دلم می خواست های ﻣﻦ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ
ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ
ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﻧﺪ
ﺍﻣﺎ مهم ترین ﺩﻟﻢ می خواست ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺤﺸﻮﺭ ﺷﻮﻡ
ﭼﻘﺪﺭ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻡ
ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ
ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ همه ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ
فروغ فرخزاد
کینه داری ای فلک با من چنین تا میکنی ؟
این دلم را دم به دم با غصه رسوا میکنی
هرچه قایم می کنم خود را به کنج زندگی
از سر لج با غمی من را تو پیدا می کنی
تنم تابوت غمگینی
که جانم را نمیفهمد
دل تنگم
حصار استخوانم را نمی فهمد
شبیه بغض نوزادی
که ساعت هاست می گرید
پر از حرفم
کسی اما زبانم را نمی فهمد
برای زندگی کردن در این گوشه ی دنیا
آدم باید از فولاد باشد تا دوام بیاورد...
فروغ فرخزاد
زندگی هم سالانم را بینم،غصه ام می گیرد...
حسرت میخورم!
همه دارند به طریقی روزگار می گذرانند،
درس میخوانند،کار میکنند،کتاب میخوانند،
دوستانی دارند که در کف دستانشان آرام می گیرند،
و حتی با غم های عمیقشان،ادامه می دهند...
اما من چطور؟
من فقط توانستم زنده بمانم، از سال گذشته تا به حال
فقط زنده مانده ام،بی هیچ دستاوردی؛
در باتلاقی عمیق دست و پا زده ام...
فقط زنده مانده ام، بی آنکه ذره ای پیش تر بروم!
فقط هوا را هدر داده ام،
بی آنکه فایده ای برای خودم یا جهان داشته باشم!
گویی روحم را بی مراسم تدفین،به خاک سپرده ام
و حالا،
جنازه ای از من، مدتهاست در اتاقم نفس می کشد...
شب، همهمان همینیم! تنها، غمگین، رنجیده و بیپناه اما شبیه به هم؛ هرچند جنس اندوه و طاقتمان فرق میکند.