بود ، بعد از قم به سمت تهران حركت كرديم ، وسط هاي راه يك جايي يك مقدار خيس بود ، يك ماشيني خراب شده بود و توي راه مانده بود . بخشي از اين جاده كه آن ماشين خراب شده بود ، لغزنده بود ، يكي دو تا ماشين هم تصادف كرده بودند ، ما هم روي ترمز زديم ، ماشين همين طوري مي¬رفت! عين سُرسُره ، رفتيم و عقب يك ماشين كوبيديم! ماشين آقاي جزايري آمد و كوبيد به ماشين ما ! ماشين آيت الله مجتهدي امام جمعه بهبهان آمد و زد و ماشين امام جمعه شوشتر كوبيد ... خلاصه يك داستاني شد و يك تصادف زنجیره ای شد . آقاي مجتهدي آنجا لگنشان دچار شكستگي شد و ايشان را به بيمارستان بردند . با چه مصيبتي! ماشين ما هم خراب شد و توي ماشين آقاي آل غفور امام جمعه¬ي شوشتر كه تويوتا استيشني بود و سالم مانده بود، سوار شديم و رفتيم . ماشين ها و راننده¬ها ماندند كه بعداً آنها را انتقال دادند . بقيه افراد هم هر طور شد ، توي بقيه¬ي ماشينها جا شديم و رفتيم. آنجا آقاي آل غفور گفت شما تند مي رويد ! شما بنز زير پاتون بود! گفتيم حاج آقا اين حرفها چيه؟ یک ماشين توقف كرده، ما هم زديم روي ترمز كه جاده لغزنده بود و به او برخورد كرديم . شب هم بود .
وقتی رسیدیم تهران پيگير كارها شديم . ولي اين مسئله حل نشد و آقاي موسوي اردبيلي مصرّ بود!
⬅️ ادامه دارد..
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت 5⃣1⃣
ارتباط حاج آقا با فرماندهان پایگاه چهارم شکاری خیلی زیاد بود ، ایشان حاج آقا را در برنامه¬ها و مراسمات پایان دوره¬های آموزشی¬شان ، دعوت می¬کردند و می رفتیم ،گاهی هم آنها می¬آمدند . معمولا بعد از هر عملیات می¬آمدند و گزارش می¬دادند . یک بار امیر حبیب بقایی فرمانده پایگاه که از دوستان بودند به اتفاق آقای موسوی معاون عملیات و چند نفر دیگر بعد از عملیات زدن سکوهای البکر و الامیه خدمت حاج آقا رسیدند عملیات بسیار مهمی بود توی اخبار پیچیده بود ، روز بعد از عملیات آقای بقایی و دوستانش که دو سه تا خلبان بودند و در عملیات شرکت کرده بودند آمدند و تعریف کردند که ما در این عملیات چه کار کردیم و توضیح دادند ، آیت الله قاضی از آنها پرسید که آن چیزی که شما بمب یا راکت می¬زنید ، چطوری است ؟ گفتند در قسمت هایی از فرمان و سکان ، یک دکمه هست که با انگشت شصت¬مان آن را فشار می¬دهیم و شلیک می¬کنیم. حاج آقا گفت شصت این دستت بوده ؟ سریع شصت دستش را گرفت و آن را بوسید ! آنجا همه منقلب شدند و گریه کردند ! کارهای این طوری می¬کرد علاقه¬اش را واقعاً نشان می-داد . یعنی وقتی ما می¬گفتیم حاج آقا عملیات شده یا اخبار می¬گفت که دعا کنید ، سریع رو به قبله می¬شد ، گریه می¬کرد و دعا می¬کرد اهل تهجد بود ، اهل دعا بود . بعضی از دوستان مثل آقای حاج محمدرضا قصری می¬گفتند آن زمانی که جوانتر بوده ، در قنوتش دعای ابوحمزه ثمالی را می¬خواندند
⬅️ ادامه دارد..
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت شانزده
با توجه به شرایط خاص منطقه و دزفول، ائمه جمعه بعضی از مراکز استانها یا برخی وزرا و همچنین کسانی از دستگاه قضایی اعم از مسئولین استانی و يا کشوری وقتی به دزفول می آمدند دیداری با حاج آقا داشتند. فرماندهان نظامی به دیدن ايشان می آمدند. شهید صیاد شیرازی چند بار به اتفاق آقای رئوفي و کوسه چی آمدند. فرماندهان ارتشی و سپاهی مرتب می آمدند و سری می زدند و گزارش می دادند.
