eitaa logo
‹ سـایـه سـار ¹³³›
305 دنبال‌کننده
424 عکس
139 ویدیو
1 فایل
بسم رب العباس :) می گفتند "سایه‌سار" یعنی پناه! جایی برای آسودن، برای فراموش کردن زخم‌ها و دوباره جان گرفتن . . . اصلا عبـاس(ع) یعنی : مصداق بارز یک آغوش امن در همه لحظه هــا ، امام امید هاے خرد شده :) و اینجا ؟ سایه سار ابوفاضل..!
مشاهده در ایتا
دانلود
روایت از زبان همسر بزرگوار شهید: 🥰حاجی تعریف می‌کرد در سال ۱۳۵۷، زندگی او و دوستانش خلاصه شده‌بود در مبارزات ضد رژیم و از تظاهرات و پخش اعلامیه گرفته تا آموزش تیراندازی و ساخت کوکتل مولوتوف و بمب‌های دست‌ساز، از هیچ کاری غافل نمی‌شدند.☺️ اما مهم‌ترین اتفاق در آن روزها، در ۲۱ بهمن برای حاجی رقم خورد. او که سال ۱۳۵۷ یک جوان ۱۸ ساله بود، از ماجرای آن روز اینطور می‌گفت: روز ۲۱ بهمن یک خبر کافی بود تا مردم از همه‌جا به طرف پادگان نیروی هوایی حرکت کنند. خبر رسید گاردی‌های رژیم، این پادگان را محاصره کرده و می‌خواهند انتقام بیعت تاریخی ۱۹ بهمن را از پرسنل نیروی هوایی بگیرند. من و گروه ۱۰ نفره‌مان هم خودمان را به «سه راهی مرگ» در محدوده میدان امامت (میدان وثوق) رساندیم.🚶🏻‍♂ این سه راهی که از دو طرف به مراکز نظامی منتهی می‌شد، کاملأ تحت تسلط نیرو‌های گارد بود. به محل که رسیدیم، از دیدن آن‌همه تانک خشکمان زد.😱 اگر آن تانک‌ها به محل اجتماع مردم می‌رسیدند، یک‌جور‌هایی قتل عام به راه می‌افتاد.😞 باید کاری می‌کردیم. با بچه‌ها به طرف ساختمانی در ضلع شمال غربی میدان رفتیم و با اجازه صاحبخانه، خودمان را به پشت‌بام رساندیم. از آنجا کاملأ به معرکه اشراف داشتیم.👀 کم‌کم کوکتل مولوتوف‌ها را بیرون آورده و آماده عملیات شدیم. بچه‌ها خطاب به من گفتند: رضا! ضربِ دست تو از همه ما بیشتر است. تو پرتاب کن. چند بطری برداشتم و بعد از نشانه‌گیری، یکی‌یکی بطری‌ها را به سمت ۳ تانکی که در تیررسمان بود، پرتاب کردم. یکی از بطری‌ها روی تانک روبروی سینما ماندانا فرود آمد و آن را به آتش کشید.🔥 سوختن آن تانک در آتش حاصل از یک کوکتل مولوتوف ساده، اوضاع را دگرگون کرد. آن‌هایی که در خیابان بودند، بعد‌ها تعریف کردند بعد از این اتفاق، سرهنگ «لطیفی»، فرمانده گارد رو به تانک‌ها فریاد زد: پس چرا حرکت نمی‌کنید؟ یکی از سرنشینان تانک با اشاره به پشت‌بام و نشان دادن من، گفته‌بود: از آنجا ما را نشانه گرفته... همین حرف کافی بود تا سرهنگ پشت دوشکای تعبیه شده روی تانک بپرد و پشت‌بام را هدف بگیرد. تا به خودم بجنبم، در یک چشم بر هم زدن، با ۲ گلوله مستقیم تانک سرم را هدف گرفت و من از طبقه سوم به پایین پرتاب شدم... »🥀
