زندگی هم سالانم را بینم،غصه ام می گیرد...
حسرت میخورم!
همه دارند به طریقی روزگار می گذرانند،
درس میخوانند،کار میکنند،کتاب میخوانند،
دوستانی دارند که در کف دستانشان آرام می گیرند،
و حتی با غم های عمیقشان،ادامه می دهند...
اما من چطور؟
من فقط توانستم زنده بمانم، از سال گذشته تا به حال
فقط زنده مانده ام،بی هیچ دستاوردی؛
در باتلاقی عمیق دست و پا زده ام...
فقط زنده مانده ام، بی آنکه ذره ای پیش تر بروم!
فقط هوا را هدر داده ام،
بی آنکه فایده ای برای خودم یا جهان داشته باشم!
گویی روحم را بی مراسم تدفین،به خاک سپرده ام
و حالا،
جنازه ای از من، مدتهاست در اتاقم نفس می کشد...
شب، همهمان همینیم! تنها، غمگین، رنجیده و بیپناه اما شبیه به هم؛ هرچند جنس اندوه و طاقتمان فرق میکند.