ائمه جمعه مراکز استانها مثلا آيت الله ملکوتی، آيت الله شیرازی، آيت الله طاهری اصفهانی، آيت الله طاهری خرم آبادی و خیلی دیگر از استانها می آمدند و با ايشان دیدار می کردند.
به رزمندگان علاقه زیادی داشت یکبار پادگان دوکوهه دعوت شدیم آن روز شیفت من نبود اما ترجیح دادم خودم باشم، حاج آقا آنقدر عجله داشت که گفته بود برویم وقتی بچه ها توضیح داده بودند، وقتی رسیدم به من توپید این چه وضعیه؟ عرض کردم حاج آقا هنوز زود است! گفتند باید برویم حتی اجازه ندادند من لباس فرم بپوشم.
استقبال زیادی شد بعد از مراسم ازدحام جمعیت طوری بود که مجبور شدم نصیب بزنم حتی آنها را با دست عقب برانم فشار زیادی می آوردند داشتند حاج آقا را له می کردند. ملاحظات حفاظتی و سن و سال حاج آقا باعث می شد تا ما بیشتر به فکر سلامت ايشان باشیم.
رزمندگان هم حاج آقا را به خاطر سیادت شان و معنویت خاصی که داشتند، می خواستند از نزدیک زیارت کنند و تبرکی بجویند... به هر حال مراسم تمام شد و ما برگشتیم ظهر وقتی جوراب های شان را درآورد دیدم پای چپ ايشان کبود و قرمز است. گفتم حاج آقا درد نداريد گفت چرا ولی این جای پای رزمندگان و متبرک است ! این را برای تبرکی گذاشتم خیلی هم خوشحالم که درد دارد اما برای من متبرک است...
⬅️ ادامه دارد
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت هفدهم
این علاقه را نسبت به رزمندگان و قدردانی از آنها در حد اعلای خودش داشت. این لگد شدن پایش و با آن وضعیت که گفتم. قطعا درد شدید داشته ولی به روی خودشان نیاورده و آن را عین تبرک و تیمن می دانستند. اینیکی از خصوصیات ایشان در قبال رزمندگان بود.
در زمان جنگ تیتر اول اخبار، نوحه ای از آهنگران بود:
بانوای کاروان بار بندید همرهان
این قافله عزم کرب و بلا دارد...
بعد از مدتی این نوحه را صدا وسیما حذف کردند . حاج آقا خیلی ناراحت شد. زمان مسئولیت آقای محمد هاشمی بود، به ما گفتند شماره صدا و سیما یعنی دفتر آقای هاشمی را بگیرید! خیلی تلاش کردیم تا شماره ای پیدا کرده تماس گرفتم وقتی خود آقای هاشمی جواب داد حاج آقا به ایشان توپید که آقا چرا این کار را کردید ! این بهترین نوحه برای تهییج مردم است نباید آن را عوض می کردید...
آقای هاشمی هم توضیحاتی داد و توجیهاتی آورد اما حاج آقا مجاب نشد و گفت در هر صورت کارتان اشتباه بوده و کار غلطی کردید، خداحافظ آقا!
این ماجرا را یک روز به حاج صادق آهنگران گفتم، گفت من قضیه حساسیت حاج آقا را نمی دانستم، دست شان درد نکنه.
این شدت علاقه ایشان به رزمندگان و جبهه و دفاع مقدس بود.
هر جا دعوت می شدند حتی خط مقدم می پذیرفتند. ما هم تا جایی که مقدور بود و شرایط جسمی ایشان اجازه می داد حاج آقا را می بردیم.
در زمان عملیات خیبر چندین بار قبل از عملیات ایشان را به منطقه بردیم. یگان های سپاه و ارتش فرقی نمی کرد، برایشان سخنرانی می کرد. به ایلام و حتی جبهههای غرب هم که دعوت می کردند می رفتیم.