روایت از زبان همسر شهید عالی :🥰 آن روز همه آن‌هایی که همراه حاجی در آن محل بودند، مطمئن شدند او با اصابت آن دو گلوله به سرش و سقوط از ۳ طبقه روی آسفالت خیابان، شهید شده است.💔 اما هیچ‌کس متوجه نشد در آن واویلا چه بر سر پیکر حاجی آمد.» 🖤 حاج خانم مکثی می‌کند و در ادامه می‌گوید: «حاجی، اما از ماجرای دیگری می‌گفت که هیچ‌کس از آن باخبر نشد: هیچ‌وقت نفهمیدم چه کسی مرا به بیمارستان نیروی هوایی رسانده‌بود و حتی آنقدر حواسش جمع بود که پیراهن یک سرباز کشته‌شده به نام «امیر مرادی» را هم تنم کرده‌بود تا به‌عنوان یک مخالف رژیم، با من رفتار بدی نشود. 💕۳ روز در میان پیکر شهدا در بیمارستان ماندم و یک روز هم در سردخانه بودم.😔 روز پنجم به بهشت زهرا منتقل شدم و مرا غسل و کفن هم کردند! اما خدا نمی‌خواست پرونده زندگی من بسته شود.🥺 آن روز یک پزشک جراح که ظاهرأ دنبال برادرزاده‌اش می‌گشت، به آنجا آمده‌بود و برای پیدا کردن گمشده‌اش، با دقت پیکر شهدا را وارسی می‌کرد. نوبت که به من رسید، همین که کفن باز شد، در یک لحظه ضربان شاهرگ گردنم توجه دکتر را جلب کرد. با تعجب و هیجان گفت: این که زنده‌ست؟!😳 با وجود مقاومت کارکنان غسالخانه، دکتر مرا با ماشین خودش به بیمارستان برد و با کمک همکاران متخصصش سرم را عمل کرد. بعد از عمل، ۱۰ روز بیهوش بودم و درست روزی که مسئولان بیمارستان از من قطع امید کردند و پیکر بی‌جانم را به سردخانه فرستادند، در میانه‌های راه به هوش آمدم! همه انگشت به دهان مانده بودند که این دیگر چه اعجوبه‌ای است! »😱 لبخند فاصله می‌اندازد میان جملات حاج خانم و لحظاتی بعد دوباره می‌گوید: «خلاصه حاجی را به بخش منتقل کردند، اما وضعش بهتر از یک مرده نبود. 🤕در ظاهر زنده بود، اما نه قدرت تکلم داشت و نه پا‌ها و دست‌هایش حرکت می‌کرد. یک فلج مطلق بود؛ آن هم مجهول‌الهویه. بدتر از همه، با استناد به لباسی که روز اول به تن داشت، همه‌جا اسمش «امیر مرادی» ثبت شده‌بود.»🥲
از حاج خانم می‌خواهم سفارش ما را به شهید عزیزش بکند.😊 پاسخ حاج خانم، اما متفاوت است. نگاهی به تابلوی عکس شهید عالی می‌کند و می‌گوید: «خودش دارد می‌بیندت. نیازی به سفارش نیست...»🥀 و بعد با لبخند ادامه می‌دهد: «من تلفن همراه حاجی را همان‌طور حفظ کرده‌ام. شاید باور نکنی، بعضی از دوستان و آشنایان هر وقت گره به کارشان می‌افتد، شماره حاجی را می‌گیرند، من گوشی را کنار عکسش می‌برم و خودشان با او صحبت می‌کنند و می‌گویند برایشان دعا کند و حاجتشان را از خدا بخواهد.🤲 یعنی من میان آن‌ها و حاجی واسطه نمی‌شوم. حاجی هم هیچ‌وقت رویشان را زمین نینداخته. 💞اصلاً به شماره تلفن هم نیاز نیست. یکی از حاج خانم‌های هم‌مسجدی آمده‌بود خانه‌مان. می‌گفت: دفعه قبل که آمده‌بودم اینجا، یک مشکل داشتم. یک دعای توسل نذر حاجی کردم. باور کن به دو روز نکشید که مشکلم رفع شد.🥲  و از این موارد، زیاد است. حاجی آنقدر پاک و بی‌غل‌وغش بود که پیش خد آبرو دارد؛ مثل همه شهدا. 🙃حاجی واقعاً زنده است و همیشه و همه‌جا با من است🖤. خیرش هم مثل همان موقع که بود، به مردم می‌رسد. حالا هم هر کس از او کمک بخواهد، پیش خدا برایش دعا می‌کند.»💔🙃!