⬅️ ادامه دارد
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت هجدهم
یکی دیگر از موضوعات مورد توجه حاج آقا ، وضعیت کارگران در دوران دفاع مقدس بود. کارخانه قند دزفول چند بار مورد بمباران واقع شد و یک موردی هم که اتفاق افتاد تقریبا سال ۶۲ یا ۶۳ بود . آن زمان مسئولیت کارخانه با آقای مجید هفت تنانیان بود، کارخانه را بازسازی کرده بودند و از حاج آقا دعوت شد تا در مراسم راه اندازی آن شرکت کنند، به آنجا رفتیم، همه کارکنان اعم از کارگران و مهندسین و بقیه مسئولین هم حضور داشتند آقای هفت تنانیان توضیحاتی دادند و شرح ماوقع را طی گزارشی اعلام کرد. حاج آقا هم قدری صحبت کردند از همه تشکر کردند خصوصا از کارگران. بعد گفتند: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند باید دست کارگر را بوسید. به دلیل عظمت و ارزش کار کارگر. حالا من هم می خواهم این کار را بکنم می خواهم دست یکی از کارگران را به نمایندگی بقیه ببوسم!
هر چقدر حاج آقا می گفت، کسی حاضر نمی شد بیاید! آقای هفت تنانیان گفت حاج آقا شما لطف دارید همین قدر که ابراز علاقه می کنید کفایت میکند. اما حاج آقا همچنان مصر به این کار بود! گفتند این دست ها زحمت کشیده اند تا در این شرایط جنگی این کارخانه راه بیفتد، تا مشکلات مملکت و مردم حل بشود، من حتما باید ببوسم!
بالاخره یکی از کارگران که فرد میان سال و اتفاقا از سادات بود را به زور آوردم و خواهش کردم که بیاید، وقتی آمد حاج آقا در جلوی جمع متواضعانه دست او را بوسید...
⬅️ ادامه دارد
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت نوزدهم
یکبار حاج آقا خدمت امام خمینی "ره" رسیده بود من توفیق همراهی نداشتم. یک دیدار کاملا خصوصی. دوستان تعریف می کردند وقتی به منزل امام رفتیم ایشان حاج آقا را روی مبل کنار خودشان نشاندند، پیشانی ایشان را بوسیدند و خیلی احترام کردند.
موقع ورود محافظین بیت امام اجازه حضور به محافظین حاج آقا نمی دهند اما ایشان اصرار می کند و می گوید اگر می خواهید من به دیدار امام بروم باید محافظین هم همراه من بیایند، ناچار آنها هم اجازه می دهند بچه ها در حد یک دست بوسی خدمت امام برسند و این توفیق به اصرار حاج آقا نصيب شان می شود .
بعد از درگذشت حاج آقای قاضی، حضرت امام خمینی "ره" پیام تسلیت دادند همچنین مقام معظم رهبری که آن زمان مسئولیت ریاست جمهوری را بر عهده داشت نیز پیام دادند که این نشان از جایگاه و شخصیت ویژه مرحوم آیت الله قاضی بود.
⬅️ ادامه دارد
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid
🎋🇮🇷🎋🇮🇷🎋
#ویلچرنشین
✳️ روایت خاطرات جانباز شهید حاج فریدون غلامی
✅ محضرحضرت آیه الله قاضی
قسمت بیستم
یک وقتی آقای هادی منافی که آن زمان وزیر بهداشت بود به دزفول آمد و با حاج آقا دیدار کردند وقتی وضعیت بینایی دیدند سؤال کرد از چه زمانی این طور شده حاج گفت در زمان انقلاب یکی از نیروهای شهربانی با مشت به شقیقه ایشان زده و بعد از آن کم کم بینایی شان از دست رفته. بینایی حاج آقا خیلی کم بود در حدی که اگر در فضای روشن قرار می گرفت متوجه روشنایی می شد. اقای منافی خواستند تا حاج آقا را برای معالجه به تهران ببریم و با خودشان هماهنگ کنیم. سفارش کردند متخصص دید قرار شد برای درمان به اسپانیا اعزام شوند حاج سید محمدعلی قاضی نوه ایشان هم به عنوان همراه و هم محافظ همراهی شان کردند. این موضوع فکر می کنم در سال ۶۳ بود.
⬅️ ادامه دارد
🆔https://eitaa.com/sayedjamshid