میگفت‌اونایی‌که: حس‌شهادت‌دارن‌ بی‌دلیل‌نیستا ! خدایه‌گوشه‌از‌سرنوشتتون‌ براتون‌شهادت‌نوشته . . .
زندگیمو یه جوری سپردم دستت که انگار نه انگار دست نداری 💔 این یعنی تکیه گاه ... ابوفاضل🤍
‹ سـایـه سـار ¹³³›
یاد بود امشبمون به نیت شهید غلام حسین افشردی (حسن باقری) 🤍 یه فاتحه و ۵ صلوات سهم شما هدیه به این شه
یاد بود امشبمون به نیت شهید جانباز غلامرضا عالے🤍 یه فاتحه و ۵ صلوات هدیه کن به ایشون... شبتون شهدایے🌱
بسم رب نور 💫
رفقا شهید امروزمون مجروح ۷۰ درصد بودن ... عکسی از ایشون نمیزارم 💔 شهدامون قهرمان بودن اما به نظر من شهدای جانباز یه لول بالاتر هستن بدلیل سختی هایی که بخاطر جانبازیشون طی حیاتشون کشیدن 🥺
شهید جانباز شهید حاج رجب محمد زاده 💔 تاریخ تولد : ۱۳۷۱ محل تولد : مشهد تاریخ شهادت :۱۳۹۵
«بابا رجب» اسطوره فراموش نشدنی: حاج رجب محمدزاده معروف به "بابا رجب" در سال 1317 در "مشهد" به دنیا آمد. 👶🏻او پس از طی کردن تحصیلات مقدماتی در زادگاهش به حرفه نانوایی مشغول شد و با "شیوا زرندی" که نسبت فامیلی با وی داشت ازدواج کرد که حاصل آن 4 پسر و 2 دختر بود.👨‍👩‍👧‍👦حاج رجب محمدزاده از سال 1359 به همکاری با جهاد سازندگی پرداخت و از سال 1363 پنج بار به عنوان بسیجی داوطلب به جبهه اعزام شد و سرانجام در سال 1366 از ناحیه صورت به شدت مجروح شد. بر روی صورت او 25 بار حراجی انجام شد اما باز هم صورت او به گونه ای بود که حتی مردم در خیابان از او فرار می کردند و نگاه های سنگین مردم سبب شد که او به مدت 29 سال خانه نشین باشد.💔او بعد از مجروحیت به دلیل نداشتن بینی به سختی نفس میکشید و چون حنجره نداشت با استفاده از نی تغذیه می کرد. سرانجام حاج رجب محمدزاده، جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی پس از 29 سال دست و پنجه نرم کردن با جراحتهای ناشی از مجروحیت در 14 مرداد ماه 1395 در سن 78 سالگی به فیض شهادت نائل شد و به یاران شهیدش پیوشت.  🥺💔
آقای خوب من می ترسم در حالی این قلب از تپش بایستد که هنوز آرزوی وصال شما را دارد... صلی الله علیک یا ابا عبدالله
‹ سـایـه سـار ¹³³›
یاد بود امشبمون به نیت شهید جانباز غلامرضا عالے🤍 یه فاتحه و ۵ صلوات هدیه کن به ایشون... شبتون شهدایے
یاد بود امشبمون به نیت شهید حاج رجب محمدزاده🌱 یه فاتحه و ۵ صلوات بفرست و هدیه کن به روح این شهید بزرگوار🌱 شبتون بخیر...